کتاب سنج- نقد وبررسی ودیگر یادداشتها...

Saturday, October 03, 2009

نگاهی به اشک سبلان

ابراهیم دارابی
نشر دنیای نو
تابستان 1385
این رمان تاریخی در دو جلد و در1269برگ به چاپ رسیده است. رمانیست که از روز پایانیِ حکومت یکسالۀ فرقۀ دموکرات آذربایجان شروع و با انقلاب 57 به پایان میرسد. سیرحوادث بیش از سه دهه دراین رمان، خواننده به ویژه نسل معاصر را با وقایع آن سال های پرتنش آشنا میکند. وهمچنان با تحریف های تاریخی، "تاریخسازان رسمی" ومدعیانِ عدالتخواهی! که نویسنده، با احساس مسئولیت، تباه شدنِ آمال و آرزوهای مردم درمانده ای که در چنگال مالکان و زمینداران دراسارتی بَرده وار گرفتار بودند را توضیح میدهد.
واقعیت این است که درآن سال ها تولیدکنندگان اصلی مواد غذائی، دردهات گستردۀ کشور از گرسنگی رنج میبردند. دراثر تهدید مالکان از ابتدائی ترین وسایل معیشتی روزانه، که خود مولد آن بودند محروم بودند. ازآموزش و بهداشت در روستاها اثری به چشم نمیخورد. درهر پنج شش روستا، یک مکتب خانه و یک حمام به ندرت پیدا میشد. مالکان کمترین توجهی به زندگی نکبتبار دهقانان وکشاورزان نداشتند. بعد ازوقایع شهریور 1320 فضای تازه ای باز شد که نوید آزادی میداد. از طرفی، با انتقال سلطنت از رضا شاه به فرزندش، موقتا چتراستبداد حاکم به کناری رفت و سانسور وخفقان برای مدتی رنگ باخت. با آزادشدن روزنامه ها، زنجیراستبداد غالب گسست و زبانِ مردم بازشد. فراوانی نشریات و کتاب درابعاد گسترده که با فعالیت احزابِ نوپا توام بود، دریچه های تازه ای از آزادی را به روی مردم گشود که امیدوار کننده بود. ازطرف دیگر، بهمریختن نظام نوپای دوران سلطنت رضا شاه، با تحولات تازه ای که درکلیه امورآغازیده بود، با حضور قوای نظامی متفقین، کشوررا دربحران فرو برد.
نباید فراموش کرد که عصر تحول و دگرگونی بود و در کنار آن ظلم و ستم به دهقانان و کشاوزران و طبقات محروم، در همان دوران استبداد، دستگاه قضا از دست پرقدرت ملایان درآمد و همچنان سازماندهی تعلیم وتربیت، با برنامه های نوین، هماهنگ با تمدن غرب، بطور کاملاً آزاد زیر نظر دولت قرارگرفت. اضافه برآن راه افتادن مراکزوسازمانهای علمی وهنری و بهداشتی از یادگار های همان دوران است که درکنار گسترش مدارس نوین، که از دهه های پیش، بارها مورد هجوم و تخریب ستنگرایان بود، با مقاومت شدید حکومت استبدادی رضا شاه، ازبین رفت. بچه ها در مدارس تأمین جانی پیدا کردند. و تعلیم و تربیت درسراسرکشور رسمیت پیدا کرد. و مهمتر اینکه، بچه های طبقات گوناگون جامعه زیر یک سقف درمدارس نوپا کنارهم قرار گرفتند. بچه شهری و روستائی، بقال زاده وحمال زاده کناردست بچه مالک و اعیان شهر نشست، انس و الفت بچگانه دردل ها جان گرفت. بذر همکلاسی با خاطره های خوش نوجوانی رشد کرد. تفرعن و پزوافادۀ بچه های اشراف کم کم ازمیان رفت. پسر بنایِ محل، معلم بچه های خانگی مالک بزرگی شد. اول بار که درآن خانه طعم شیرکاکائو را چشیده بود برسرزبانها انداخت. تأثیر تغییرات دوگانه با همۀ زشت و زیبائی هایش تا به امروز در تمامی نهادهای فکری ما حضور دارد. شکست حریم پرابهتِ اشرافیت و اثرات همه جانبه آن در طبقات اجتماعی - فرهنگی، از این دیدگاه قابل بررسی ست.
غرض اینست که حادثه شهریور 20 دوروی سکه را باهمۀ پیامدهای نیک و بدش به نمایش گذاشت و جامعه را با تجربه های دوازدهساله درکودتای 28 مرداد، دربستردیگری انداخت. بیفزایم که دراثرحملۀّ متفقین به ایران، قوای شوروی که بخش بزرگی ازکشوررا به اشغال گرفت، شرایطی به وجود آورد که افکار آزادیخواهی مردم، بیشتربا آرمان ها وسیاست های شوروی هماهنگ گردید.

اشک سبلان، روایتگرزندگی محرومان و گرسنگان جامعه است، گرسنگانی که تولیدکنندۀ مواد غذائی یک کشوراند. و فصل عبرت آموزی درتوضیح فقردهقانان و کشاورزان و فشارِ جابرانۀ زمینداران است. مؤلفۀ مستندی از عصیان تهی دستان جامعه که برای رهائی ازظلم و ستم نهادی شده به ستوه آمده، با تشکیل فرقۀ دموکرات، تحقق آمال و آرزوهای خود را درپیام حکومت ملی میبیند و به سویش بال و پر میگشاید.

حوادثِ آغاز رمان دراردبیل میگذرد. روزهای آذر سال 25 که فرقه دموکرات متلاشی شده. با حمله ارتش مالکان و خان ها شکار مخالفان و قتل و غارت حامیانِ فرقه را شروع کرده اند.
الیاس، افسرفرقۀ دموکرات، که مدتی پیش زمین های کشاورزی محمدخان را بین دهقانان تقسیم کرده، دراثر هجوم خان، مالک زمین، با کمک عده ای شاهسون در خانه اش دستگیر و پدر و مادرش درمقابل چشمانش توسط دستیاران خان شقه شقه میشوند. نوبت به الیاس میرسد. او را نیربا پیکرخونین بین جنازه ها رها کرده به سراغ شکار دیگری میروند. ایازهمراه شانای خواهر الیاس، تصمیم میگیرند که جنازه را با درشکه به گورستان ببرند. «زیرپل ها، مسیل رودخانه ها، بیخ دیوارها انباشته از اجساد بود. شعار "قتله" شمشیر آخته ای بود که به دست زنگی مست سپرده باشد.» ص 61
بین راه شانای رو به درشگه چی میگوید: میدانید پدر! اگر جنازه را اینحا دفن ش کنیم، خیلی زود ازگور بیرونش خواهند کشید. خان تهدید کرده است که هرجا دفنش کنیم، او را از گوربیرونش بکشد به ترک زین اسبش ببندد و درروستاها بگرداند. ... » ص 67
درشگه چی که حس میکند الیاس هنوزنفس میکشد، خوشحال شده و جنازه را زیر بارش برف سنگین به روستای دره وار میبرند. با کمک او الیاس در خانه ای تحت نظرمداوای موسی خان قرار میگیرد و ازمرگ نجات پیدا میکند. ولی با احساس نا امنی تصمیم به ترک محل گرفته به سوی سبلان راه میافتد. حرکت او مصادف با زمانیست که اجساد جوانان را در پای کوه پرآوازه دفن میکردند.
«دشت ازمویه زنان و فریاد خشماگین مردان به لزره درآمده بود. جسدهائی که آورده شده بودند سرنداشتند. دست و پاهایشان را بریده و درشکم های دریده شان فروبرده بودند. اینان قربانیان دادگاهی بودند که پس از ورود ارتش شاهنشاهی به شهر، آنها را محاکمه و محکوم به اعدام کرده بود.» ص 163
الیاس درآستارا گرفتارپلیس شده باعده ای مأموربه تبریز فرستاده میشود. در راه با چپه کردن ماشین به ته دره، سرنشینان کشته میشوند جز الیاس که زنده میماند.

ایاز، معلم ونقاش است. ازترس گرفتارشدن، زندگی مخفی برگزیده وتصمیم گیرفته به تبریز برود. سوار کامیونی می شود رو به تبریز، اما بین راه توی جاده آثار «چرخ های یک ماشین واژگون شده را می بیند که نیمی ازبدنۀ آن بیرون از برف مانده بود.» ص294
حس کنجکاوی ایاز را وامیدارد که ازکامیون پیاده شده و رد چرخ ماشین را بگیرد. درانتهای دره دراثرسرما و بوران از حال میرود. و سرازخانه ای دریک روستا درمیآورد. خانۀ رباب خانم یکی از اهالی روستا که مداوای او را برعهده گرفته جانش را نجات میدهد. ایاز، بعد ازهفته ها سلامتی خود را باز مییابد. دختربچۀ صاحبخانه ازنقاشی هایی که ایاز از صورت مانقالا برایش کشیده خوشحال است. درمقابل پرسش ایاز که «تو درس نمی خوانی؟ میگوید میخواندم، ولی کتابهایمان را گرفتند و آتش زدند.» 320

شانای، درتالاب با گلزار آشنا میشود. گلزار او را برای دیدن کلبه ها دعوت میکند. درآن جا با سعید شوهر گلزارآشنا میشود. سعید صیاد کارکشته ای است که عده ای از تهیدستان و ناراضیان در اطرافش جمع شده اند و با پخش اعلامیه بین صیادان و دهقانان برای گسستن زنجیرهای ظلم وستم، و کسب آزادی تلاش میکنند.
شانای که نگران برادرش است دنبال الیاس میگردد ، همچنان ایاز که او هم ازمدتی پیش مفقود شده است. با گلزار به درد دل می نشیند. گلزار قول میدهد که توسط سعید برای یافتن الیاس و ایاز اورا کمک خواهد کرد.
شانای، فردا به دیدن گلزار میرود. با مشاهدۀ دنیای تازه ای ازفقر و فلاکت عریان آن تیره بختان بهت زده به دریا و آدم ها و گسترۀ فقر مسلطِ ماهیگیران چشم میدوزد.
نویسنده، مانند عکاسی هنرمند، تصویر غم انگیز و دردناکی از صحنۀ فقر و فلاکت تالاب نشین های آستارا را به نمایش میگذارد. خواننده، درون سیاهی فقرمیغلتد. مصیبت و فلاکتِ دامنگیرجامعه را با تمام وجود حس میکند و ضجه های نفس گیر قربانیان جهل را که درکاسه سرش فریاد میکشد :
«زنی رنجور جلو آلونک، بچه اش را شیر میداد. مردی بیمار ازآلونک بیرون آورده شده بود تا درآفتاب نیرو بگیرد. لاغر و تکیده و ناتوان تر ازآن بود که حتی بتواند پشه ها را ازسر و روی خود دورکند. دورتر قایقی رو به روی کلبه ای توقف کرده بود. مرد جوانی درآن انتظار میکشید. درداخل آلونک مردی با دخترش بگو مگو داشت. زنش به طرفداری از دختر با عصبانیت شوهرش را ملامت می کرد. مرد معتاد بود . به نظر میرسید که قصد دارد دخترش را به جوان منتظر در قایق بسپرد. گاه دخترش را تهدید می کرد وگاه با مهربانی با او سخن میگفت. سر دختر پائین بود، رنگ چهره اش پریده بود و سایۀ مرد جوانی را که در قایق منتظرش بود، چون سایۀ مرگ روی سر خود حس میکرد. دوماهی سفید و یک بطر مشروب ومخلفاتی برای بزم شبانه درقایق چیده بود. شانای شگفت زده به قایق به مردی که درآن انتظار میکشید، و به آلونکی که درآن تشنج جریان داشت خیره شده بود . ...» ص 387
صیاد پیر درصحبت هایش با شانای با اظهار تأسف و همدلی ازقتل پدر و مادراو، میگوید:
«دربارۀ تعداد کشته شدگان درجریان آذربایجان ارقامی ذکر میشود که باورکرنی نیست ولی وقتی آدم میشنود که درخانوادۀ کوچکی مانند خانوادۀ شما دو نفر بیگناه کشته شده اند، دیگرارقام سی، چهل هزارنفراغراق آمیز به نظر نمیرسد.» ص 395
آن کشتار وحشیانه که زیرنظرارتش شاهنشاهی، به دست ملاکان و حامیان اوباش زمینداران صورت گرفت لکۀ سیاه و ننگینی درتاریخ اجتماعی - فرهنگی پدید آورد. تبهکاری ملاکین و حکومتگران، خشم و بیزاری مردم را دامن زد و بذر نفرت را دردلها کاشت. همکاری زمینداران و ارتش واوباشان درآن حرکت های خونین، کینۀ طبقاتی را عریانتر کرد. بذر نفرت از آمران و عاملان را در دل های مردم کاشت و دربستر زمان به بار نشست. نا آرامی ها وترورهای خیابانی، ظهور و تمایلات شدید جوانان به قیام مسلحانه، که درپی آن سالها شکل گرفت، راه "خشونت" را به صورت عریان بر بنیادهای فکری و فرهنگی جامعه گشود ، که بدون تردید آبشخورش ازآن کینه های ملی بود که در دل های زخمی و خشمگین، شالودۀ طوفان بهمن سال 57 را فراهم میساخت .

آمدن الیاس، ازدواج شانای با ایاز، مرگ غنچه، حادثۀ تیراندازی به شاه دردانشگاه، غیرقانونی شدن حزب توده، پی بردن پلیس به فعایت های زیرزمینی آن عده و گرفتاری سعید صیاد پیر، مشکلات تازه ای در پیش پای آن جمع زحمتکش و فقیر پهن میکند.
سعید والیاس دستگیر و به بندرعباس تبعید میشوند. افشین خبر دستگیری ایاز را آن هم با مدرک جرم، یعنی: "ماشین تحریر"، اطلاع میدهد .

کلارا، تنها اولاد مالک اعیان و ثروتمندی از اهالی آستاراست که خلاف میل والدینش با جوانی وابسته به فرقه دموکرات ازدواج کرده و به زندگی فقیرانه تن داده است. شوهرش آیدین، بعد از فروپاشی حکومت فرقه به شوروی گریخته. کلارا با فرزند خردسالش درخانه مادر آیدین درآستارا زندگی میکند. اما هرروز، چشم به راه شوهر به آن سوی مرز چشم دوحته است. با پیوستن شانای به آن خانواده، همراه مادر آیدین، با کارگری و شستن ملافه های مهمانخانه ای درآستارا امرار معاش میکنند.
حوادث به سرعت میگذرد. ازشوهر کلارا نامه میرسد که زندگی اش رابرگزیند. لحن نامه به گونه ایست که معلوم نیست زنده است یا مرده. به ظن قوی آیدین درشوروی ازبین رفته است. با این حال فعالیت های آن جمع ستیزه گر ادامه دارد. کلارا، شانای، سعید صیاد پیر غنچه و گلزار و تامارا و صفر و درشکه چی جمع کوچکی از زحمتکشان ناراضی را تشکیل داده اند، که درطلب اجرای عدالتِ اجتماعی وهریک به نوعی در فعالیت های زیرزمینی دست دارند. درتالاب های آستارا، درجنگل های پوشیده از مه و درختان تناور، درقایق های ماهیگیری صیادان منطقه، حرکت ها برای یک جنبش اجتماعی، با روشهای ابتدائی درجریان است. انگار قلب تپنده خیزشی بزرگ در کلبۀ صیاد پیر درحال شکل گیری ست.

