کتاب سنج- نقد وبررسی ودیگر یادداشتها...

Friday, February 05, 2010

باردیگر و این بار

روایتی از زندان های جمهوری اسلامی

اثر: م . ا. به آذین

اشاره ای کوتاه:
نویسنده که سه سالی ست، چهره درنقاب خاک کشیده، از نویسندگان و مترجمان برجسته کشوربود با سابقۀ طولانی درامور فرهنگی و از وفادارترین یاران و طرفداران چپ. و زندانی دو رژیم. بچه دبستانی بود که سر بریدۀ سردار جنگل را در بالای نیزه میبیند که در کوچه های رشت میچرخاندند! پس از اخذ دیپلم جزو محصلین اعزامی به فرانسه عازم آن دیار میشود. دربازگشت ازفرانسه، وارد نیروی دریائی شده و با سمت رئیس تعمیرات بندرانزلی سرگرم کار مشیود. دراثر بمباران توسط نیروی هوائی شوروی در شهریور 1320 دست چپش را ازدست میدهد. با این تجربۀ تلخ، کارزار زندگی را برای کسب آزادی دنبال میکند. در سال 1323 به حزب توده ایران میپیوندد. در تحولات و تنش های حزبی و حادثه کودتای 28 مرداد با زندانی شدن سران حزب و تجربۀ دیگر شکست ها درآن سال ها، وصف دیگران دروابستگی فکری به نظام شوروی، قانعش نمیکند و به فعالیت ادامه میدهد. و درمخالفت با رژیم شاه بارها زندانی میشود . بعد ازانقلاب اسلامی، با اینکه به وفاداری رژیم نوپا شهرت داشت، به اتهام طرفداری و عضویت در حزب توده ایران دستگیر و بعد از هشت سال از زندان آزاد میشود.


این دفتر که هنوزمنتشر نشده، چندی پیش توسطِ عزیزی از اهل قلم وسیلۀ ایمیل به دستم رسید. بعد ازچاپ که یکصد و بیست و هشت صفحه آ 4 بود شروع به مطالعه کردم .
تاریخ پایان نگارش این خاطرات تیرماه ششم 1370 است، یعنی پانرده سال قبل از فوت. اینکه چرا در حیات خود علاقه ای به انتشارش نشان نداده، به طور قطع جز محدودیت های امنیتی و فشارهای اختناق حاکم که در کشور جاریست تا به امروز، علت دیگری نمیتوان قائل شد.
درنخستین برگ آمده است: « نزدیک ساعت هفت روزیکشنبه 17 بهمن 1361 زنگ بلند و مکرر وناشکیبای درخانه ... ... ازنردبان به زیر آمدند و در رو به ایوان ساختمان را زدند بازکردم. دوتن پاسدار جوان، یکی شان درست سبیل برپشت لب نرسته. هفت تیر رو به سقف سرسرا گرفته. به درون آمدند...»
بیم و هراس زیرپوست خواننده میخزد و وحشتزده، با چشمان نگران روی کلمات گیج میشود. ازاینکه پاسداران اسلام، مانند دزدان سابقه دار، از طریق پشت بام وارد "حریم زندگی خصوصی شهروندان" میشوند. ازذهنش میگذرد : نکند پاسداران دنبال قاتل خطرناک یا دزد سابقه دار هستند که از پشت بام واردخانه میشوند. لحظاتی بعد درمییابد آنکس که باید دستگیرکنند، پیرمردی ست معلم، نویسنده ومترجم سرشناس و اتهام ش دگراندیشی ست.
حال کدام قانون این اجازه را به آنها داده که ازطریق پشت بام به خانۀ شهروند آبرودار وخوشنامی بریزند، مورد بجث نیست. مردم در این سی ساله با انواع تجاوزهای مأموران بی اخلاق امنیتی خو گرفته اند.
نویسنده، درزمان وقوع حادثه شصت وهشت ساله وهمسرش شصت وچهارسال دارد.هردومریض احوال و به آذین گرفتار مرض قلبی ست. پاسداران مسلح، خانه را زیرو رو میکنند. کتاب ها و یاددشت ها را بهم میریزند از اعلامیه ها گرفته تاعکس های خانوادگی، هرچه مشکوک است را برمیدارند.
"میشنوم همه جا در پی کشف اسناد وابستگی هستند ... کف اتاق ها را با دستگاه اسلحه یاب امتحان کردند".
ساعت یازده سوار ماشین کرده درحصار مأموران عازم زندان میشوند.

در زندان، چشم بند زده میبرند به بازجویی. بازجوهای امنیتی ازبازجوئیِ آدم های سیاسی همیشه دربیم وهراس اند. شجاعتِ رودرروئی ندارند. عاجز و زبون اند از ترس و وحشتِ رسوائی همیشه پشت نقاب پنهان اند. در وجدانِ رنگباختۀ خود، ازنگاهِ مستقیم به چشم های بیدار و بیدارکنندۀ وجدان های غافلِ زمانه، به شدت گریزانند.
بازجوئی شروع میشود. البته نرم و دوستانه "گاه رنگ عاطفی دل انگیزی داشت". میگفت که دیدن من اورا به یاد پدرش می اندازد که شاطر نانوایی است. – کارگری زحمتکش درجنوب شهر: با چه سختی، چه جان کندنی ما را بزرگ کرد!" دانشجوی حقوق است 23 ساله. یک برادر جزو اسرا و برادر دیگرش در جنگ شهید شده است. برادر هشت ساله ای هم دارد که "از حالا با تفنگ خودکاربازی و نشانه روی میکند" بازجو، یعنی دانشجوی حقوق، ازسر خشم پیرمرد مریض را میگیرد "پشتش را محکم به دیوار سلول میکوفت ... تا زمانی که خودش خسته می شد."
در ادامۀ بازجوئیهای مکرر و خسته کننده، شستن و تمیزکردن مستراح های زندان را به متهم واگذارمیکند.
"صحن دستشویی و یک یک مستراح ها را چنان که باید ازآلودگی های ناگزیر پاک کردم درپایان، من همچنان "به آذین" بودم که پیش ازآن. چیزی ازمن کم نشده بود. حاج رمضانی درراهرو بند قدم میزد و همین که به در دستشویی میرسید ... ... ازکار تا فارغ شدم، مجال نفس کشیدن به من نداد آمد ومرا به توالت میانی برد و دستورداد که دستم را تا بالای چارچوب آهنی درببرم وهمچنان به همان حال بایستم. من کمترین هوس سرکشی نداشتم ... تابم زود ازدست رفت. آهسته گویی تا شدم برکف تازه شسته ی مستراح ...
این قبیل شکنجه های رذیلانه که ذاتِ فرهنگِ حاکم را توضیح میدهد، درحکومت اسلامی، بخشی از واجبات شرعی برای توبیخ زندانی ست! وچه لذت میبرد زندانبان جاهل وشکنجه گرازثواب روز جزا !
و چون بازجو موفق نشده اعتراف دلخواهِ خود را از به آذین بگیرد، دستور تعزیر از حاکم شرع بازداشتگاه گرفته میشود. وشگفتا که نویسندۀ آگاهِ زمانه درشک وتردید است وهنوزباور ندارد آن پیشامد هولناک را که به تصمیم بازجوی 23 سالۀ دانشجوی حقوق بچه شاطر جنوب شهری، در انتظار اوست!
"باور نمیتوانستم کرد آخر پیر شصت و هشت ساله ی لاغر و نزاری را که درعرصه ی ادب و سیاست هم کم و بیش نام و آوازه ای دارد، مگر میتوان به همین آسانی خواباند و کف پاهایش را با شیلنگ قلقک داد؟ ... ... فردا عصر بازجو آمد . می خواهی حرف بزنی یا نه؟
خاموش ماندم با خشمی فرو خورده باز گفت:
هرچه درچنته داری، بریز بیرون. دیگر فرصت نمیدهم.
تازه چیزی ندارم که بگویم.
بی آنکه صدا بلند کند ... ... گفت پاشو زود! می برمت زیر هشت."
و به آذین دستش چنگ میشود و نمیتواند حرکت کند.
با صندلی چرخدار پیرمرد را به شکنجه گاه میبرند. وخواننده درمیماند ازاین همه پستی و رذالت های کم سابقه. و جنایت هایی که به نام خدا و اسلام مرتکب میشوند، در راهِ حفظ قدرتِ شیطانی!
"... ... پاهایم را با ریسمان [طناب] به میله های افقی بالای دیواره ی تخت محکم بست. چنان که تنها نیمۀ بالای تنم میتوانست پیچ و تاب بخورد. و یکبار دیگر سدی شکسته شد. نخستین ضربه ای که برکف پایم فرود آمد، دردی انبوه در خطی باریک ازپشتم نفوذ داد ... ... و من خدا خدا میگفتم تنها همین یک کلمه، نعره ای که همۀ کنجای سینه ام درآن رسیده میشد... صدا گویا پشتِ درِبسته، درسرسرای بند میپیچید. حس کردم کسانی به تماشا آمده اند. یکی از "برادران" تماشاگر به ریشخند گفت:
اِه، آقای به آذین شما که ماتریالیست هستید، حالا یاد خدا می کنید؟"
و شکنجه گر 23 ساله دانشجوی حقوق بچه شاطر جنوب شهری، بعد از تعزیرپیرمرد، " ... مرا پا برهنه، کنار تخت ایستاند و خود با کفش های سنگینش چندین بار پاهایم را فشار داد."
چند روز بعد صحنه سازی دیگری برای زندانی تدارک دیده میشود. رودررویی درسلول با یک همکار و هردو با چشم بند.. همکار که از صدایش شناخته شده میگوید:
"به آذین! همه چیز روشده. ایستادگی بیفایده است . بگو.
سفارشی از دوستی و دلسوزی حکیم فرموده... و ناگهان، بی شک به اشاره ی بازجو، سیلی جانانه ای برگونه ام نواخت. و این برایم، درد نه، افسوس بود: به کجا می کشانندمان ..."
روایت شبلی ازنالۀ دلِ حلاج، زمانی که دست و پا بسته بر دار بود، و پرتاب کلوخِ آن آشنای کاسه لیس درکاسۀ سرم میپیچد.