آخرین نامۀ آیدین به کلارا، نامه وداع است. ازبیمارستانی درشوروی نوشته شده است.
« ... کلارا حتی پس ازمرگ هم نمیخواهم چهرۀ زیبایت را ازپیش چشمم دورکنم. ... خوشحالم که یاشار را داری کلارا! بزرگش کن! بگذار جای مرا بگیرد. بگذار رفیق زندگیت باشد کلارا، دراین باره چیزی به مادرم نگو. بگذار همیشه خیال کند که من زنده ام.» ص 592

با کمک صیاد پیر، سعید والیاس ، توسط رانندۀ کامیونی که بین بوشهر و بندرعباس کار میکند ازتبعید فرار کرده و به تهران میروند. درحادثه سی تیر 1331 ، آن دو کنار مردم درتظاهرات و جنگهای خیابانی دیده میشوند که به شدت فعال اند. روزی که به فرمان شاه، دکترمصدق عزل و احمد قوام به نخست وزیری منصوب شد. درتهران قیام بزرگی رخ داد. درآن روز تاریخی دهها نفر به دست ارتش و پلیس و اوباشان شهری به هلاکت رسیدند تا دکتر مصدق به نخست وزیری برگردانده شد. در گورستان ابن بابویه بخشی به یاد آن خانباختگان به نام «شهدای سی تیر» اختصاص دارد که یادگار آن روز خونین است. زنده یاد دکتر مصدق وصیت کرده بود که بعد ازمرگ جنازه اش را کنار شهدای سی تیر به خاک بسپارند. بعد از فوتش اجازه داده نشد که آخرین وصیت آن مرد بزرگ به اجرا درآید.

پس ازمرگ مادرآیدین درآستارا، شانای و کلارا همراه یاشار و بابک به تهران کوچ میکنند.
« از گاراژ بیرون آمدند... ... پا به خیابانی گذاشته بودند که از هیاهوی مردم میلرزید ... ... کلارا که غرق در تماشای شگفتیهای اطراف خود شده بود به جای اینکه لذت ببرد، می ترسید. ... کلارا مردی را دید که مستقیما به سوی آنها درحرکت بود. ترسید برای دفاع، دست پاشار و بابک را محکم گرفت و به دیوار تکیه داد منتظرماند. اما چون درآن حال ایاز را شناخت نفس راحتی کشید، گوئی وجودش ازبند آزاد شده بود: ایاز! بابک شروع به دویدن به سوی پدرش کرد و یاشار که تا لحظاتی پیش کز کرده و کرخ شده بود، به دنبال او به راه افتاد. هردو خیلی زود درآغوش ایازجای گرفتند ...» ص 716
ساعتی بعد الیاس نیز به آنها ملحق میشود.
با فرارسیدن روزهایی که به کودتای بیست وهشت مرداد 1332، منجر شد، باردیگر اوضاع کشور متشنج گردید.
«شهر درجوش و خروش بود. مجسمه های شاه را پائین می آوردند، اسم خیابان ها را عوض می کردند و برای نبرد سرنوشت ساز آینده آماه میشدند. الیاس شبانه روز درتلاش بود. مرتب ازخانه ای به خانه دیگر، از کارخانه ای به کارخانه ای دیگر میرفت، افراد را آموزش نظامی میداد وبرای قیام آماده میکرد. سلاحشان ناچیزبود، اما امیدوار بودند که به کمک رفقای ارتشی خود، از پادگان ها سلاح خارج کنند» ص 721
الیاس مشتاقانه، چنان در تب قیام میسوزد که وقتی دررا به روی رامین کارگرچاپخانه باز میکند، ازاینکه رامین دست خالی برگشته و اسلحه دستش نیست، با تعجب میپرسد: «پس چرا دست خالی؟ ... ... الان خیلی ها از خانه هایشان بیرون زده اند، خیلی ها سنگر گرفته اند ونارنجک به دست منتظر فرمان حمله هستند. جواب اینها را چه کسی خواهد داد؟» و رامین که دنیا دیده است و با تجربه، توضیح میدهد: «فراموش نکن که این کار با قیام سی تیر و تظاهرات خیابانی فرق دارد. بیشتر آنهایی هم که به قول تو سنگر گرفته اند، تصور درستی ازجنگ مسلحانه، آن هم با تجهیزات ناچیز درمقابل ارتشی که تا بن دندان مسلح است ندارند. حق نداریم مردم را بیهوده به کشتن بدهیم. ... ...»، اما الیاس واقعیت ها را نمیبیند. میگوید «رامین تو واقعا می فهمی چی داری میگی؟ همه آنهائی که ما را باورکرده اند، زجر کشیده اند، تبعید دیده اند، شکنجه شده اند، ... در گوشه و کنار خیابان ها موضع گرفته اند توی سنگرهایشان مشتاقانه منتظرند تا ما اقدام کنیم ... کمبود سلاح و یا انسجام ارتش هم بهانه است.» 36 - 737


2


این واقعیت تاریخی رانباید فراموش کرد که با شکست کودتای 25 مرداد، فعالیت حزب توده برای سازماندهی یک قیام گسترده شروع شد. ولی دکتر مصدق هشیارترازآن بود که عنان کشوررا به هرج و مرج بکشاند. حتا حاضرنشد با نمایندگان حزب توده که آمادۀ کمک به دولت ومداخله مسلحانه داشتند را ملاقات کند. دکترمصدق به پیامهای مکرر آن ها که خطرسقوط دولت و پیامد های کودتا را یادآوری میکردند، اهمیت چندانی قائل نشد، همان طوری که درخاطرات کیانوری آمده، بدون توجه به تذکرات حزب، به پیشوازخطررفت. این مرد سرد و گرم چشیدۀ روزگاران، به سوگندی که خورده بود وفادارماند. ننگِ هرج ومرج کشورورفتن زیربار حمایت حزبی که آبشخوراصلی ش ازبیگانه بود، و از آنسوی مرزهای شمالی کشور هدایت میشد اجتناب ورزید. و در داوری وجدان بشری سرفرازماند، پاکیزه و سالم. اما، آن کس یا کسان که دردادگاه فرمایشی او را محکوم کردند، به بد نامی برسر زبانها افتادند و مورد لعن و نفرین مردم قرار گرفتند.

الیاس وایاز، دربگیر و بببند های بعد ازکودتا، یک روز پس ازتعویض خانه مسکونی، هردو دستگیر و روانه زندان میشوند. کلارا و شانای به فعالیت های زیرزمینی ادامه میدهند. با کشف سازمان نظامی حزب توده، و لو رفتن لیست اسامی افسران عضو، دستگیری افراد مظنون با شدت تمام در تهران و شهرستان ها شروع می شود. سعید، صیاد پیردرآستارا اعدام میشود. الیاس، درزندان به شدت شکنجه میشود و مقاوت میکند. «پیکر بیهوش الیاس روی کف شکنجه گاه رها شده بود . شکنجه گران چشم به سرهنگ دوخته بودند تا کسب تکلیف کنند. ... گفت بیندازیدش توی سلول. بیهوش و لت وپار به سلولش برگردانده شد. ...» درآن حال ناگوار، رؤیای زیبای زندگی به سراغ ش میآید. یادگاری از قصه های مردمی که باخونش عجین شده و نویسنده با کلمات حسرتبار، تابلوی زیبائی از تاریخ، و آرزوهای برباد رفتۀ مردمی که عاشق خاک و سرزمین مادری خود هستند، را به نمایش میگذارد.
«مدتی در مرز هوشیاری و بیهوشی گذشت . صحنه های ازهم گسیخته ای از آنچه دیده، و یا آرزو کرده بود، مقابل چشمانش ظاهرشد. بابک را می دید که با دستهای بسته، بر پیلی نشانده شده رو به بغداد برده میشد. "قاراقاشقا" (اسب بابک) با یالی افراشته و دم علم کرده، شیهه کشان پای بر زمین می کوبید و درکنار پیل میدوید. الیاس احساس کرد که خود او برپیل نشسته است و اسبش او را همراهی میکند. ناگاه سوارانی را دید که از فراز کوه چون باد بردشت فرود آمدند. الیاس قورقود (مرد افسانه ای درتاریخ آذربایجان وعنوانی برای سلحشوران قوم اوغوز که با نوای ساز او مرده ها زنده میشوند.) را درمیان سواران شناخت که ساز بردست به سوی او میتاخت تا بند ازاو بگشاید. با صدای ساز قورقود بندها گسسته شد. الیاس از زمین آزاد شد. برفراز سر زمینش به پرواز درآمد. سورچی پیر برتارک قلۀ سبلان ایستاده بود و به او اشاره میکرد. درمقابل قورقود زانو بزند و ازاو نام درخواست و عنوان کند....» 849
بوی خون و انتقام، سراسر کشوررا فرا گرفته. درپی اعدام سعید، صیاد پیر آستارا، خبر هولناک اعدام رامین کارگر چاپخانه، آن خانوادۀ کوچک و درمانده را عزادار و بی پناه میکند. با کشف چاپخانۀ حزب توده، رامین کارگرهمان چاپخانه دستگیر و بعد ازمحاکمه اعدام میشود. همسرش فخری خانم میگوید:
«شوهرم را کشتند ... با چشم خودم جنازه اش را دیدم ... خدایا خودت باید انتقام مرا ازاینها بگیری ... جنازه را تحویلم ندادند. جنازۀ رامینم را به من ندادند، میشنوی؟ تحویلم ندادند. گفتند باید تو قبر تحویل بگیرم.» 901
عمو حیدر قفل ساز نیز که درفعالیت های زیرزمینی در پوشش رابط کلیدی، نقش عمده ای دارد در دکانش کشته میشود. قفل ساز پیر، به طرزی فجیع جلو مغازه اش به قتل رسیده بود. به نظر یاشار چنین میرسید که عمو حیدر دارد کسی را صدا میکند، اما او آوایش را نمیشنود.» 961
آن سال ها، پچپچهه های درگوشی حکایت ازآن داشت که پس از کشف سازمان نظامی حزب توده، آن دسته از فعالان که نقش کلیدی ارتباطات اعضاء را برعهده داشتند، بمنظور جلوگیری از ضربه های شدید به حزب و هوادارانش، توسط خود سازمان از میان برداشته می شدند. نجواها در حد شایعه ماند تا بعدها که معلوم شد ترورحسام لنکرانی، و محمد مسعود درنزدیک چاپخانه ای درخیابان اکباتان به دستورحزب بوده ، این ظن و گمان قوت گرفت که ترورهای مشکوک، مقارن با کشف اسناد سازمان نظامی حزب توده نیز با دستورحزب انجام گرفته است!

شانای و کلارا با شغل کارگری، زندگی سختی را درتهران میگذرانند. یاشاروبابک درس میخوانند و روبه رشد پیش میروند و همچنان سولماز که درانتظارآزادشدن پدرش از زندان و دیدن اوست. الیاس و ایاز درزنذان ومحکوم به حبس ابد هستند. نویسنده، با شرح زندگیِ ملالت بار آن خانواده زحمتکش و ستمدیده، و بارآمدن بچه ها با عقده های فقر و فلاکت و اختلاف طبقاتی، نمونۀ جالبی ازتاریخ اجتماعی وطن را درآن سال ها به دست میدهد. اوضاع سالهائی که درکنارخفقان و سانسور، سازندگی هم بود و باجلوه هایی از تضاد، یک طرف مهار آزادی با چیرگیِ ساواک، طرف دیگر، میل وحرکت شتاب آلود به سوی همگامی با تمدنِ صنعتیِ غرب، که نیاز اساسی و ملی بود.

در بحبوحۀ دستگیری افراد مظنون درتهران، با رسیدن نامه از نسترن ازآستارا که مریضی گلزار را خبرداده ، شانای میگوید: «کلارا چه کنیم؟ همین الان بابک خبرآورده که حبیب را دستگیر کرده اند و ملاقات زندانیانمان را ممنوع کرده اند نسترن نوشته که گلزار سخت مریض است و به وجود ما احتیاج دارد. بعید نیست به زودی سراغ من و توهم بیایند فکرنمیکنی بهتراست به درخواست نسترن جواب مثبت بدهیم؟ دست کم تابستان پیش آنها باشیم تا هم به آنها کمک کنیم و هم دراین مدت آبها از آسیاب بیفتد.» ص 978
شانای وکلارا با فرزندانشان عازم آستارا میشوند. درکارگاهی کار میگیرند با دستمزدی بخور ونمیر. آن دومادر با مسئولت سنگین در تربیت بچه هایشان با زندگی درجدال اند. روزی، شانای، از گرسنگی غش کرده و به زمین میافتد. به درمانگاه میبرندش. دکتر، ضعف و گرسنگی اورا تشخیص میدهد. به بابک میگوید: « خیلی باید مواظبش باشد ضعف کرده. احتمالا تا حالا چیزی نخورده است. سرم که تمام شد، ببریدش خانه اما چند روز باید استراحت کند.» ص 993
سولماز مسلول شده. به دستور کارفرما از کار بیکار میشود. و چند روز بعد میمیرد.
خواننده ازاحساس درد مادر، لحظاتی همدل با او به سوگ مینشیند. دختری که سال ها درانتظار آزادی پدرش از زندان چشم به راه است حسرت به دل در سیاهی مرگ میغلتد، با غم و اندوهی سنگین به ناله های شانای دل میسپارد. مادر دررثای دختر جوان ش آوای "سولمازیم سولدی" سرمیدهد. ناله های مادر، ظلمتِ فقر و جور و ستم نهادی شدۀ حاکم را، توضیح میدهد.
دستجمعی به قلعۀ بابک میروند. قلعه بابک، یادگاری از دلاوری های جوانمردانۀ پاکباختگان و خدعه های تبهکارانۀ خود فروشان سوداگر. نمادی از زیبائی و زشتی. صداقت و خیانت. و کلارا ...
« کلارا ... نگاهش را به دشت کشاند. دهقانی با خیش خاک را زیر و رو میکرد و خاک سرخ تیره رنگی را پشت سرش برجا میگذاشت. خاکی که گویی به خون اجدادشان آغشته بود با نرمه های استخوان هایشان آمیخته بود و سفره ای خونین به وسعت دشت گسترده بود تا درطول زمان به فرزندانشان نان بدهد. ... مانند بلبلی که به گلزار رسیده باشد، چنان آواز پرسوز و گدازی سر داد که موی برتن شانای راست شد. » 1083
فریاد رسای کلارا درقلعۀ بابک، جلوه هایی ازمظلومیتِ مردمیست که اندیشه وذهنیتِ تنیده در حسرت های تاریخی شان، در چنگالِ بیعدالتی ها و تاخت و تاز خودی وبیگانه به بند کشیده شده است؛ تا به امروز.