چرک و عفونت پاهای زندانی، هنوز التیام نیافته، تعزیرازسرگرفته میشود. مزدوران حکومت از آنجائیکه هرگونه شکنجه های وحشیانه را به حساب ایمان اسلامی واجر آخرت واریزمیکنند، با زیرپا گذاشتن اخلاقیات و رابطه های انسانی، خشونت را از واجبات میشمارند. خشونت، قانونِ مذهب میشود. خشونت، هدفمند میشود. آزار و خونریزی و "تجاوز به حقوق شهروندان" بعنوان ابزارِکارآمد، درراه بقای قدرت مورد استفاده قرار میگیرد.
با تقدیس خشونت، "عدالت اسلامی" با دیگر وعده های دروغ حکومتگران گره میخورد. باورهای ایمانی ازدرون لایه های گوناگون اجتماعی ریزش میکند. دگرگونیِ تجربی ِ رو به تحول، نسل بعد ازانقلاب، سرآغاز نهضت فکری را نوید میدهد. جامعه را که درشکنجه گاه جهل مذهبی غلتیده، با افق های تازه ای آشنا میکند. فرآیند شدتِ خشونت و خفقانِ عمومی، درجلوه های مقاومتِ خیابانی گسترده تر میشود.

شایعۀ کودتا بهانۀ تازه ای میشود بدون کمترین توجه به سن وسال پیرانۀ زندانی بازهم زیرشکنجه تعزیر پاهایش را میبندند به تازیانۀ شیلنک. بلکه کانون کودتا، عاملان و آمران وانبار مهمات کشف شود! یکی از توده ایها :
"رازمهمی را با "برادران" درمیان نهاده بود: حزب توده درتدارک "کودتا" است وبرای "براندازی" حاکمیت جمهوری اسلامی هسته ی فرماندهی نظامی تشکیل داده انبارهای سلاح وتجهیزات فراهم آورده است."

بازجو، به اذین را به حمام خالی زندان میبرد. تا بلکه جا ومکان و هویت کودتا کنندگان توده ای را اقرار کند. بازجو در نیمه بازی را نشان میدهد ومیگوید: "آن تو نعش مرده است. تو را امشب اینجا میگذارم و دررا ازپشت می بندم." این جاست که نویسنده، اشاره ای دارد به حوادث شهریور بیست میگوید: " درشهریور 1320، در بمباران انزلی و غازیان ازسوی هواپیماهای جنگی شوروی، مرگم را از نزدیک به چشم دیده ام. ..." . به گمانم اولین باراست که یکی از حامیان آن زمان شوروی، اشاره به بمباران ایران توسط قشون سرخ شوروی دارد. و درآن بمبارانِ قشون متجاوز شوروی است که نویسنده، یکدست خود را ازدست میدهد. ازاینکه ازجوانی ناقص ش کرده اند شکوه و گله ای ندارد.
بازجو که از گرفتن اقرار و شناسائی کودتاگران توده ای مأیوس شده و نتوانسته رد پایی گیربیاورد به آزار و اذیت و کتک زدن پیرمرد ادامه میدهد. ... " مشتی به چانه ام خورد و ضربه ای هم با میله آهنی ... به ساق پایم کوفته شد ... دندان عاریه ام دربالا یکی دو تکه ای کوچک جدا شده بود ... ... ... مرا رخت پوشیده زیر دوش نگه داشت و شیر آب را باز کرد. آب سرد برسرم میریخت وپای تا سر خیسم میکرد و من میلرزیدم... آب ازهمه زیرو بالایم میچکید ازحمام بیرونم آورد و برای شادی وتماشای برادران این سو و آن سو گردشم داد. ... بازجوی به آذین، در یکی از بازجوئی ها میگوید: "اگرچه دین اسلام همچوچیزی تجویز نکرده اما اگر برای گرفتن اقرار از تو لازم باشد، زن های خانواده ات را اینجا می آورم و ... "
فرق چندانی هم نمیکند که بازجو هموطن باشد یا بیگانه. مؤمن باشد یا لامذهب. وقتی که رذالت و خباثت جای شرف و انسانیت را گرفت ویک جاهل لاابالی بی اخلاق، بر مسند قضا نشست میتواند با سخنان بیشرمانه و تهوع آور انسانیت را به گَند بکشد.
به آذین، بالاخره با امضا کردن یک اعترافنامۀ دیکته شده با دروغ هایی که بافته بازجو را دلشاد میکند. اما روی کاغذی مینویسد "اعترافِی که از من گرفته اند پاک بیپایه است. سراسر دروغ و افتراست" بازجو میبیند کاغذ را پاره کرده دور میریزد.

به آذین، از حادثۀ فرارعده ای ازرهبران حزب توده اززندان به شوروی درپائیز 1333، با عنوان "گریختگان مدعی رهبری تودۀ رنجبر ایران" انتقاد میکند و مینویسد: " ضمن سرسپردگی به اتحاد شوروی و پیروی کوراز رهنمود های سیاسی و تئوریکی آن، بازبرهمان شیوۀ پیشین به باندبازی و کشاکس و گروگیری و گروسپاری برسرصندلیهای ارگان ها و تقرب نزد ولینعمت پرداختند."
همو، درچند جای دیگر این خاطرات رفتارهای ناپسند رهبران حزب را به باد انتقاد میگیرد وآسیبهای اجتماعی، به ویژه اثرات وابستگی به شوروی را مطرح میکند. گواینکه خود نیز، ازآن وابستگی ها نتوانسته فاصله بگیرد. درهمان چاله به گیر میافتد که دیگران را نکوهش کرده. نمونه را خودش دراختیارخواننده گذاشته است.

این مترجم برجسته و نویسندۀ آگاه، اعتقاد کامل دارد که حکومت اسلامی "ضدامپریالیست" است. براین شیوۀ حکومتِ دینی ایمان دارد. ضروری ست این توضیح را بدهم که درایران، کم اتفاق نمی افتد که ضدامپریالیست را به معنای ضد خارجی میگیرند و به این معنا حرف به آذین درست است. ولی به آذین بعنوان کسی که به مبانی مارکسیستی باوردارد – اگر دارد – باید بداند که ضدیت با امپریالیسم ازدر ودیوار سفارتخانه بالا رفتن و شعارهای جذاب دادن نیست. امپریالیسم ازدید مارکس و لنین بسیار بیشتر ازخارجی است و هیچ حکومت سرکوبگری که خون مردم خویش را به شیشه میکند با این تعریف نمیتواند ضدامپریالیست باشد و نیست.
نکتۀ دیگر اینکه به آذین، درکنار ضد امپریالیستی خواندنِ ماهیتِ انقلاب سال 1357 وتأکید به خصلت های آرمانی آن، یک نمونه تاریخی ازضدامپریالیستی منادیان اسلام به دست نمیدهد. با آنهمه تجربه های تلخ ورفتارهای وحشیانه، که در زندان متحمل شده، بازهم درایمان و اعتقادش پای میفشارد. بی اعتناء به جنایت های شیخ صادق خلخالی جانی خونخوار درکردستان، و کشتارهای فله ای و بدون محاکمه زندانیان سیاسی درزندان ها و سرکوب زنان، خفقان گسترده و ده ها محدودیت های کم سابقۀ ملی، جمهوری اسلامی را حاصل مبارزۀ چندین سالۀ مردم درراه کسب آزادی معرفی میکند! با برداشتی نادرست ازمفهوم ضد امپریالیست، سنتهای پوسیدۀ عربِ عصر حجر را با قوانین مدرن غرب یک کاسه میکند.
امپریالیسم، به تعریف لنین مرحله ای ازتکامل نظام سرمایه داریست با مختصات مشخصی که با حفظ ماهیتِ گذشته یعنی زوروسلطه به ملل ضعیف هنوزادامه دارد. با این توضیح میخواهم بگویم که امپریالیسم ازمحصولات زمینی و برآمده از فکرآدمیان درکرۀ خاکی. [به درستی و نادرستی اش کاری ندارم] اما اسلام برآمده از فرمان الهی و آسمانی ست ازدوران تحجر با مطلقیت تام وضابطه های شدید طاعت و بندگی، که پیروانش تا ابد گرفتار دستوراتِ لایتغیرآن هستند. و به این اعتبار قرنهاست فکر واندیشۀ باورمندان خود را به بند کشیده است.