در قلعه بابک، با زرتشت که تازه از انگلستان آمده ملاقات میکنند. بین آن دوبحث درمیگیرد. زرتشت با در دست داشتن کتاب سرخ مائو، نشان میدهد که مائوئیست است. و با تمجید از تزهای او حزب توده را به باد انتقاد میگیرد. شانای میپرسد :
خوب ایران را دراین مدت چگونه دیده ای؟ آیا همان طور که فکر میکردی هست؟
میگوید: کم و بیش بله.
چطور؟
کارهایی صوری انجام گرفته ولی مردم میفهمند. تنها اشکال کار زنجیرهای سنگینی است که به دست و پاهایشان بسته شده است.
- خوب، فشار و اختناق زیاد است.
- زرتشت لبخند زد و گفت .
- به علاوه بینش عقیم به ارث رسیده ازسابق.
بحث بین آن دو شروع میشود. زرتشت تمام عقب ماندگی های جامعه را به حزب توده نسبت میدهد و تبلیغات آنها را انحرافی میداند. « ... مردم ما، امروز اعتمادشان را به شما ازدست داده اند. آنها فهمیده اند که کرم کتاب شدن، دردی را دوا نمیکند. با اعلامیه چسباندن، آب از آب تکان نمیخورد. آنها میبینند که امروز، درهمه جای دنیا، حرف حق از لولۀ تفنگ زده میشود. با شلیک گلوله زنجیرها پاره میشود. دوران، دوران مبارزات مسلحانه است. بوی باروت همه جا پیچیده باید همۀ این ها را دید. این صداها را شنید.» وبا انتقاد شدید از حزب توده به سیاست و روش های جاری آن میتازد. شانای به کنایه میگوید : « نمیدانستم جرم ما این حد سنگین است.» زرتشت میگوید : «کم لطفی نکنید، این جرم نیست جنایت است!» صص92- 1091
تندروی های زرتشت، که تحت افکار مائو، دکترین اورا آخرین راه نجاتِ محرومان جهان و ایران میپندارد و بر گسترش جنگ مسلحانه تأکید میورزد، و فعالیت های حزب توده را جنایت و کتاب خوانی را "کرم کتاب" میخواند، گذشته ازخشک اندیشیِ بخشی ازجوانان، به ویژه تأثیراندیشه های انقلابیون مطرح، که هم، اندیشۀ غالب زمانه بود و هم، از کانال خشونت و خون راه نجات بشریت را توصیه میکرد که جای بازکردنِ بحث ش اینجا نیست همچنین درستی و نادرستی افکار و اندیشه های مائو مورد بحث ما نیست، اما، اینکه : «حرف حق از لولۀ تفنگ زده میشود.» پرت و بیربط است. از لولۀ تفنگ جز جنایت وآدمکشی و توحش و بربریت برنمیخیزد. در این باره، جان سخن از زبان شانای شنیدنی ست که درآینده به آن اشاره خواهم کرد.
چیرگی افکار مائو درآن روزها، بسیاری از مبارزان ومشتاقان آزادی را تحت سلطۀ فکری خود گرفته بود. تا جائی که دکترین مائو، دربخش هایی ازجهان، بعنوان مرجع اصلی، راهنمای انقلابیون و آزادی خواهان، گردید. اما نباید فراموش کرد که کسب آزادی از طریق جنگ مسلحانه دربرخی از سرزمین ها با کشتارهای هولناک، فاجعه ها آفرید و درپایان کار ناکام ماند. اما درچین، دکترین مائو، بعد از دگر گونیها، و از سر گذراندن تجربه ها و تلاش های مدبرانه راه تحول پیمود و سرنوشت ملتی را دگرگون کرد. شکوفائی امروزی و تحولات کم نظیر وهمه جانبه در تاریخ چین، مرهونِ بذری ست که توسط مائو در سرزمین مساعد و پر جمعیت جهان پاشیده شد وبا درایتِ میراثدارانش به بار نشست.

شانای، که مدتی نگران یاشار و بابک شده و حس کرده که آن دو جوان بی تجربه «حقانیت گفته های زرتشت را باور داشتند.» با تجربۀ گذشته ها، میداند جنگ مسلحانه الگوی مناسبی برای کشورنیست، و از طرفی با فرهنگ و سیاست و ظرفیت فضای سیاسی – اجتماعی وطن بیشتر آشنائی دارد، گذشته ازآن " مادر" است و پیامد های خشونت را هم با تمام وجودش لمس میکند، با زبانی پخته و سنجیده، تحولات کشور را یاد آور شده میگوید:
«شما چشمتان را به روی کارهایی که دراین مدت انجام گرفته می بندید، و اشتتباهات گذشته را به راست و یا دروغ ردیف میکنید. درست است که درکشورما سرکوب شدید بوده، وخون های زیادی ریخته شده است، اما دستاوردهایی هم داشته ایم. این دستاوردها رایگان به دست نیامده است. قانون کار، بیمه زحمتکشان، مرخصی سالیانه، تشکیل سندیکاها، بالارفتن شعور زحمتکشان، درشهر ها و روستاها ده ها دستاورد دیگر، بخشی از پاداش زندانها و شکنجه ها و به دار آویختن هاست. نمیگویم این قوانین کامل اند، برعکس هنوز باید روی آنها کار شوند. ... ... اگر این کارها جنایت اند، پس ما جنایتکاریم ... ... هیچیک ازاین دستاوردها، به زور تفنگ و یا مسلسل به دست نیامده اند. سلاحش را خود زحمتکشان ابداع کرده و به کار برده اند.» صص97-1096
در همین بگو مگوهاست که زرتشت از اعتماد دهقانان به جنگ مسلحانه تأکید میورزد. و میخواهد ثابت کند که با الگوی چینی، یعنی مسلح کردن دهقان ها، میتوان سراسر دهات و کشاورزان را بسیج کرد و شانای پاسخ میدهد که « دهقان چرا باید به تو اعتماد کند؟ چرا سرنوشتش را به دست تو بسپارد؟ برای اینکه عیار دست تو بیاید و تو از روحیۀ این دهقانان خبر داشته باشی، اول برو از یکی ازآنها الاغش را برای رفتن به شهر بخواه. ببین آیا به تو اعتماد میکند که الاغش را دراختیارت بگذارد؟ اگر داد، آن وقت جانش را بخواه! اینقدر ساده لوح مباش ...» ص1098
درهمین گفتگوهاست که شانای، سخن پرمغزی که بوی عاطفۀ مادری ش دل خواننده را میلرزاند به زبان میآورد:
« باسلاح میتوان آدم کشت، میتوان تخریب کرد و خون ریخت، اما نمیتوان دلی را به دست آورد. نمیتوان اندیشه ای را توی مغزی جا داد.» ص 1099
زرتشت توسط پلیس دستگیر و افشین متواری میشود . خبر را بابک به مادرش میدهد.
افشین، در گور سعید مخفی میشود. درآن پناهگاه است که نسترن حادثۀ کشته شدن نرگس و یارانش را در یک درگیری خیابانی به افشین خبر میدهد.
گلزار بیمار شده. شانای تیماری او را برعهده دارد. درگفتگو بین آن دو، گلزار، خاطره ای از اعدام شوهرش سعید میگوید که شنیدنی ست. دردی گسترده ، پنهان ازنظرها که درقلب جامعه لانه کرده، رو به آماس، با این حال دل ها سرشار ازامید به آینده است .
« ... هیچوقت ملاقات قبل از اعدام سعید را فراموش نمی کنم. هنگامی که اعدام میشد، مثل بچه های ما جوان نبود. اما همین شور وحال را داشت. وقتی پاسبان وادارم کرد که ترکش کنم، گریه کردم او هم بغض کرده بود، اما لبخند زد و گفت:
« مبادا گریه کنی! مبادا اشکت را به بچه هایمان نشان بدهی ... ما بچه هایمان را تربیت کرده ایم تا شرایط زندگی را تغییر دهند. اما خود درلای دنده های چرخ زندگی له شده ایم.» ص 1149
گلزار در بستر بیماری درحالیکه چشم به عکس شوهرش سعید دوخته، ازهستی میرهد.
«درد با او یکجا مرده بود.»
نویسنده، با همین جملۀ کوتاه، دردِ غالب و محرومیتِ محروم ترین لایه های جامعه را به رگهای مخاطبین ش تزریق میکند. با احساس همدلی، زمانی که گلزارچشم از دنیا میبندد، خوانندگان را درسوگ نقش آفریناش مینشاند. با مهارتِ بیان، توانائی خود درانتقال حسِ هنرمند به خواننده را یادآور میشود.
حوادث، پشت سرهم جوانان را به کام مرگ میکشد. افشین نیز دریک درگیری اربین میرود. شکارچیان ساواک، دنبال نسترن میگردند. نسترن دردرگیری زخمی شده و نادر رانندۀ کامیونی که دخترش افسانه قبلا توسط پلیس کشته شده، او را به تبریز میبرد و درخانه اش بستری میکند .
نادر درآستارا به سراغ شانای میرود و او را با خود به تبریز میبرد. و تامارا (خانم راد همان خانم معلم که در صفحه 918 کتاب ازاو یادشده) تیماری او را برعهده گرفته است.
«تامارا بالای سرنسترن نشسته بود و اشک میریخت. » ص 1185
نسترن را، مخفیانه، دوراز چشم مأموران، درتاریکی شب درگور مادرش گلزار دفن میکنند. ص 1188

انقلاب سال 57 جامعه را تکان میدهد. شهرها به ناگهان با بوی آزادی و خشونت، چهرۀ دیگری میگیرند. زندانیان سیاسی آزاد شده من جمله «الیاس روی دست و شانه های جوانان مسلحی بود که دررا به رویش گشوده بودند.» از زندان آزاد میشوند. ص1246
دردرگیری های خیابانی، کلارا، تامارا (خانم راد همان معلم دلسوز ومبارز) الیاس و ... کشته میشوند. وکتاب به پایان میرسد.

دردی جانکاه از تباهی آرزوها و امیدهای محروم ترین طبقۀ جامعه، که درراه آزادی جانشان را فدا کرده اند، خواننده رادر قلب حوادث غرق اندوه میکند. و درلحظاتی که عمق فاجعه چشمانت را پر ازاشک کرده، نوای روشن هستی و رود خروشان همیشه جاری زندگی در ذهنت بال و پرمیگشاید شکل میگیرد و روشنای امید، سرفراز، از درون ظلمت سربرمیآورد و سرود شادی کودکان، نسلی از میراثدارانِ شانای و کلارا وسولماز و نسترن و افسانه و سعید و الیاس و ایاز و هزاران قربانی گمنام، دربامسرای وطن پرچم به دوش، آزادی و رفاه بشریت را نوید میدهند.

پایان سخن این که:
نقش آفرینان این رمان بزرگ، نسلی از روستائیان اند که درحقیقت، بخش عمده ای از زحمتکش ترین و محروم ترن طبقۀ کشوررا تشکیل داده اند. به گواهی تاریخ، دربحبوحۀ جنگ دوم جهانی، درسالی که متفقین به ایران حمله کردند، با بازشدن فضای آزاد در کشور، تحرکِ تازه ای ازعصیان و طغیان بین دهقانان و کشاورزان در روستاهای آذربایجان شروع شد و دراندک زمانی کوتاه سراسر ایران را فراگرفت. روزنامه های نوپا با رسالت افشاگرانۀ خود، دربیداری کارگران و کشاورزان نقش مهمی ایفا کردند. تاجنبش های فکری دربین ناراضیان درشهرها و روستاها قوت گرفت. با تشکیل حکومت فرقۀ آذربایجان که تا تقسیم اراضی پیش رفت، تنها برای مدت کوتاهی، دهقانان توانستند فارغ از حضور نفس گیرمالک، دسترنج خود را به کلبه های خود ببرند. نقش آفرینان اشک سبلان مجموعه ای ازهمان محرومان اند که، هریک با دلی پرخون جور و ستم مالکان را توضیح میدهند.
نویسنده با تسلط به فرهنگ بومی، با مکتوب کردنِ اوضاع تاریخی آن سال های پرتنش، خدمت صادقانه ای به فرهنگ و ادبیات کشورکرده، به ویژه درشرح زندگینامۀ نقش قهرمانان و توفیق دربیان وضع اجتماعی روستائیان و زمینداران، درحکومت یکسالۀ فرقۀ دموکرات و پیامدهای آن. خلاصه کنم که لیاقت و توانائی و خدمت فرهنگی آقای "ابراهیم دارابی" جای سپاس دارد. با آرزوی موفقیت برای نویسنده، که فصلی مهم، از تاریخ اجتماعی - سیاسی ایران را با صداقت و حفظِ فضیلت قلم، به ادبیات مقاومت افزوده، مطالعۀ این رمان تاریخی را توصیه میکنم.

Sunday, March 15, 2009

چون دماوند ...




مجموعۀ قصه
حبیب ترابی
نشر چشمه 1379

دربارۀ نویسنده:
حبیب ترابی، جانباز است. در 21 سالگی برای انجام خدمت سربازی به جبهۀ جنگ اعزام می شود. در اثراصابت ترکش خمپاره به سرش، مجروح و پس از دوماه بیهوشی دربیمارستان دوباره چشم بازمیکند خود را ازهردوپا فلج میبیند و و فاقد توان حرف زدن. مدتها طول میکشد تا با معلولیت ش کناربیاید و بعد تصمیم میگیرد به نوشتن.
آقای حسین جاوید ، خبرنگاری که با ایشان مصاحبه کرده مینویسد:
« کاغذی روی صفحۀ چوبی قسمت بالای ویلچر الکترونیکی اش قرار داشت که حروف الفبای فارسی و چند کلمۀ مختلف به شکل جدول درآن نوشته شده بود. ... ... زبانش عاجز بود. برای بیان کلمات اش یک به یک حروف آنها را با اندک رمقی که برای دست چپ اش باقی مانده است نشان میدهد و همسرش با مهارت خاصی برایت بازگو میکند. ...»
به نقل از: نشریۀ کارگزاران درشمارۀ 621 – پنجشنبه 12 ابان 1387
با خواندن چنین سرگذشت دردناک، با دلی افسرده و غمناک، دفتر داستان هایش را میگشایم. "چون دماوند را". شگفتا از همان آغاز گفتارش، کمترین نشانی از ضعف جسمانیِ نویسنده به چشمم نمیخورد. حوادث دفتر را با علاقه دنبال میکنم. کم کم به ذهنم میرسد، دماوند خود نویسنده است با اراده ای به قدرت آن کوه سرفراز. خود حبیب ترابی دماوند است استوار، سربه فلک کشیده با پوزخندی به یأس و حرمانِ بشری! ارج نهادن به گوهر هستی و عشق و علاقۀ او به زندگی و بُعد گستردۀ شهامت و اعتماد به نفس ش. حرمتش به ذاتِ زندگی وزنده ماندن، و مهمتر صبر و تحمل ش، که هم قابل احترام است و هم ستودنی. عظمتِ قدرت و پایداری شحصیتِ او خواننده را ببشترمجذوب میکند، تا سنجش ضعف و توانائی های آفریدۀ ادبی ش.