درچنین دنیای متفاوت، مقایسۀ عقل وایمان، سنجیدن آزادی وبردگی وتحلیل آثار بد ونیک هریک، کاراصلی روشنفکری ست و نه یک کاسه کردن دو مکتب متضاد. پرسش اینست که نادیده گرفتن این تضادهای فاحش برازندۀ یک روشنفکر مدعی میتواند باشد؟ من که درشگفتم! واقعا نویسندۀ خوشنام ومورد احترام من وصدها منِ همنسلم، متوجه تفاوت ها نبوده؟ تفاوت به این سادگی ها را ؟
گذشته ازاین، آنگونه که نویسنده درچندجای همین دفتر به خداشناسی و ایمان دینی خود اشاره کرده، با توجه به موقعیت اجتماعی، شغلی وداشتن جایگاه روشنفکری، چگونه میشود قانع شد و پذیرفت که ایشان از نخستین بذرهای حکومت دینی که "منشاء رسالت و اقتدارش آسمان و خداست" بیخبر بوده اند. و این چگونه روشنفکریست که درجدال سرنوشت ساز دوران تغییر و گذار، ملت سرخوردۀ تشنۀ آزادی، به هنگامۀ سپردن سرنوشتش به دست یک فقیه متحجر، با حمایت شدید ازاو، در گمراهی عوام شرکت میکند. یادمان باشد که از قدیم هم گفته اند عوام را حرجی نیست اما یک روشنفکر چپ اندیشِ باورمند، آشنا با اندیشۀ فلاسفۀ غرب، چگونه از اثرات وآسیب پذیری های کلان چیرگی دین الهی غافل بوده، تا جائیکه آرمان روشنفکری خود را – که آگاه کردن مردم است – با شایعۀ ضدامپریالیست بودن یک مرجع تقلید تاخت میزند! به قول جلیل محمدقلیزاده که قرنی پیش دربارۀ علمای دین، در روزنامه ملانصرالدین نوشت:
« ... کشوررا میشود بدون شاه هم اداره کرد. ازطریق شورایی یا راههای دیگر. مشکل این پادشاه عمامه داراست و سلاطین فاضل که محافظ دین هستند و عوام را درچنبرۀ خود اسیر کرده اند! راستی وجود این شریعتمداران به چه درد میخورد؟» نقل به مضمون


کودتای خیالی حزب توده کم کم رنگ میبازد و فراموش میشود. دراین میان قربانی، زندانیان تیره بختند که بازیچۀ حدس و گمان وخیالبافی های بازجویان شده و شکنجه های جانفرسا را تحمل میکنند.
به علت بیماری وضعف مفرطی که عارض به آذین شده، مدتی به باغی درشمال شهر منتقل میشود و هیجده روزی را در زیرزمین آنجا به استراحت میپردازد. روزها توسط نگهبان باغ که جوان آرامی ست درباغ گردش میکنند. "درپایان هم چند گل سرخ دیرشکفته میچیند و به دستم میدهد که به اتاقم برگردم."

نویسنده، شعر بلندی سروده و دراین دفتر آورده با نام "رؤیا" که اینگونه شروع میشود:
مرا باری چه افتاده است، آیا خواب می بینم،
فریب دیو آیا می زند راهم؟
و یا دادار خیرالماکرین می آزماید بنده ی خود را؟ - نمی دانم.
در سلول من باز است
و من، قد برکشیده تا به سقف، ایستاده ام درانتظاری گنگ
یکی درگوش من گوید: "برو!" – این کیست؟
چرا درچشم پیدا نیست؟
... ... ...

دراین شک نیست، ما ساده دلان بر خطا رفته،
نه برکام دل خود ازمسیر کاروان چندی جدا مانده،
ازاین خاکیم و باهم میهنان خود شریک راحت و رنجیم.
سخن ناچار هم ازانقلاب است و ازایران درضمیرما.
گره خورده است با هم سرنوشت میهن و اسلام،
اگرخواهیم و گرنه، می دهد پیوندتان با رهبر و با توده های پیرو رهبر.
ازاین رو – بگذریم از هرچه دیگر – حس میهن دوستی گوید
که تنها کارما یاری به پیروزی نیروهای اسلامی است؛