هرچهارداستان این دفتر، متأثر از روابط اجتماعی – سیاسی کشور است. و درواقع بخشی از زندگی جامعه در سال های پرتنش را توضیح میدهد. زمانه ای که پنهان و آشکار بذر انقلاب در زهدان تاریخی وطن به بار نشسته بالا میآمد تا در بهمن 57 سراسر ایران را فراگرفت.
داستان نخست : عصیان است. حوادث در خانواده ای در جنوب میگذرد. احمد پس ازهشت سال کارکردن در شرکت نفت، خودش را بازخرید کرده با مشارکت دوستی یک کامیون لیلاند میخرد. مدتی نمیگذرد که آن دو صاحب هشت لیلاند میشوند. احمد که چهار بچه دارد. هوس زن دیگری به کله اش میزند. زن را در فشار میگذارد تا رضایت او را بگیرد. زن رضایت نمیدهد قرار برجدائی ست. روزی که عازم دفترخانه برای انجام طلاق هستند، به تشویق و تحریک خواهرش، تنها پسرخانواده که پسربچه ایست گریبان پدررا میگیرد وبا سماجت میخواهد که با آنها برود. قبلا خواهرش تعلیمات لازم را به او داده است. پدر ازمزاحمت بچه عصبی شده او را در کوچه کتک میزند. به سر و صدای آنها همسایه ها بیرون میریزند و کل حیدر، همسایۀ دنیا دیده وساطت میکند . همگی آنها را به خانه برمیگرداند و احمد را پند و اندرز میدهد. میگوید:
«اوس احمد ... هیچ فکر کردی که سی چه توئی یه ساله ئیقد بدشانسی ئوردی! اول سال که تو جده ی اهواز ئوخرکچی رو زیرگرفتی و کشتی، پشت سرشم خونه ت دزد زد، سی همی ئیگم ... چوِ خدا صدا بی صدایه.» لحظاتی بعد ازاین گفتگو ها درخانه احمد به صدا درمیآید. احمد در باز میکند. شاگرد کامیونش شعبان سراسیمه خبر میدهد: «چپ کردیم ... لیلان چپ شد ... نزدیک خلف آباد.» ص 25
داستان دوم: شب، من، و او و. داستانی ست که از مزاحمت تلفنی شبانه از طرف دخترخانمی شروع میشود. صحبتها آرام و منطقی ست. یک طرف لیسانس اقتصاد است و معلم که مشغول تصحیح اوراق امتحانی بچه هاست. طرف دیگر دختر جوانی ازطبقۀ مرفه با دلی پر ازدردِ تنهائی. مرد از جبهه جنگ میگوید: «توی جبهه همیشه ... حتی در سخت ترین شرایط، آدم احساس آرامش می کرد. چیزی که تو جبهه زیاد بود گذشت بود و گذشت. بچه ها نسبت به همه چیز شون گذشت داشتن، حتی ... نسبت به با ارزش ترین چیزها که جونشون باشه!» ص33
دخترخانم که برای کنکور آماده شده آن هم به زور خانواده ش. وبالاخره قرار ملاقات درپارک ساعی ...

سومین داستان : اسم؟
تا چشمم به تیتر داستان افتاد، انگار یکی تو گوشم گفت که بچه ها را درکلانتری دارند سین جیم میکنند. وقتی داستان را بالذت خواندم به نظرم رسید که نسل مدرسه دیده های بعد از سال های 1320 با این پدیده آشنائی دارند. نخستین بار که پایم به کلانتری 2تهران رسید تا افسر کشیک پرسید اسم؟ یکی ازپشت سر خواباند پس کله ام. غافلگیرشدم. ازصدا و کلمات توبیخ آمیزش فهمیدم خان داداشه. برادرم که لالۀ گوشم را محکم در دست گرفته بود گفت: جناب سروان توبیخ ش با من. اجازه بدهید ببرم خانه تا حسابش را برسم. افسر ازخدا خواسته قلم را زمین گذاشت و گفت ببرید به یک شرط که نبینم دیگه از این خطاها مرتکب بشه!
البته اخوی مهربانتر ازاین حرفها بود. سرراه به خانه نرسیده، با یک بستنی مربائی دل مرا به دست آورد و بعد پولی داد که غروب رفتم سینما. حالا که آن خطا را به خاطر میآورم خنده ام میگیره! سرکوچه مدرسه جمع شده بودیم روزنامه مردم را میخواندیم. پاسبان رسید یکی از بچه ها رو به پاسبان گفت سرکار شما هم ازاین روزنامه ها میخوانید یانه؟ پاسبان بهش برخورد مچ من و عارف را که مقابلش بودیم گرفت و برد کلانتری.
ترابی، دراین داستان روزهای پراضطراب تابستان سال 57 آبادان واعتصابات و نا آرامی های شهررا شرح میدهد. ازگرفتاری بچه های مدارس که بادل های پاک و بی خبراز حوادث آینده شعار آزادی و دموکراسی در خیابانها سر میدادند، تصویر جالبی ارائه میدهد. اوباهمۀ گرفتاریهای جسمانی که برای هرخواننده، قابل حرمت است با ذهن سیال، نمونه درخشانی ازداستان نویسان نسلی ست که بی کمترین شک و تردید، به آزادی انسان و رسالت ادبیات ایمان دارد.

«به مرور زمان» آخرین داستان این دفتر است. دو معلول جنگی با نام های داود و حجت در نوانخانه دولتی، زندگی میکنند. هردو از زندگی یک نواخت و مشقت بارکه بیشترین اوقات را روی تخت میگذرانند به تنگ آمده اند. حجت که گروهبان ارتش است از تباهی و زمینگیرشدن خود با تأسف میگوید: «بهم میگفتن حجت پلنگ! لباس کوماندویی کلاه سبزهارو می پوشیدم و تو سلسبیل مانور میدادم و برا خودم برو بیائی داشتم. اما حالا، حالا حتی یه گربه هم نیستم!» درد دل غمبارش را با اشاره به پاهایش ادامه میدهد :« می بینی؟ این دو تکه پوست و استخوون که زمانی اسمش پا بود و باشون راه می رفتم مث دو تکه گوشت گندیده و اضافه زورکی با خودم این ور وآن ور می کشم. ... پاهارو ازش گرفتن جاش صندلی چرخدار دادن! تف ... اینم شد زندگی؟ آدم چندشش میشه! کی باورش میشه که حجت پلنگ با اون همه جنب و جوش به این روز بیفته؟ روز و شب م مث یه لاشه گوشت به تخت و چرخ بچسبه! ... اوضاع داخلی عمان چه ربطی به ما داشت؟ ما رو سنه نه که ظفاری ها استقلال می خواستن» صص 99- 100
تصمیم به خودکشی میگیرند. به قصد رهائی از زندگی هردو رگ خود را میزنند. حجت با عزم راسخ به استقبال مرگ میرود. با آرامش، آهنک معروف فرهاد را میخواند. "جمعه ها خون جای بارون میچکه". داود، نه. و صحنۀ پایانی داستان اینگونه تمام میشود:
داود بریده بریده گفت «نه، این کارها ... مال من نیست. ازمن برنمیاد. نمیتونم ... نمی خوام. هنوز زوده ... چرا من؟
سر حجت آرام برگشت به داود. داود زیرنگاه بی حال و پرسنده ی حجت، دست لزران خود را دراز کرد طرف شاسی زنگ اخبار.»

دفتررا میبندم. اما هنوز در اندیشۀ شهامتِ رشگ برانگیز مردی هستم که با تمام صدمه هایی که در جبهه های جنگ برتن وجانش نشسته و گرفتارآنهمه ناتوانی ها شده، درمقابل سیاهی های پوچی و مرگ قد برافراشته، سرفراز مانده و برای آفرینندگی هنری درتلاش است.

Sunday, February 22, 2009

بشارت

خدا به زادگاهش باز می گردد
هوشنگ معین زاده
انتشارات آذرخش . 1384

این دفتر، که درهفت فصل تنظیم شده پنجمین اثرهوشنگ معین زاده که مدتی ست با دستگاه آفرینش درافتاده و در فرصت های مناسب ازراه های گوناگون برای روشنگری دست به افشا گری میزند. اینکه تا کجا این بار سنگین و جنجال آفرین را که عاشقانه به دوش گرفته، تحمل خواهد کرد کسی جز خود نویسنده نمیداند. اما امید که کارهایش را با همان علاقه دنبال کند.
کتاب مدتی پیش به دستم رسیده بود. درسفربانکوک مونس شبانه ام بود. یادداشت هائی هم برداشته بودم اخیرا متوجه کتاب و نگاه ملامت بارش شدم که درگوشه ای غریب افتاده بود. بانگاه تازه ای میبینم حرفهایی زده که نمیتوان ازش گذشت. گو اینکه در این راه پرسنگلاخ و جهل مسلط در اجتماعات باورمند، گشودن چنین راه کار آسانی نیست.

«بشارت خدا به زادگاهش باز می گردد.» پسوندی که بشارت را بر پیشانی دارد، خبر از نوزایی نوینی میدهد که خواننده باعلاقه به دنبال ش میگردد. در ص 29 با خواندن روایت مطبوعی به بهانه شنیدن اسم شیطون (شیطان)، برای نخستین بار که بخشی ازخاطره های نویسنده است، زمینۀ آشنائی او را با این فرشتۀ پرآوازۀ دستگاه آفرینش درمییابد. فضای زیبا شناسیِ روایت شیرین و تمایلات رو به بیداری پسربچه که ظرافت یک زن جوان و زیبا را ترسیم میکند، در تأیید این فکر میتواند مؤثر افتد که « ... که ایرانیان ازهمان نخستین روزگار تازش اعراب به ایران که به دنبالش قرآن به دستشان افتاد، وقتی به ماجرای شیطان و خدا آگاه شدند، آنرا به سُخره گرفتند و هرگز هم آن را چنانکه درقرآن آمده است باور نکردند. به خصوص نسبت به شیطان احساس ناخوشایندی که دیگر مسلمانان به او داشتند، درمیانشان رواج پیدا نکرد.» ص 30
وسپس درسنجش سه آئین ایران: زرتشتی، زروانی ومانوی، اهریمن وشیطان میگوید: « چنانکه حضورخدایی برای عالم هستی مورد نیازباشد. میباید به دوخدائی معتقد شد نه به یک خدایی، چرا که نیکی و بدی، روشنائی وتاریکی نمیتوانند از مصدر یک خدای واحد و متعالی صادر شوند.» ص 31

نویسنده درباره رفتار وکردار و برشمردن مناقب شیطان، خدا را محکوم میکند. واز یاری رساندن شیطان به رسول خدا درامر نبوت سخن میگوید: «زمانی که کار پیغمبر اسلام درامرنبوت به بن رسیده بود و مردم مکه و دررأس آنها قبیله قریش زیربارنبوت او نمیرفتند، شیطان با تلقین آیات «غرانیق» به کمک او آمد وگره کور نبوت اورا گشود.» ص 35
دراین بخش که نویسنده بیشترین تأکیدش درمعرفی شیطان وجستجوی هؤیت و اثبات ذاتِ عقلائی و خردگرائی این فرشتۀ عصیانی ست، حوادثی میگذرد توام با خاطرات چند ساله ازغارنشینی و چوپانی واقدام به زمینه سازی برای مدعای پیامبری و دیدن خدا، - که نمیبیند و نمیتواند پیدایش کند- با تکیه به تجربه های شخصی، مطالعه را پی میگیرد وحاصل تلاش مستمر خود را چنین خلاصه میکند که : « اگربخواهیم داستان خدا و شیطان و درگیری آنها نتیجه ای بگیریم، میباید بگوئیم که تمام دعواها برسر جدال عقل و ایمان است یعنی دعوای میان باور به موهومات دینی و یقین به مقولات عقلی.» ص 39
بااین حال نویسنده دست از آمال خود برنمیدارد. و با علاقه ای حیرت آور به دنبال پیداکردن حقیقت آن هم در حال اعتکاف و درجستجوی خدا، شیطان را ملاقات میکند. شگفت اینکه جبرئیل واسطۀ این دیدار میشود:
و ازشنیدن این خبرخوش جبرئیل را بغل میگیرد و میبوسد.
از شنیدن این خبر چنان خوشحال شدم که فرشتۀ امین را به گرمی درآغوش گرفتم و غرق بوسه اش کردم. صمیمانه ازاو تشکرکردم.» ص 90
روایتگر، دراین جولانگاه فکری میداند که به روال عقلی نمیتوان به دیدارخدا نائل آمد. وازآن جا که باور چندانی به مفاهیم نقلی ندارد، به یقین های تردید آمیزش شک میکند، همچنانکه به شک و تردید هایش نیز. به این نکته برمیگردیم. و بالاخره از راه خرد دروادی شک ویقین میغلتد.به امید اینکه حقیقت چهره بگشاید. تلاش درادامۀ تحقیق باچنین جانمایۀ فلسفی موجب تشویق او میشود. و ره به خلوت میبرد. نقش آفرینان دستگاه هستی را ملاقات میکند.
نویسنده، شیطان را در هیبت پیرمرد شبیه چوپانان ملاقات میکند و با ناباوری میپذیردش. بین آن دو بحث دربارۀ وحی و فرشته ومعراج با ادله وروایتهای تورات وادیان الهی درمیگیرد. شیطان، میپرسد: «...در جستجوی یافتن چه هستی؟» روایتگر که دنبال حقیقت، یا به سخن دیگر، خدا میگردد میگوید «حقیقت، میخواهم حقیقت را بدانم.» و شیطان دست ش را میگیرد و به آن سوی سراب هدایتش میکند. اما، با سخاوتمندی اندیشمندانه یادآورمیشود که «فکر نمیکنی حقیقتی که در"آنسوی سراب" وجود دارد، دراین "سوی سراب" نیزیافت میشود.» ص99

درآن سوی سراب که از فصل سوم کتاب شروع میشود، خرد و خیال مقابل هم قرار میگیرند.
صحنه آرائی سراب یادآور مقابر و مراسم عزاداری عاشقان سینه چاک است که مریدان بانعره های دیوانه وار، آتش جهل را جاودانه میسازند. و ازآنجا که « ... وادی سراب اقامتگاه ابدی مؤمنین است» و بیشتر زیندگان روی زمین متشکل ازآنان است، صیانت مقام خدائی، سرگرمی ومهارعوام را نیزبرعهده دارند، بخش اعظم مالکیت زندگی نیز متعلق به مؤمنین است.
اشاره نویسنده به مقابربزرگان برخی ازنامداران مذاهب ، وروایت بخشی ازسرگذشت زندگی آنها با انبوه زائران، نمایشی از فلاکت ودرماندگیِ اجتماع بزرگ بشری ست. تقدس جهل و گسترش خرافات به دنبال پیدا کردن راه نجات، تلنگری ست از ادامۀ عادت ها! نقل و قول های مستند که برای تحمیق عوام از رسوم نهادی شده در بین کهنه پرستانِ سنتی میباشد، و راه بر خرد و منطق و بینشهای روشن فردی میبندد، از عمده ترین بحث های این فصل است که دنبال میشود.
تآمین هزینه های زندگی سادات «خمس» و محدود کردن بهشت به شیعیان، و چالش های فکری که بین طلبه های حوزه درس ملاباقر مجلسی رخ میدهد، ازخواندنی ترین بخش های این فصل است که با زبانی ساده در تبیین تبعیض و بزرگ بینیهای اقلیتِ شیعی و خفت و خوارشمردن اکثریت اهل سنت را توضیح میدهد.

از وادی سراب، به سماع عارفان میروند.
«درپای این کوه جماعت کثیری گرد آمده و درحال سماع بودند. وقتی به نزدیک آنها رسیدیم، مولانا جلال الدین بلخی را دیدم که بازو بر شانه شمس تبریزی درمیان صدها عارف نامدار و شوریده حال ... ... ... مشغول سماع بود. با رسیدن ما، سماع کنندگان راهی گشودند و من و شیطان از آن راه به میان حلقۀ انها رفتیم.» ص 121
نویسنده، همراه شیطان با مولانا و شمس، سرگرم سماع میشود. ذکر عارفان شروع میشود. احد احد گفتن ها و نغمۀ عشق درفضای پرجذبۀ عرفانی شوری بپا میکند.
«نوای شورانگیز "عشق عشق" جای "احد احد" را گرفت وزمین و زمان با این کلمۀ سحرانگیز عشق پر شد. ... ... درهمین هنگام، ذکر شیطان آغاز شد. او با صدای بسیار آرام ولی کوبنده ذکر "عقل" را به صورت زمزمه آغاز کرد.» همان
روایتگر با شیطان دم میگیرد. و صحنه از عارفان خالی میشود.
هیچ فرقه ای ازباورمندانِ خدا، عقل را برنمیتابند. این معضل فکری که به طرد وتکفیر فیلسوفان، خردگرایان وپیشوایان فکری وعقلی انجامیده، رشتۀ درازی درطول تاریح بشری دارد که با آغاز دوران تکخدائی در ادیان ابراهیمی قوت گرفته وبه رسمیت شناخته شده است. دوره ای که رهبران دینی با تکفیرعقلگرایان، عقل، را بر دار کشیدند. "خشونت" درمتون فرامین الهی ازابزاربهشت شد. طاعت وبندگی تقدس جهل را تضمین نمود .
ملاقات آن دو با اندیشمندان و فلاسفۀ یونان، رازی و وابن سینا و خیام و دیگرفرزانگان به پایان میرسد و شیطان، بعنوان عقل خود را معرفی میکند. و هموبعد از گفت و شنودی چند، سحن سنجیده ای دارد :
«آنهایی که عقل دارند ایمان ندارند وآنهایی که ایمان دارند عقل ندارند.» ص 131
درادامه این فصل که بحث آزاد و رویاروئی نویسنده با شیطان است، پیام این فرشتۀ طغیانگر خدا، مرا به یاد سخنرانیهایی انداخت که دردوران نوجوانی برخی ازپیشگامان چپ اندیش برای بیداری خواب رفتگان، مردم را به نافرمانی و گسستن زنجیرهای بندگی دعوت میکردند. فرشته عصیانی خدا میگوید: «باید به مردم گفت این نهادها درگذشته با مردم چه کرده اند، به انسان چه داده و ازانها چه گرفته اند . باید فجایعی که به نام دین و مذهب برجوامع انسانی رفته است کاملا و دائما بازگو شود تا مردم مصیبت هائی را که به مردم رسیده است، فراموش نکنند.» ص146

فصل چهارم. جزیره بیداری
شیطان پیشنهاد میکند که روایتگر را به جزیره ای بفرستد. و نویسنده شرح آن مسافرت خیالی را با زبانی ساده و شیرین تعریف میکند.
یک کشتی استرالیائی غرق شده و سه ایرانی نجات پیدا کرده درجزیره ای به هم رسیده اند.
پسری یازده ساله، به نام جاویدان. مردی بازرگان به نام حاج غلام که برای خرید گوسفند به استرالیا میرفته و پیرمرد هفتاد ساله بازنشسته، که پیر و زمانی استاد نامیده میشود.
خواننده، در مطالعۀ این بخش، لحظاتی احساس میکند که سرگرم خواندن یک رمان و یا داستان شیرینی ست. تغییر فضا و گویش کلام درفرم داستانی اورا درلذت ماجرا چنان فرو میبرد که دربرخورد با کلمات نماز و قرائت قرآن و مؤمن، ازبهم خوردن ناگهانی فضا دلخور میشود. با یادآوری اصل موضوع ماجرای جزیرۀ بیداری را دنبال میکند.
پیر، که آگاه و خردمند است، تعلیم و تربیت و آموزش نوجوان را برعهده میگیرد و حاج غلام متعصب قشری از اینکه مبادا نوجوان بیدین و لامذهب به بار آید، خشمگین میشود و چماق برسر پیرمرد میکوبد. تربیت جاویدان را برعهده میگیرد.
«مردمؤمن، لحظه ای ازتعلیم جاویدان دست نمیکشید و به قول خودش میخواست این کودک خام را به صورت یک مؤمن تمام عیار به دین مبین اسلام بار آورد.» ص 153
پیرحوصله اش از لاطائلات حاج غلام سررفته و آن دورا ترک میکند. و پس از طی مسافتی درجزیره، محل امنی برای خود درغاری تهیه میکند و سپس به جمع آوری آذوقه زمستانی وتهیه غذا برای روزهای مبادا سرگرم میشود.
روزی تصمیم میگیرد برای دیدن یارانش برود. با مقداری توشه به راه میافتد. و آن دورا زیر درخت تنومندی درحال اغما پیدا میکند. « ... جزپوست و استخوان، چیزی برایشان باقی نمانده بود. لباس هایشان پاره، موهایشان ژولیده، چشمهایشان گود رفته بود. رنگ زردشان نشان ازبیماری شدید آنها می داد.» ص 157
آن دو بعد از خوردن مقداری غذا جان میگیرند. وحاج غلام میگوید: «شب و روزدعا میکردم و ازخدا میخواستم که اگر نمیتواند یا نمیخواهد کمکی به ما بکند، حداقل مرگ را به سوی ما بفرستد و راحتمان کند.»
پیر، پس ازچند روز تیماری ازآن دو، وقتی وضع مزاجی شان را بهتر میبیند، آن دورا به غار برده جان شان
را نجات میدهد. حاج غلام متغصب میگوید « وقتی ازکمک خدا مأیوس شده بودم، آرزوی دیدار تو را داشتم
تا به کمک ما بیائی ... لحظه ای که چشمم به تو افتاد به نظرم آمد که تو خدائی ...» ص 158
دراین فصل، جان کلام را جاویدان میزند. «من فکر میکنم میشود زندگی کرد بی آنکه کاری به خدا داشت. این گفته حاج آقا که خدا دنیا را خلق کرده و ما را آفریده شاید درست باشد، ولی به خاطر این کار نباید ازاو توقع بیجا داشته باشیم و یا شب و روزبه عبادت او مشغول باشیم. وقتی او کاری به ما ندارد، ما هم نباید کاری به او داشته باشیم.»
دستگاه عریض و طویل، واسطه های دوزخ وبهشت، در همۀ ادیان، هریک با نام ونشانی ویژه در سراسر جهان بساط خود را چنان گسترانده و بشریت را به خود جذب کرده اند، که رهائی ازچیرگی و سیطرۀ آنها غیرممکن است. بنگرید به نفوذ واتیکان دربین ملل پیشرفته . حتا در ستون فقرات نظام های سیاسی جهان غرب . فرق فرهنگی مدنی درادیان ابراهیمی، وبرتری چشمگیرمسیحیت،که شالودۀ تحول را با رنسانس فراهم آورد، به پیشتازان فکری این فرصت را داد که با حفظ آزادی فرد، کلیسا در گسترش علم و فن و هنر دخالت نکند. به دور ازسیاست باشد. حرمت کلیسا ومقام روحانیت، با این قول و قرارها تضمین شد. شکوفائی اندیشه ها پدید آمد. و امروزه پرسش اساسی و معضل بزرگ جهانی این است که رنسانس درجهان اسلام کی و چه موقع پیش خواهد آمد؟ تا با جابه جائی پیام های ملموس انسانی و همزیستی، با دستوراتِ خشونتبار مذهبی دریک محیط امن زندگی سالم واحترام آمیزی را شروع کرد؟

روایتگر، دربارۀ خلقت انسان ازتورات حکایت هایی نقل میکند که نه تازگی دارد و نه امروزیست. با این حال تکرارش، یادآوری بجا و قابل قدردانی است :
«روزششم آفرینش خدا گفت آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و برتمامی زمین و همه حشراتی که برزمین میخزند حکومت نماید» ص 184
ابراهیم پدر انبیاء سامی خدا را درولایت خود میبیند و اورا به چادرش دعوت میکند تا پایش را بشوید وکبابی برایش بپزد تا بخورد ... ... یعقوب پیغمبر دیگر، شبانگاهی این خدا را غافلگیر کرده تا صبح با او کشتی میگیرد. شگفتی اینکه خدا با همۀ قدرت و توان خود ازپس یعقوب برنمیآید. وقتی فجر صبح میدمد خدا خواهش میکند که اورا رها کند که برود. ... جالبتراز همه اینکه خدای "دانا"ی ما حتا نمیدانست اسم حریف کشتی گیر شبانه او چیست! . موسی هم وقتی از طرف خدای کوهستان برای رهائی قوم یهود ازمصر به یپغمبری مبعوث میشود، با طرح این پرسش که اگر "عبریان ازمن سئوال کنند – نام – این خدا چیست من چه جواب بگویم؟ ... و خدا پاسخ میدهد بگو یهوه خدای پدرانتان، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب مرا فرستاده است. این نام من است برای همیشه و درتمام نسل های اینده مرا چنین خواهند نامید. » 9 - 186
«یهوه قبل ازموسی کوه نشین بوده وخدای آتشفشان شمرده میشد. این خدا، بعد ازظهور موسی و تصدی خدای قوم یهود، خیمه نشین شد. موسی او را درخیمه ای به نام - خیمه ملاقات – که درعین حال محل نگهداری و حفظ صندوق – میثاق – بود جای داد. درجنگها نیزخیمه خدا را برپشت چهارپایان حمل میکردند. در زمان سلطنت سلیمان خدا را ازخیمه ملاقات به معبد بردند و او را معبد نشین کردند.» ص 240
خواننده، غرق تاسف وحیرت گمان میبرد که قصه های ننه کلثوم از روایت های تورات مایه گرفته است.
حاج غلام وجاویدان با یک کشتی توریستی که به بازدید جزیره آمده اند آن محل را ترک گفته عازم بندر میشوند. پیرتنها میماند.
روایتگر، که درآنسوی سراب روی تخته سنگی نشسته است شیطان را مقابل خود می بیند. شیطان سفارش میکند که پیر را باید ببیند و رازهای حقیقت را ازاو کسب کند.
«برو او را ببین. با دیدن او رسالت تو پایان میرسد.» ص212
خواننده، ازتکلیف رسالت پیامبری از سوی شیطان به روایتگر، دچارشک و دودلی میشود: نکند مبتکر وحی شیطان بوده؟! وزمانۀ پرفسون و قصه های راست وناراستِ پیشزمینه های رسالت پیامبر، هنگامۀ بازار جادوگران وساحران وحماسه گویان در اطراف بتکدۀ بزرگ، غارنشینی های هرازگاهی و عارضۀ رؤیاهای تلخ و شیرین با آنهمه درگیریهای عشیرتی و طبقاتی در ذهنش جان میگیرد. نقش شیطان برجسته میشود!

فصل پنجم
در دیدار با پیر، روایتگر از هستی و پیدایش خدا میپرسد و پاسح میشنود:
«ازتاریخ پیدایش حیات بیش از سه و نیم میلیارد سال میگذرد. در تمام این مدت هم جهان و هم حیات بدون حضور خدا وجود داشته اند وتا وقتیکه انسان ازنوع پدران حیوان خود جدائی نگرفت و زمان درازی میان حیوانیت و انسانیت سپری نکرد خدایی درکارنبود ... ... .... ذهن انسان که سازندۀ موجودات مرموز و نامرئی و به دنبال آن خدایان نادیده بوده نه تصوری از این موجودات موهوم داشته و نه توانسته است شکل و شمایلی به آن بدهد. ... ... وقتی هم پس از هزاران سال خدا به دست مردم سامی می افتد، آنها با همان سادگی مردمان کوچگر و رمه دار خدا را به صورت خود یعنی انسان در میآورند. از زبان او اعلام میدارند که "آدم" یعنی انسان اولیه را به صورت خود میآفرینند. به عبارت دیگر آن موجود مرموز ونامرئی به دست انبیای یهود، مانند یونانیان و هندی ها شکل و شمایل انسانی پیدا میکند. ...» 20-221
صحبت آن دو ساعت ها طول میکشد. سیطره قدرت خدا در ادیان ابراهیمی و پیدایش دار و دستۀ متولیان و نگهبانان منزلت خدا «میبایستی بابت حضور چنین" صنمی" نسل اندر نسل به مشتی طفیلی که مدعی نمایندگی او در زمین هستند، باج بدهند229. » تا به چیرگی امروزی ملایان ایران به سرنوشت مردم وطن میرسد.
نویسنده، با دلی پرخون پرده از شیادی های متولیان گوناگون برمیدارد. چیرگی اوهام، جهل و غفلت انبوه عوام و سراسر فرهنگ مذهب غالب را زیر تازیانه نقد میگیرد، طفیلی ها را رسوا میکند.
می نویسد: «من برخلاف کسانی که تلاش میکنند حکومت اسلامی ایران را سرنگون سازند، به دنبال آن هستم که خدای یکتای ادیان توحیدی و در رأس آن الله اکبر اسلام را از خدایی بیاندازم.» ص 262
«نگاهی سرزنش آمیز به او انداختم و گفتم قصد من این نیست که خدا را از اریکۀ خدائی پائین بکشم، بلکه میخواهم اورا درجایگاهی که به او تعلق دارد بنشانم ... ... » 283. حال آن که درصفحۀ قبل نیز آمده :
«که حق را باید به حق دار داد. ما همه می دانیم که خداوند آفریدۀ انسان است، و نه انسان آفریدۀ خدا.»
کدام جایگاه؟ اوکه زائیدۀ اوهام بشری ست واین نکته بارها درهمین اثر یادآوری شده، چه ضرورتی دارد که درجایگاهش نشاند؟ اگرمنظور درهیچستان نشاندن است که هیچ را درهیچ خلئی نشاندن بیربط است و مفهومی ندارد! چنانچه اشاره شد، قبلا نیزآمده که : « ... من به دنبال آن هستم که خدای یکتای ادیان توحیدی و در رأس آن الله اکبر اسلام را از خدایی بیاندازم».
دستگاه الهی وفرشتگان از فرسودگی و یکنواختی کار دراین همه سالهای طولانی خسته شده اند.درملاقات با جبرئیل، میگوید: « فرشتگان مقرب درگاه الهی می خواهند تورا ببینند و با تو مشورت کنند ... و نظر تو را درباره خدا بشنوند.» ص 272 دراین ملاقات نویسنده حتا شاهد رؤیت شهابهای آسمانی ست وبا قدرت تخیل، تصویرو فعل و انفعالات کهکشانها را روایت میکند: «جبرئیل با پیچ و خم دادن های خود مرا از اصابت این شهاب ها نجات داد.» ص 273