زهی این دم! چه خوش واداده ام، آسوده ام، گسترده ام، هستم.
و اینک ازبرم پرمیگشاید یک کبوتر، بال و پر چون قیر.
و میبینم که بالا میرود چالاک، بی پروا؛ معلق زن،
بدان امید تا خود را رساند، - هرچه بادا باد! –
به نزهتگاه صبح جاودان، پیش کبوترهای رام بال و پر پاکیزه تر ازبرف ...
چه میگوئی؟ توانش هست، آیا؟ - من نمیدانم. خدا داناست!
دوشنبه 12/10/1362

به آذین، دراین سروده هرآنچه که نمیخواسته بگوید، اعتراف کرده است. خالی شدنش سالی نمیکشد. و ریزش، حاجت به شکافتن نیست.
دریک ملاقات خانوادگی در دبیرستان قدس – دبستان ایران و سویس سابق درخیابان کاخ جنوبی -، آمده است :
" ... ... پس از احوالپرسی ها، من درباره ی اسلام و انقلاب داد سخن دادم ... ... دختر بزرگم، که سرشتی ساده و راست دارد پرسید : این گرایش به اسلام چرا تنها پس از دستگیری و زندان به شما ها دست میدهد؟ خودتان تعجب نمیکنید"
از پاسخ پدر که همه اش شعار است و باسمه ای، " ... اشک برنگاه روشنش کشیده شد."، نقاب ها کنارمیرود وفاجعۀ غفلت وچیرگی هیاهوهای خانمانسوز زمانه. زمانش رسیده تا حقیقت، سیمای خود را ازپرده بیرون افکند. ومیاندازد.
اشکِ دختر، ازدردِ سقوط است که بر چشمان تیز و آگاهش نشسته. و اثرشکنجه ها و تباه شدن پدر درپیرانه سری! فرو
ریختن رنگ و لعاب ازچهرۀ آشفتۀ فرهنگِ آرمان های مسلط !

نویسنده، با اسم بازجوی خود آشنا میشنود. همان بچه شاطر جنوب شهری و دانشجوی حقوق. چهره اش را هم میبیند.
اسم ش "عبدالله ناصر حسینی" ست. درشهریور 1363به زندان اوین منتقل میشود . "حجری" را میبیند : "حجری از افسران زندانی زمان شاه. او را درسال 40 درزندان قصر، میشناسم و همواره به چشمم شایسته و بزرگوار بوده است. ... ... مردی با ریش کوتاه دو رنگ و ته لهجۀ شیرین آذری خود را معرفی میکند. آه! انوشیروان ابراهیمی است که یک بار شش سال پیش دربرلن دیده ام – یاد [برادرش] دوست جوانمرگم فریدون که در 1325 درتبریز، پس از ورود ارتش شاه، با عنوان ، "دادستان کل آذربایجان" دستگیر و زندانی و سپس به دارآویخته شد. یادش گرامی باد."