نویسنده، درفصل هفتم ناظرمراجعت خدایان به زمین است. همو در«چهره به چهره باخدا» دیدار خود باخدا را شرح میدهد:
"درفضائی که ازبلندای آسمان تا به زمین گسترش داشت" انبوه فرشتگان در میان آهنگ حزن انگیز شیپور زنان، خدایان مرده و زنده از آسمان به زمین می آیند. « من خدایان سفید و سیاه و زرد و سرخ پوست را که درکنارهم قدم برمیداشتند میدیدم. ... همۀ این خدایان با کبکبه و دبدبه از پلکان پائین میآمدند و رو به زمین داشتند. ... درمیان این خیل عظیم فرشتگان تخت خدای یکتا نمایان شد که هشتادهزار فرشته غول پیکر آن را بردوش خود حمل میکردند. ... و صدای خدای یکتارا شنیدم که میگفت فرزند! میل داریم درعالمی که درآن مستقر خواهیم شد، سیرو سیاحتی بکنیم. ارادۀ ما براین قرارگرفته که تو ما را دراین سفر همراهی کنی.» 98-290
دراین دیدار وگردشگری در زمین، خدا گریه میکند. «... من با تآثرشدید دیدم که چشمان خدا پرازاشک است . بی اختیار و بی آنکه دلیل گریۀ او را بدانم، دلم به حالش سوخت . ناخواسته چشمان من نیز پرازاشک شد.» 300
قبلا، دربارۀ غلتیدن روایتگر دروادی شک و یقین اشاره ای داشتم که توضیح زیر ضروری ست. وقتیکه خدا، با جلال و جبروت شکوهمندش ظاهر میشود، نویسندۀ خردگرا، با آن بنیادهای فکری اش میگوید: « ابهت و جلال وعظمت کرسی الهی چنان اثری درمن گذاشته بود که بی اختیاربه صدد افتادم درآستانۀ آن به سجده درآیم.» ص297
اما، هموبا تآملی کوتاه درنوسان شک و یقین صدای درونی خودرا که درخیال، صدای خدای یکتاست، میشنود که او را برای سیاحت در زمین فرا میخواند.
نویسنده، باتوسل به شهود عینی از- خود - رفتار و منش های متغیر انسان را متذکر میشود تا درچالش فکریِ شک و یقین، به نتیجۀ عقلائی نزدیک شود. لحن روایت ها و انشای بی پروا درتأیید این مدعاست.
خدائی که زمین را نمیشناسد. خدائی که ازبنده خود راهنمائی میطلبد. گریه میکند، ازمنظر باورمندان کفراست. اما آن روی سکه کفر، ایمان به شناختِ واقعیت است که با دریدن پرده های اوهام، زمینۀ گشودن دریچۀ حقیقت را به روی انسان فراهم میسازد. ادامۀ تلاشی که درراهش سرهای بیشماری برباد رفته. اما نه حقیقت پشت ابرهای سیاه جهالت مانده و نه حقیقت جویان خاموش مانده اند. خِردگرایان، درهرآئین وعقیده و مشرب های فکری در سراسردوران حیاتِ بشری بذری ازپاکی وطراوت را در این گلستان پاشیده اند . درگسترۀ این تلاشِ ریشه دار است که نویسنده در خیال، خدا را باتمام جبروتِ انتصابی اش به زمین میکشاند. داستانگونه، شرح این سفر شگفتاور را درمؤلفه ای ازروایتهای تاریخی – مذهبی و علمی صیقل میزند و با جلایی نو، حضورکهن و نهادی شدۀ خدا را در"بشارت" توضیح میدهد. به آرزوها روح تازه ای میدمد.
با این حال، نباید خوش بین شد و خوشباور. محال که نه، ولی میتوان گفت درشرایطی که، جهان محرومان، با رشد فزاینده ای به سوی خداپرستی، آن هم ازنوع اسلامی اش پَرکشیده اند، رسیدن به چنین هدف نزدیک به محال است. اما گزینش صحیح و پیروی از تجربۀ غرب به ویژه درسنت مسیحیت، همان شیوه که قدرتِ کلیسا را محدود کرد وبا حرمت به مسئولیت فرد، خدا را به زمین آورد مؤثرتراست تا آرزوی رسالتی تازه دررویاروئی با باورهای نهادی شده که بیش ازچهارهزارسال است میراث امانت را فاخرانه به دوش دارد .

گشت و گذار روایتگر به پایان میرسد. اما نه سفرها را پایانی ست و نه دامنۀ تفکرات انسان های جستجوگر در کشف رازها و گشودن گره های ناگشوده هستی .

Saturday, October 18, 2008

شرح حال نسل خاکستری

بدون شرح -
رمان
مهدی استعدادی شاد
چاپ اول این کتاب درسال 1375 و چاپ دوم در1380 درآلمان توسط نشرالبرز منتشرشده است.
این رمان 177 صفحه ای شامل بیست و یک فصل است که هرفصل با سخنی نغزاز نام آوران، یا سروده ای ازشاعران آغاز می شود. ارتباطِ کلی فصل ها نمونه ای درتوضیح سرنوشت ملتی ست که از صد سال پیش در درپیچ و خم تحقق آزادی گیر افتاده هنوز ازتمیزراهِ درست ناتوان مانده ولنگ میزند. با چنین سابقه بود که انقلاب 57 با ازسرگذراندن تجربۀ حدیتِ "چاله و چاه" در اسارتِ استبداد مذهب گرفتار میشود!
بیژن، آفریدۀ استعدادی شاد، چهرۀ شاخصِ این انقلاب است درنقش جوانی آگاه و تحصیل کرده، تجربۀ خود و یارانش را در"نسل خاکستری" روایت می کند.
درنخستین برگ رمان، این گفتۀ شاعرآنگولائی به چشم می خورد:

("فرم در مدرنیسم همه چیزاست وهیچ چیز." – ماکونتیا، شاعرآنگولایی)

با این یادآوریِ هشیارانه، توجه خواننده به این نکته جلب میشود که: رمان فوق با نگاهِ باز و گسترده و درابعاد کاملا همه سویه شکل گرفته است. پایبندی به فرم همه چیزاست وهیچ چیزنیست. پس، درنهایت، هدفِ غائی محتواست. محتوائی که در تبیین واقعیتِ هستی، با دریدن پرده های جهل وغفلتِ دیرپای فرهنگی – اجتماعی، آگاهی مخاطب را فزونی میبخشد.
بررسی کوتاه این رمان، تلاشی ست دراین راستا وشکافتن روایتِ نویسنده، که در انتقال آمال نسلِ تباه شدۀ "بیژن" -قهرمان رمان ش -، سرنوشت هزاران بیژن رابرای خواننده توضیح می دهد

این نیزبگویم که نقد نویسی یا بررسیِ اثر نویسندگانی که خود دستی در زمینۀ نقد دارند، کار آسانی نیست. به ویژه نویسنده ای پرکار و همه فن حریف چون استعدادی شاد، که دراکثر رشته های ادبی، از داستان ورمان و شعر گرفته تا مباحث پیچیدۀ فلسفی قلم میزند و صاحبنظر است.

نویسنده، در برگ های نخست، از سه عکس یاد میکند که از قهرمان اثر دردست دارد. نزداو به امانت گذاشته شده است.
«این سه عکس، درسه حالت مختلف، ازچهرۀ قهرمان داستان شرح حالِ نسلِ خاکستری گرفته شده است.» ص10
قهرمان داستان به مسافرت می رود. راوی، بعد ازهشت سال و دوماه به یاد او می افتد. اما به علت جدائی از همسرش دچارافسردگی شده کارش به بیمارستان روانی و بستری شدن در آنجا کشیده شده، نگرانِ کاهشِ "احساس" خود است . ولی نه، در یک اثر "ادرگارآلن پو" خوانده است که :
«بیماریِ روانی احساسات آدم را نه تنها ازبین نمی برد، بلکه آن راصیقل میزند.» ص 12
بعد از مرخص شدن از بیمارستان، در همان نزدیکی ها به خانۀ تازه ای منتقل می شود.
«روزی میان وسایل شخصی و قدیمی خود، سه عکس قهرمان داستان را یافت.» همان ص

نویسنده باخود قرار گذاشته که باقی داستان را درخواب ببیند وتعریف کند. شگردی زیباشناسانه، فارغ از قوت و ضعف و دلایل علمی و قیاسی که درادبیات سابقه دارد. خواب، برگردانی از حوادثِ روزانه است وسایه ای ازواقعیت ها، که درعالم رؤیا انعکاس پیدا میکند. اما این جا خاطره های شخصی و رخدادهای زمانه است که نویسنده در نقش راوی و اززبان او روایت میکند.
«رفتن به سربازخانه و پرسه درجنده خانه، واقعه هایی را که به توالی درخواب دیده ... روزشنبه، صبح زود بلند شده. گرگ و میش بوده. ازمادر بزرگ شنیده که گفته است : "می روی مرد بشی." ...
درطی دوره آموزشی در لشگرک، سخنرانی آریا مهر، بزرگ ارتش داران صحبت کرده اند که گفته" صدای انقلاب شما را شنیدم" نخست وزیر عوض شده :امیرعباس هویدا با عصا و گل ارکیده اش رفته و چند نفر بعد از او آمده اند. ... با قطار به تبریز می رود. ... درتبریز اوضاع متشنج است. » صص14- 13
«دراولین مرخصی دوران پادگان لشگرک با دوتا ازهمدوره ایها به شهرنو تهران رفته.»
زن دربرابر او لخت شده و روی تخت دراز می کشد. شاید، نخستین تجربه و لذت هماغوشی چندان مهم نباشد و نیست. زیرا که جوانان تازه بالغ شده ودرکلیت، همۀ مردان این تجربه ها را، کم و بیش پشت سر گذاشته و هریک خاطره هائی نیز دارند که باگذشت زمان به فراموشی سپرده میشود. مهم، حک شدن ونقش بستن آن فضا در ذهنِ هنرمندِ راویست که بعدها درنقش تابلویی زیبا متجلی میشود وتماشاگران را شگفت زده میکند.


«چنانکه سال ها بعد، وقتی زن درازکش تابلوی "امه دئومودیلیانی" نقاش ایتالیائی را دیده، ازشباهت صحنه ها یکه خورده. زن برهنه پیش چشمش درعین برهنگی پوشیده است و درعین شهوانی بودن معصوم. دیگر شک ندارد که فورمول (درعین برهنگی، پوشیده و درعین شهوانیت، معصوم)نخستین بار پس ازدیدن نقاشی به ذهنش خطورکرده. بدین ترتیب به نقش چشمگیر هنر پی برده ...» صص 18- 17

راوی، ازپیدا شدن سه عکسی که قبلا در صفحه دهم خبرداده، بعد از شرح حوادثی که درخواب دیده، به مکاشفۀ عکس ها می پردازد.
(شباهت ظاهری قهرمان داستان با بیژن چنان است که این دو را می شود با یکدیگر اشتباه گرفت. کافی ست کمی از صورتهای توی عکس فاصله بگیریم تا او، دیگری شود و او دیگری، او.) ص 23
این که نویسنده، از زبانِ منِ دیگری – منِ همزادِ - قهرمان ش، درحفظ صراحتِ روایت و صداقتِ راوی موفق شده تردیدی نیست، نکتۀ مهم این است که درآن حالتِ دوگانگی، درکنار، وبا حضوردائمی وجستجوگر منِ دیگری دردرونِ منِ قهرمان، چنین تحلیل درست وآگاهانه ای به دست میدهد، تسلط او به روانشناختیِ فلسفۀ اجتماعی را به رخ میکشد؛ تا جائی که لوحِ "نسل خاکستری"ِیِ نشسته برپیشانی اثرمفهوم پیدا میکند. تباهی و فنائی آمال و آرزوها و پریشانی وآواره گی نسلی برباد رفته را به درستی توضیح میدهد. به ویژه زمانی که آن دو را مقابل هم مینشاند، رو در روئی خیال با واقعیت، موجودیتِ انسان با سایۀ درهم تنیده در نقش منادیِ او؛ خواننده را متوجهِ پاکی و سلامتِ فکری نویسنده میکند
مینویسد:
«برای روند روایت مهم نیست که چه فراز ونشیب هایی این جستجوی راوی داشته است. مهم اینست که این دو روزی بایکدیگر روبرو میشوند.» همان.

ازاین به بعد، یعنی بعد از یکی شدن است که بیژن قهرمان داستان، رخ مینمایاند. بیژن متولد آذربایجان است. دربیست سالگی به اروپا می رود.
«پدرکارگرشرکت نفت، که بعدها به کارمندی ارتقا یافته، به پسرارشدش وصیت کرده پزشکی بخواند. پیش از سفرپسر، درخلوت، درحالیکه اشک درچشمانش حلقه زده است به او گفته پسرم کارگری آخروعاقبت نداره. در اروپا ... ... توی همان شش ماه اول خبردرگذشت پدررا میشنود. ... شب زمستانی تاصبح توی آن سرمای کشنده خیابان ها را بالا و پائین گزکرده و های های گریسته است. ... ... درآخن تحصیل میکند. درعالم سیاست با پیوستن به کنفدراسیون فعال شده ... دردوران ازهاری به ایران برمیگردد.

بیژن و راوی پس از پانزده سالی که ازانقلاب 1357 ایران گذشته در آمستردام با همدیگر ملاقات می کنند.
بیژن، که درایران علیه رژیم آخوندی فعالیت داشته دراثر تحت تعقیب بودن ازطریق کردستان ازکشور خارج میشود. بین راه گرفتار شده و سراز زندان عراق درمیآورد.
«توی 26 ماه حبس دوتا زیر پیراهن خاکستری رنگ بیشتر پاره نکردم. زندان عراق روزها گرم بود وشب ها سرد. برای همین لباس زود نمی پوسد...» ص 32
بیژن اطلاعات بسیاری ازموقعیت زندانهای عراق و به خصوص زندان مخوف ابوقریب، دراختیار خوانندگان میگذارد. از اسرای جنگی، یا مخالفین رژِیم که حین فرار ازوطن اسیر عراقیها شده اند. روایت زیادی دارد.
بیژن در زندان با فرانک گوستاوسون نامی ازاهالی سوئد آشنا میشود. شماره تلفن همسرش ماریا را به او میدهد. از او میخواهد که خبر حضوراو را به همسرش برساند. گوستاو ازآنکارا به ماریا تلفن میکند. میگوید:دوست بیژن است. بیژن حالش خوب است و درزندان عراق به سر میبرد.» ص 51
و بیژن ازطریق همسرش اززندان صدام نجات پیدا میکند.

نویسنده، دست خواننده را میگیرد با گشت و گذاری درحوادث تاریخی، با زندگی افسانه وار قهرمانان هلند آشنا میکند. دربستراین مسافرت ازآنها سخن میگوید. از "پترسیاه" که از قسطنطنیه به هلند رفته ودرآنجا با هدیه دادن به بچه ها یکی ازقدیسین بنام آن دیار شده است. یا از یک خاخام یهودی به نام "ساباتای تسوی" که در بین سال های1626 تا 1676 زیسته، به عنوان منجی به محبوبیت عام میرسد. نویسنده درادامۀ این تفحص و وارسی ها، اشاره ای دارد به ظهورصفویه که حامل رسالت تشیع بودند:
«پیچیدگی پرسش بیژن در این نکته بود که آیا شیخ صفی و فرزندان درعین سنی مذهبی و اهل آناتولی بودن، به خاطرمنافع شخصی و قدرت طلبی، تشیع را مذهب رسمی حاکمیت صفویان ساخته و یا این گزینش به اینان
ازسوی یکی ازفرقه های اسلامی تحمیل شده است. ... پس ازدرگذشت حسن عسکری امام یازدهم شیعه ... باور به غیبت امام دوازدهم را به اصلی ترین حکم آئین خود بدل ساخته بود. اگرچه عسکر به معنای بی تخم و بی دانه است. آیا هیچکس به این موضوع فکر نکرده که انگورعسکری یعنی انگوربی دانه، واین یعنی چه؟» ص 63
ما را به مستی افسانه کردند/ پبران جاهل، شیخان گمراه. حافظ


فاصله گرفتن بیژن از افکارمارکسیستی، همچنین آگاهی ازنقش قدرت درادیان ابراهیمی، فکر جستجوگراو را به سوی فلسفه می کشاند. ازاینجا به بعد، نویسنده، افق های دیگری با هوای روشن و تمیز وتازه به روی مخاطبین میگشاید. استقلال رأی و تفکرمستقل انسان را پیش می گیرد. بحث فلسفیِ حقیقت جوئی را دنبال میکند.
به این سخن تکان دهنده توجه کنید:
«بی دلیل نیست که کانت درسال پس ازمرگ لسینگ، درسال 1783 جمله معروف خود را بیان میدارد که انسانیت ایده آل حاصل پیشرفت انسان متفکر درعرصه های اجتماعی است. اما لسینگ که خود یکی ازمریدان پروپا قرص روشنگری بود، به خاطر رندی شاعرانه خویش هیچگاه درمحدوده یکی ازمکاتب جریان روشنگری نماند. نزد او جستجوی حقیقت همواره جذاب تر ازادعای مالکیت حقیقت بود. او سرآن داشت که با تربیت انسان برای مستقل فکر کردن ازجنون جهل به آرامش خرد برسد. تنها ازطریق خرد و پذیرش دیگری، انسان قادراست دشمنی های کهنه را منتفی کند.» ص 77
نویسنده، دربسترحوادث، سیر فکری و تحول اندیشۀ بیژن را دنبال میکند. مینویسد:
راوی که به کمبود شناخت بیژن و لنگیدن تئوری توازی اش طعنه میزد، خود در باره ی تئوری توازی نکته مهمی را نمی داند: اینکه تئوری توازی یکی از مهمترین عناصر جهان بینی اسپینورا است. 79
خواننده این خبررا ازص66 به یاد دارد:
«تئوری دیگری دست و پا کرده بود. این را "نظریه توازی" می خواند.»
نویسنده بطور فشرده و پرمغز، "توازی ها"ی اسپینوزا را شرح میدهد و این فیلسوف بزرگ یهودی را برای خواننده معرفی میکند.

( "... کسی که می آید، کسی که مثل هیچ کس نیست." فروغ فرخزاد)

فصلی که برپیشانی اش سرودۀ جاودانه زنِ شاعرایران نشسته، عبرت آموزترین ورساترین فصل این دفتر است. نویسنده، خواننده را به اسپانیا میبرد. تصویری درخشان، ولو به اختصار، زمانۀ سیاه و تفتیش عقاید را به نمایش می گذارد. درشرح زندگی "باروخ اسپینوزا" اشاره ای گذرا دارد به یک حادثۀ بزرگ تاریخی که درادبیاتِ ما کمتر ازآن مقوله سخن رفته است:
« اسپانیایی که روزگاری مهد آزادی یهودیان و گسترش فرهنگشان بوده، یکبار آتش تفتیش عقاید شعله ورشد. حکومت خلفا و سرداران مسلمان درآن دیار برچیده ودوباره بساط اقتدار مسحیان پهن شد. سلاطین مسیحی بی هیچ ملاحظه ای به جان و مال یهودیان پنجه انداختند: هم به هدف خوشرقصی کلیسای کاتولیک وهم در جهت انباشتن خزانه دربار خویش. درهمین رابطه اوباش هوادار سلطنت و دربار درکوچه و بزرن ها دهات و شهرهای کشور به راه افتاده و خطاب به یهودیان عربده سر داده که یا مرگ یا غسل تعمید.» ص 81
شگفتا! ، درخشندگی فرهنگ اسلامی درتاریخ اسپانیا، تا آنجا پیش رفته که امروزه نیز آثارگرانبها و بی نظیر دوران حکومت اسلامی درآن دیار موجب شگفتی ست. دیدار هزاران گردشگر جهانی وقتی عظمت و زیبائی کاخ الحمرا را می بینند یا وجود دیگر آثار پرشکوه بجا مانده از آن دوران درگرانادا وسیویل وسایرنقاط پراکنده اسپانیا، تماشا می کنند، ازچیرگی روح تحمل و تسامح و حرمت به دگرباشان و دگراندیشان درفرهنگ غالب زمانه شگفت زده میشوند. اینکه نویسنده، گذرا، به گسترش دگربارِکلیسای مسیحیت و راه افتادن خشونت بار یهود ستیزی، بعد از برچیده شدن خلافت اسلامی درآن کشور اشاره میکند، یک واقعیتِ تاریخی ست. در دوران خلافت اسلامی درآن سرزمین که نزدیک به هفت قرن طول کشید، روح تحمل دگراندیشی درفرهنگ غالب، باعث رشد علم و دانش شد.


بیژن دریافته بود:
«نزد اسپینوزا دیگر مسیحای موسویان و کریستوس عیسویان درنقش منجی ظاهر نمی شود. منجی دراینجا همانا خرد است.» ص 90
و خرد، دشمن سرسخت دین و باورهای غیرعقلائی ست. نزد دینداران، خرد کفراست. مؤمن تسلیم حق است وحق خداست. همانکه فقط و تنها پیشوایان با او درمراوده هستند و می شناسند.

اینجا، دریغم آمد که درتأیید نظر درست نویسنده، از روش به غایت خردمندانۀ حکومت خلفای اسلامی در اسپانیا، به سخنرانی ابراهیم گلستان که دراسفند سال 1348 در دانشگاه پهلوی شیراز انجام گرفت، اشاره نکنم. پاره هائی از این سخنرانی با تصمیم گردانندگان روزنامه آیندگان دراوایل سال49 به چاپ رسید که با اعتراض گلستان، به حالت تعلیق درآمد وسال ها بعد یعنی در1377 متن کامل آن سخنرانی درکتاب "گفته ها"
ازطرف انتشارات روزن در خارج از کشورمنتشر گردید. «رنسانس ازغرب اسلامی، ازغرب اروپا رو به شرق راه افتاد. واندیشه ومعارف خود را ازاسپانیای قرطبه و غرناطه و طلیطله برداشت برد تا به تاجر نشین های تسکانی تا وینز، برد به اوربینو- از دورترین مغرب معلوم خاک درآنروز ازحیطۀ تمدن و فرهنگ اسلامی که پرهیز کرده بود از نقاض و نفاق نژادی و عقیده ای ازقلمروی که فرقی نمیگذاشت میان مسیحی و یهودی و مسلم ... ... اهمیت اندلس را تنها درابن رشد وابن عربی هایش نباید دید، دراین باید دید که امکان ساختن ابن رشد و این میمون ها را امکان ساختن این فضای باز فرهنگی که اندیشۀ زمین گرد را، ساختن مصنوعی انسان ازنطفه را، سازمان ترجمه ای را که درآن حنین ابن اسحق ها، و ثابت ابن القراها کار می کردند و متن هائی را بیرون میآوردند که با اعتقاد مذهب حاکم درست نمیخواند ... » ص 63- 60

تعصب ویرانگرو نفاق گسترده ای که امروزه بخش بزرگی از جهان را به آتش کشیده، هزاران خانواده را مجبوربه جلای وطن و آوارگی و بی خانمانی کرده است، مرده ریگ خشونت های یهود و مسیحیت است، که گریبان پیروان اسلام را نیز گرفته. فرصت طلبانِ هردین، بازوی های مسلح آشوب طلبان و اوباشان هستند که به نام خدا و مذهب، آتش خشونت و نفاق را شعله ور نگه می دارند. وازاین راه است که با تحمیق عوام به جاه و جلال میرسند. ازهمه امکانات ولذت های زندگی سود می برند. فقر و گرسنگی و قناعت مال گرسنگان میشود وآسایش زندگی، بهره گیری ازنعمت های کلان و چپاول غنانم ملی سهم پیشوایان مذهب و نگهبانان جهل و غفلت مردم؛ آن هم به فرمان الهی!

تأکید میکنم دراین اثر استعدادی شاد، صفحات 80 تا 91، فصل درخشانی ست که باید به دقت خواند. خواند و تأمل کرد. او با روایت زندگینامه اسپینوزا و تکفیر او از طرف کنیسه، جهل عمومی و یگانه پرستی عوامانۀ یهودیت را رسوا میکند همانطور، سبعیت مسیحیان درفردای فروپاشی خلفای اسلامی دراسپانیا را زیر تازیانۀ نقد می کشد؛ گفتن دارد که: دربستراینگونه خشک اندیشیهای جاهلانه است که بذر خشونت های خونین و ویرانگر دراسلام به بار می نشیند. طیف چشمگیری از محروم ترین ملل اسلامی با جنبش های توقع طلبانۀ خود به مصاف قدرت های جهانی میروند.

فصل های گوناگون این دفتر، هریک به موضوع ویژه وبه ظاهرا جداگانه اختصاص دارد، ولی درمجموع فصل مشترکی از زندگینامه بیژن و دوستانش را دربرگرفته است. روایتها، دربارۀ حوادث وتکمیل معارف و دانش قهرمان و نقش آفرینان رمان پیش می رود.
آشنائی بیژن با ماریا به عروسی آن دو منجر میشود. به ایران میروند. بیژن گم میشود. ماریا با مشاهدۀ شرح تابلو"فرشتۀ خانگی" از "ماکس ارنست" نقاش معروف ، در یک مجلۀ هلندی که از گسترش نازیسم هیتلری سخن گفته، یاد عکس های رهبرانقلاب میافتد که درخیابانهای تهران و دیگر شهرها بردر و دیوار آویزان شده «... هیولائی که میخواهد روی سرآدم بیفتد، توی هوا معلق است. روی شولای قهوه ای تیره اش، از آن دست لباسهایی که ماریا درایران تن ملایان دیده...» ص 94
بیژن بعد ازدوروز به خانه برمی گردد. معلوم میشود که به علت خوردن مشروب دستگیر شده بود. درغیاب بیژن پاسداران خانه را تفتیش کرده ومشروبات را باخود می برند. ماریا فکر میکند
«انقلابی که هم و غمش ممنوع کردن مشروبات الکلی است و هوادارانش کاری ندارند جزاینکه به خانه مردم بریزند ودنبال الکل بگردند به جائی نخواهد رسید.» ص 105


نویسنده برخلاف انتظار، فصل ماقبل آخر کتاب را به یک بحث جالب علمی وفنی اختصاص داده و دربارۀ تکمیل ماشین حساب – ازچرتکه به ماشین حساب های برقی امروزی – تا کامپیوتر و میکروشیپ مینویسد:
«شتاب سرعت پرش اجزای صنعت انفورماتیک همواره اورا به وحشت انداخته. او برای دررفتن ازدست وحشت، دیگرسراغ درخت پرشاخ و برگ برنامه های کامپیوتری که پراکندگی وپیشرفتی تصاعدی داشته اند، هم نرفته است. به فکرافتاده و به واکنش بیژن نسبت به پایان حکایت نسل خاکستری اندیشده. ...» ص 176
نویسنده، تلنگری به غفلت های فرهنگی – اجتماعی میزند. رجعت به خود، و ریشۀ تفکرعرفانی که در اکثر اندیشمندان وروشنفکران زمانۀ ما حضور خوش دارد را به تلخی یادآور میشود.
اما فصل پایانی:
("با انتظار می بالم. / درانتظار می بارم/ وقتی که انتظار چشم منتظران را خیره می سازد.") ص177

دفتررا میبندم. در خیال، با راوی وبیژن و دیگرنقش آفرینان این اثرپرمحتوا، از هدررفتن آمال ملتی که قرار بود دریچه های آزادی را به روی مردم بگشاید؛ دلم می گیرد. شعرمتثور بالا را زمزمه می کنم
" باانتظار می بالم./ درانتظار می بارم . ...
کاسۀ چشمانم پر میشود. دراندوه و یأسِ ظلمانی ندایِ شاد و امیدِ زنان را میشنوم که در آسمانِ خاوران پیچیده. شعاع نورِ خفیف ازسیمای مادران میتابد. پهن میشود وسراسر آسمان وطن را روشن میکند. "ماریا"، آمرانه ولی مهربان میگوید: نه انقلاب نه تغییررژِیم ازهرنوع ش. نه، اندیشه ها را باید تغییر داد.
"نسل خاکستری" گام مثبی ست دراین راستا.


لندن دهم اکتبر 2008

Monday, September 22, 2008

نگاهی به: گریز ناگزیر

سی روایت گریز از جمهوری اسلامی ایران
به کوشش:
میهن روستا
مهناز متین
سیروس جاویدی
ناصر مهاجر
2 جلد - 1126 صفحه
ناشر: نشرنقطه. چاپ مرتضوی.

یک جمع چهارنفره، همدل و متحد کار بسیار با ارزش فرهنگی - سیاسی را پی افکنده اند که گذشته از تجلیِ
علائق و مودتِ همکاری، روایتگرصادق این تفکر است که اگر رفتار وکردارها درراه سالم و درست به کار گرفته شود، با صمیمیت و وفاداری میتوان درتبعید نیز با استفاده از توانائی ها، طرح های مؤثر ومفید انجام داد و شاهد پیشرفت های مطلوب بود."گریز ناگزیر" نمونۀ برجسته ای از این همدلیها درتحکیم و تأیید چنین باورهاست.