نویسنده ازمشاهده، پسر بچه ای ده یازده ساله درلباس زندانبانی، بادلی دردناک، از آخرعاقبت حرفه ای او یاد میکند:
" چشمم به پسربچه ای ده یازده ساله ای ازفرزندان زندانبانی می افتاد که با اونیفورم پاسداری و سرو روی بسیار جدی مراقب رفتارکودکان دیدارکننده بود. و من دلم می آشفت و براین پسرک ها میسوخت. ازاین تمرین زندانبانی، جانشان چه کبره ی زشتی خواهد بست.»
درمهرماه 1364 در ساختمان آسایشگاه، به اتاقی که هم اندیشان حزبی در آن جمعند منتقل میشود. طبیعی ست که از دیدار دوستان شاد است. " قرار بران نهاده میشود ... پس ازشام، یکی از دوستان درباره ی بعضی مسائل علمی و سیاسی خاطرات خود سخنرانی کند ... درواقع نظر بیش ازهمه به داستان کمتر شنیده ی حوادثی است که گروه کوچک بازمانده از نخستین دسته ی افسران توده ای که خود بازیگران آن بوده اند. ... من درباره ی شعر فارسی میگویم. دو سه تن دیگر درزمینه ی اقتصاد، الکترونیک یا ژنتیک گیاهان داد سخن میدهند ... ... پورهرمزان از فاجعۀ غافلگیری و کشتارافسران لشکر خراسان درمراوه تپه ی گرگان سخن میگوید. رصدی – افسرتوپخانه - درگیری فدائیان دموکرات آذربایجان را درکوههای برف پوش زنجان با تفنگداران خان ذوالفقاری بازگو میکند و مسعود اخگر – ستوان دوم پیشین شهربانی – جریان فرار اعضای زندانی کمیته ی مرکزی حزب از زندان قصر در زمان رزم آرا را شرح میدهد. افسوس ... ... ... که نتوانسته ام یادداشت بردارم. قلم وکاغذ برای نوشتن به ما نمیدهند ..."
به آذین، با اندوه تأسف فراوان از شور آرمانی و شتاب و شکست های آن جمع یاد میکند.
" آه، ایران! ایران گل و بلبل و خون و لجن درتابش آفتاب، وآبی بیکرانِ آسمان! چه زایندگی است دراین آب و خاک برگزیده ی سرنوشت و چه تاب و تحملی است و چه نیروئی است، در پروردگان سخت کوش جانش ... ... از غرور پیروزی بیشتر درهراسم تا از تلخی های شکست."
آمدن موسوی اردبیلی به زندان و ملاقات با به آذین با وعده های توخالی، که نویسنده به آن دیدار اشاره ای گذرا دارد.
پس از نوروزسال 1366 به آموزشگاه منتقل میشود. دراین بند است که پسرش کاوه، سال هاست زندانی ست.
چند روز بعد زندانی را به بازداشتگاه توحید میبرند. باوجود چشم بند بازجورا از صدایش میشناسد. میگوید:
"خود را با او دریک سنگر میدانم. بی پرده بگویم هیچ چیز ازآنچه او برمن روا داشته ازیادم نرفته است ... ... در یگانگی و یکپارچگی مردم شکاف انداخته اند. اما این شکاف درمن نیست. به پاس انقلاب ضدامپریالیستی و مردمی ایران .... هرچه را که ازاین دست دیده و شنیده ... واپس میزنم. میگذرم."
بازجو، باز از زندانی میخواهد که با دستگاه همکاری کند. نوشته ای را آماده کرده به بازجو میدهد. بعد ازمطالعه پس میدهد ومیگوید ببر تکمیل کن.
"ماه رمضان است و من روزه دار." باز اصرار درهمکاری قلمی. که به جائی نمیرسد.
روزی که برای تنظیم وکالتنامه به زندان اوین برده شده، شخصی که خود را رئیس شعبه ی پنجم معرفی میکند، میگوید که "گروهی دست اندرکار تهیه ی مطالب تئوری مارکسیسم و ترجمه شان ازمتن های اصلی هستند برای استفاده حوزه علمیه قم " و سپس از همکاری دراین باره، از کیانوری، گلاویژ، کیهان، قائم پناه و طبری، اسم میبرد. به آذین جواب میدهد نه.
درنهم مهرماه 1366 " برای نخستین بار پس از نزدیک به پنج سال" به خانه اش میبرند. با خانواده اش ملاقات میکند.
دو ماه بعد، در سال روز تولد هفتاد و سه سالگی اش، از زندان شهر به خانه ای درشمال تهران منتقل میشود. خانه ای که احسان طبری هم در ان خانه زندانی ست.
"بااجازه "برادران" به دیدن طبری رفتم. پیر و شکسته است. دست راستش براثرسکته رخوتی دارد و زبانش کمی کند است وگوشش سنگین. میگویند همسرش آذر سرطان دارد و نمیتواند به دیدنش بیاید. خود او را گاه به خانه میبرند تا دیداری با آذر داشته باشد."
سه روز بعد، به آذین را میبرند جایی که با پسرش کاوه دیدار میکند. "غافلگیر و سخت شاد شدم درآغوشش گرفتم با بوسه های گرم و پی درپی."
بعد از کلنجار رفتن با نمایندۀ قانون، درباره آزادی اش با نوشتن نامه ای با این مضمون، "
"اعلان میکنم که درصورت آزادی، همانگونه که پیش ازاین کاری به زیان کشور و مردم و انقلاب اسلامی انجام نداده ام بازهرگز انجام ندهم."
طبری، برای عمل به بیمارستان منتقل میشود. کژراهه منتشر شده است. به آذین میگوید: "سرگرم خواندنش هستم. خواندنی سخت دل آشوب. تصویر زشت و سراپا آلوده ای ازرهبران حزب، به ویژه درسال های اقامت شان درشوروی و اروپای خاوری میدهد. اما خود را همیشه و درهمه چیزکنار میگیرد. گوئی که خودش ازآنها نبوده و با آنها همکار و همدست نبوده است."
نقدی، درست بر کتابی آلوده، که عنوان گویایش درپیشانی، کژراهه ها و کژاندیشی ها را دارد و ثبت کرده است. آیندۀ تاریخ اجتماعی، درمحک وجدان زمانه، نادرستیهای بفرمودۀ آن متن را عریان خواهد کرد وسهم بزرگِ پایوران امنیتی، درنگارش این دفتر، معلوم خواهد شد.
طبری را به روزنامه کیهان میبرند برای مصاحبه. " دیروز صبح طبری را به روزنامه کیهان بردند برای مصاحبه درباره ی هنر و افاضاتی ازاین دست محمدی به من هم پیشنهاد کرد که همراهشان بروم. نخواستم. حرفی برای گفتن ندارم. بااین حضرات زبانم کار نمیکند."
مسافرت ییلاقی، و چه دست و دلبازی میکنند این برادران زندانبابان که زندانی ها را به گردش ومسافرت میبرند. "چهارشنبه نهم اردیبهشت 1367 دیروز نیم ساعت مانده به ظهر به عزم ساری حرکت کردیم. ازجاده هراز. من با سه تن از "برادران" دریک ماشین بودم و طبری با سه تن دیگر درماشین دیگر...." این پذیرائی و اقامت دریک باغ بزرگی با انبوه درختان نارنج و پرتقال مربوط به سپاه پاسداران، به چه منطوری ست درپرده ابهام میماند. به آذین خود اعتراف میکند که : "درباره این سفر بیست و سه روزه رفتن به ساری و برگشتن به جای سابق حود، هرچه فکر میکنم علتی نمی یابم . شاید برای آن بوده است که طبری دیداری از شهرزادگاه خود بکند."
مصاحبه طبری با کیهان چاپ شده، به آذین میخواند و متأسف میشود : "این مرد درژرفای دل و اندیشه به هیچ چیز ایمان ندارد. به هیچ کس و هیچ چیز وفاداری نمی شناسد. در سرشت اوست که درآشوب جریان ها و نیروهای متضاد خود را و موقعیت نمایان و رفاه ممتازخودرا حفظ کند."
در دوازدهم تیرماه 67 با پسرش کاوه ملاقات میکند. با اجازه زندانبانان. دوشب و یک روزرا باهم درزندان میگذرانند. واین زمانی ست که کاوه، پنج سال و نیم است که درزندان به سرمیبرد.
به آذین را چند بار درلوناپارک به دیدن خانواده اش میبردند. چرا لوناپارک معلوم نیست. تصمیم با زندانبانان است، از سرمهربانی و عطوفت اسلامی !
مسافرت هوائی به مشهد با طبری زیر نظر سه تن از برادران زندانبان. زیارت حرم و نماز و دیداراز موزه استان قدس رضوی و زیارت آرامگاه فردوسی وگردش درشهر وپذیرائی پس ازچندروز به تهران برمیگردند. به آذین تمام موجودی بانکی خود را به حساب بازسازی خرمشهر و سیل زدگان سیستان میپردازد.
" یکشنبه دهم اردیبهشت 68 - امروز در روزنامه اطلاعات خبردرگذشت احسان طبری را خواندم. ... خوش برخورد و خوش گفتار، دارای ذهنی کنجکاو حافظه ای نیرومند و دانسته های وسیع. بسیار می خواند و بسیار مینوشت. سبکی روشن و رسا داشت. اندوحته ی بزرگی از واژه های نوساخته ی خوش تراش ازخود به جا گذاشت و افسوس! با بار سنگینی ازخودخواهی و دورویی و ناراستی رفت."
به آذین، در سوم بهمن ماه 1369توسط زندانبانش به نام غیاثی به خانه اش رسانده میشود. نمیگوید آزاد شده ای ولی میگوید : «هرقدر که بخواهم میتوانم درخانه ام بمانم."
"بار دیگر واین بار" به پایان میرسد. خاطرات زندانِ به آذین بسته میشود. به آذینِ معلم . معلمی نویسنده و مترجم که در پیرانه سر بهای سنگینِ دگراندیشی را پرداخت. مردی ازگرانقدرهای ادبیات ایران درسخت ترین سال های دگرگونی و تحول – ازدوران رضاشاه تا سال هایِ سیاه و خونین حکومت فقهاء – با کوله باری از تجربه ها. اما آنچه دراین بستر پرتلاطم درخشندگی دارد و فراموش نشده و نخواهد شد حرمتِ ادای دین به این خادم فرهنگ است از حق بزرگی که گردن چندین نسل از جوانان کشور دارد. شخصاً، صرفنطرازباورهای سیاسی به حرمت فضل وکمال ادبی احترامش را برخود واجب میدانم. یادش گرامی باد.
حسن خُتام این گفتار را با خاطرۀ زنده یاد محمد مختاری میبندم، که بجا گفت :
:
"تُف کرده است دنیا دراین گوشه خراب / و شیبِ فاضلاب های هستی انگار / اینجا پایان گرفته است."