پیشگفتار گریز ناگزیر با این جمله شروع میشود:
«ایده ی نخستین این دفتررا میهن روستا پیش نهاد.»
پس، نخست باید از خانم میهن روستا سپاسگزار بود که بذر این کارنیک را دردل یارانش پاشیده با تلاش دسته جمعی به بار نشانده است. با درود فراوان برهمۀ بانوان، که بار سنگینِ رشد و تربیتِ گردانندگان هستی را به دوش دارند.
نباید فراموش کرد که ناصرمهاجر این بار نیز پیشگام شده، پیام خانم میهن روستا را گرفته. با درک ارزش پیشنهاد ایشان، دست دردست هم خدمتِ کلانی انجام داده اند که قابل تقدیر و احترام است. مهاجر، که از شاخص ترین خادمان فرهنگ درخارج از کشور است باعشقی سرشار ازوفاداری، لحظه ای از تلاش و خلاقیت ادبی – فرهنگی غافل نمانده با کمک یاران ش، خانم ها : میهن روستا – مهناز متین و آقای سیروس جاویدی، بار ادبیات خارج از کشور، به ویژه تبعیدیان را سنگین ورنگین تر کرده است. تدوین کتاب حاضر که خاطرۀ فرار دگراندیشان از چنگال دژخیمان اسلامی ست، با نام پرمحتوای گریزناگزیر، از شایسته ترین دستاوردِ تبعیدیان است که ماهیتِ بنیادیِ استبدادِ دینی درحکومت سیاسی را توضیح میدهد.
تجربه فرار از سرزمین مادری، دل کندن اززادگاه خود، فرار ازخانه و زادمان، ترکِ یار و دیار با پیوندهای عمیق انسانی وعاطفی، بخشی ازدردهای ناگفتنی ست که دراین مجموعه موج میزند و خواننده را در ژرفای فاجعه غرق میکند.
سی زن ومرد، همگی عاشق آزادی، با کوله باری از تجربۀ سانسور وخفقان و زندان و شکنجه گرفته تا تحمل انواع تحقیرها ازوطن میگریزند، باپشت سرگذاشتن خطرهای جانی ازکویربلوچستان، بیراهه ها و گذرگاههای کوهستانی و صعب العبور کردستان، به خاک بیگانه میرسند و نفس تازه میکنند. اما هنوز عرق راه خشک نشده، فضای جهنمیِ کشورهمسایه بردردها می افزاید. با این حال پل نجات، درآن وانفسای مرگ و زندگی؛ ترکیه است و پاکستان که اکثر فراریان را به کشورهای امن جهان هدایت میکند.
جا داشت که دراین بررسی، بیشتر مصاحبه ها و خاطره ها بررسی میشد. این واقعیت را بگویم که برخی از این فصل ها چنان جذاب وخواندنیست، که خواننده درحال شنیدن تپش قلب ودلهره های مسافر، احساس میکند که غرق خواندن یک رمان شیرین تاریخی ست، راستش به سبب طولانی شدن موضوع، بررسی کلی را به گاه دیگری موکول کردم.


مسئله مهمی که درتمام این روایت ها ماهیتِ فرارو دردِ مشترکِ ملتی را برای خواننده عریان میکند، فصل بزرگ و پند آموزی ست که غفلت ها و فقر فرهنگی را در اذهان زنده میکند. دراین فرار، همۀ طبقات، از خانم عذرا بنی صدرهمسر رئیس جمهور گرفته تا یدالله خسروشاهی کارگر شرکت نفت آبادان حضور دارند. مشاور رئیس جمهور، حقوقدان، شاعر، معلم، بازیگر تئاتر و سینما، نویسنده، جامعه شناس و ... در واقع میتوان گفت که فرار ایرانیان از دست جباران حکومت اسلامی، شامل طبقات گوناگون اجتماع و یاد آور کوچ دگراندیشان در طلوع حکومت صفویه است در پانصدسال پیش.

در پنج قرن گذشته فرصت نشد به خود آمده و چرائی این غفلت را وارسی کنیم. ازخود و ازدرگذشتگان و آن همه نقالان و قوالان تاریخ بپرسیم که برآنها چه گذشت که وطن را رها کردند و به هند کوچیدند. ما که وارث پیامدِ تفرقه ها و جنگ و جدال های قوم عرب هستیم و قرن هاست که برآنها اشک میریزیم، چرا به حال و روز خودمان ، به فلاکت های تحمیلی خودمان گریه نمی کنیم؟ و به چه علت ازوارسیدن آن فرار بزرگ بیخبریم؟ نا آگاهیم؟ انگار، همین قدر که صائب و بیدل به سبک هندی دربارگاه شاه مغول شعر به زبان شیرین فارسی سرودند و بَه بَه و چَه چَه گفتند دلخوش کردیم. یا همچنان، با حماسه خوانی درقهوه خانه ها، به نژآد آریائی! خود بالیدیم. با هیتلر جانی آدمخوار، همنژاد شدیم. غرق دراین افتخارات باسمه ای، دشمن خانگی، موریانه وار فکر و اندیشه ای هم اگر بود، که قطعا بود در سحر و جادوی اوهام تباه کرد و درست 73 سال بعد از فرمان مشروطیت، و بهره گیری کم و بیش مفید ازذاتِ آن وآشنا شدن با دستاورد های غرب، با چه ذوق و اشتیاقِ دیوانه وارِبسیج شده، زیرچتر حاملان سیاهی و تحجررفتیم؛ با ویران کردن هرآنچه درآن سال ها به دست آورده بودیم را؛ بامشروعه تاخت زدیم؛ غل و زنجیر طاعت و بندگی را باردیگر به جان خریدیم با آن همه شورو شوق وافتخارِ حقیرانه.

اینکه فکر یک دست کردن جامعه از نخستین روزهای برقراری دولت موقت، ازسوی مراکز سنتی درجریان افتاد را، کسی جدی نگرفت، آبشخورش از آن غفلت ریشه دار بود که ماهیتِ تفکر آسمانی برای عوام روشن نبود. اما به آن ها که حسینیه ارشاد را راه انداخته بودند چه؟ آنهمه دانشگاهی با مدارک علمی که انجا جمع شده بودند و با تبلیغ درویرانی بنیادهای شکل گرفته علمی و صنعتی (ولو آمرانه) درکشور، انبوه ساده لوحان را تحریک میکردند؛ واقعا نمیدانستند که با زعامت آقای خمینی مردم را به کجا میبرند؟
آقای مهندس بازرگان و اصحاب عقیدتی ایشان از احکام قصاص اسلامی بیخبر بودند؟ واقعا نمی دانستند که درقصاص اسلامی، زن به اندازۀ بیضۀ چپ مرد هم ارزش ندارد!
درایران، سال ها قبل ازصدور فرمان مشروطه، یوسف مستشارالدوله تبریزی رسالۀ "یک کلمه" را منتشر کرده بود، یعنی در سال 1870میلادی. رساله در فواید قانون بود. شاه و گدا درآن رساله مطیع قانون بودند.
قانون، اقتدار متشرعان را هم به زیر کشیده بود. شخصیت "فرد" به عنوان انسان مستقل تثبیت شده بود.
قدرت متشرعان، در رفتار ناصرالدین شاه با مستشارالدوله متجلی شد. چند مأمور قلچماق شب و روز رساله را در زندان برسرش کوبیدند تا کورشد. درپس قرن های طولانی، درتاریخ نفرین شده این سرزمین، رفتار پادشاه عادل! ساسانی با دبیر بخت برگشته اش ، تکرار گردید.
صدور فرمان مشروطیت درسال 1906 وشرکت تنی چند ازعلمای اسلام، این شبهه را دراذهان انداخت که دگرگونیها وحکومت قانون منافاتی با دین ندارد. اما حوادث بعدی نشان داد که ماهیتِ وفاداری علما دراحیای مشروعه پیش میرود. تخریب دستاوردهای مشروطه شروع شده بود. با آغاز قدرتنمائی ملایان، بعد از رضا شاه درحکومت پهلوی دوم، دراواخر سلطنتش به بار نشست.
در طول سلطنت پهلوی ها، قدرت طلبی های تاریخی روحانیت، ازچشم عوام دورمانده بود. تحصیل کرده ها و معدود کتابخوان ها نیز کاری به این قبیل مسائل نداشتند. بیگانگی ما از تاریخ برفلاکت ملی افزود. سانسور کتاب در دوران پهلوی ها نیز موهبت بزرگی بود برای سنتگرایان، که مردم رابه آنها نزدیکترمیکرد. خیلی از به اصطلاح روشنفکران! وطنی واقعا از جوهرِ فکری ملایان غافل بودند.
تا سال 1357 بخش عمده ای از تحصیل کرده ها، حتی مدعیان آزادیخواهی، از تحریرالوسیلۀ آقای خمینی خبر نداشتند. آقای خمینی درآن کتاب که چند دهه جلوترازانقلاب نوشته، با اعلام حکومت اسلامی مشروطه و قانون اساسی را کفر خوانده است. گفتن ندارد که برعوام حرجی نیست. ولی این سئوال هنوز بی پاسخ مانده مگر آقای بازرگان و اصحاب حسینیه ارشاد از افکار آقای خمینی وکتابهایس بیخبر بودند!؟ اساسا این چه زعامتی بود که اقای مهندس مهدی بازرگان برعهده گرفته بود که ملتی را گوسفند وار درمسلخ سوداگران دین و مذهب قربانی کند؟ آقای بنی صدر بعد ازآن همه ضربت که خودش وخانواده اش از طرفداران اسلام ناب محمدی خورد، هنوز در پی اقتصاد اسلامی ست. انگار که نزد پیروانِ شیفتۀ مذهب، زمان ، تحولات اندیشۀ جهانی وکمال فکریِ بشریت مفهوم و معنائی ندارد. صیانتِ ازانجمادِ فکریِ گذشتگان، پرستشِ وطاعت اقتدار الهی درخلوت دل ها را نمیتوان به عنوان ابزار تحول و پیشرفت امور جامعۀ امروزی به کارگرفت.
بنگرید به فلاکت های روز افزون مردم دروطن، که عبرت آموزاست و برامده از دل منادیان حکومت اسلام.

دولت موقت آقای بازرگان، درواقع نقش دولت سایه را داشت. دولت اصلی وقانونگذارمجامع روحانیت شیعه بودند که قوانین اسلام را به صورت خزیده وارد مراکز تصمیم گیری ها میکردند.
صورت مسئله آرام آرام عوض شد. رنگ آرمان ها تغییر پیدا کرد. آزادی که اصل واساس خواسته های مردم بود کنار رفت. سنت وقوانین متحجر جای آزادی به مردم تحمیل شد. جایگزینی مکتب و فقاهت با مدیریت علوم و صنعت، کمر اقتصاد وصنعت نوپای ایران را شکست. گسترش قبرستان ها درسراسر ایران به دانشگاه ها نیز راه پیدا کرد.
گاهی فکرمیکنم: نیما، آن پیربرنادل اندیشمند درشعرجاودانه، سرگذشت آیندۀ هموطنان خودرا پیش بینی کرده آنجا که در«پادشاه ‌فتح» میگوید:
"درتمام طول شب/ كاین سیاه سالخورد انبوه دندان‌هاش می‌ریزد/ وز درون تیرگی‌های مزور/ سایه‌های قبرهای مردگان و خانه‌های زندگان درهم می‌آمیزد..."

نگاهی گذرا به اسامی اشخاص که دراین دفترها آمده، نشان میدهد که هیچیک درطیف عوام نبوده ونیستند. خیلی ها با تحصیلات عالی، همگی آگاه و تحصیل کرده: وزیر،حقوقدان، شاعر، نویسنده، روزنامه نگار، هنرمند، باورمند مذاهبِ دیگر، کارگر و دانشجو، زن و مرد همگی دگراندیش اند و اهل مطالعه؛ که کاروانِ کوچندگان و فراریان اجباری را تشکیل میدهد.
گناه بزرگشان این بوده که به غول سیاه استبداد گفتند " نه ". نهراسیدند. آوارۀ بیابان ها شدند. با تحمل درد و رنج فراوان جان خود را برداشتند و از وطن گریختند.
این مجموعه درتبیین چنین نگرش، سند تاریخی وآموزنده ای ست در تمیز میزان پختگی وخامی جامعۀ ملتهب که با از سرگذراندن دو انقلاب بزرگ، هنوز فاصلۀ زیادی با درک خیلی مفاهیم بنیادی دارد.

«گریز ناگزیر»، فرار دگراندیشان، از وطن را با جلوه های تازه ای به مخاطبین روایت میکند.
جا دارد این نکته را نیز یاد آور شوم که بعد از انتشار شماره صد "آرش"، این دومین گام مفید گروه چهار نفری را به فال نیک باید گرفت. همانطوری که پرویزقلیج خانی با ارائۀ کار دستجمعی نمونه جالبی از همکاری و تعاون را در گسترۀ ادبیات ایران در تبعید تثبیت نمود، تلاش چهارنفره بانیان کتاب "گریزناگزیر" نیز فصل بسیار درخشانی از یاد مانده های کوچندگان از سرکوب و ترور انقلاب اسلامی را دردل تاریخ ثبت و ضبط کرد.
کلام آخراین که : ایکاش دراین دفترها با کسانی از طیف های راست دررژیم گذشته مثلا، سلطنت طلبان، ارتشی ها، سناتورها، نمایندگان مجلس، مدیران ومسئولان و صاحبان صنایع و سرمایه داران، استادان، و به ویژه بهائیان فعال که درداخل سخت در فشارهستند، نیز مصاحبه میشد تا شک و تردید در جانبداری چپ و راست بودن محتوای کتاب، در ذهنِ خوانندگان راه پیدا نمی کرد.

Thursday, August 28, 2008

ناگفته های انقلاب ۵۷

1
درگفتگوی روزبه میرابراهیمی با عباس امیر انتظام
چاپ اول بهار ۱٣٨۷ - ۲۰۰٨ انتشارات خاوران- پاریس
درمعرفی آقای عباس امیر انتظام: آقای عباس امیرانتظام، ازیاران وفادار و مورداعتماد آقای مهندس مهدی بازرگان در دولت موقت ایشان به سمت معاون نخست وزیر برگزیده میشود. پس ازمدتی با سمت سفیر جمهوری اسلامی در کشورهای اسکاندیناوی به مآموریت اروپا میرود. در گروگانگیری سفارت امریکا به تهران احضار و به اتهام جاسوسی بازداشت میشود. «وی درروز۲٨ آذرماه ۱٣۵٨درحالیکه کمتراز۲۴ ساعت ازمراجعتش به ایران میگذشت ازسوی پاسداران و به حکم آقای قدوسی دادستان کل انقلاب ، بدون هیچ اعلام جرم رسمی دستگیر ... ودرانتظار محاکمه باقی ماند.» ص ۱٨ امیرانتظام که درحدود ۲۵ سال زندان کشیده، از طولانی ترین زندانیان سیاسی ایران دررژیم اسلامی است که هنوز هم با اینکه در زندان نیست اما ازمواهب آزادی بی بهره است. گزمه های حکومت چارچشمی مراقب اوهستند. کتاب فوق، به ویژه پیوستها ونامه های تند وتیزی که با مقامات قضائی رد وبدل شده، طرح توطئه سازمان یافته را پررنگترکرده تا اتهام جاسوسی. همچنین لایه های پنهانیِ خشم وکینه ی "خمینی وار" نظر خواننده را به این وادیِ شیطانی سوق میدهد. زبان قاطع و منطقیِ امیرانتظام، زبان متهم و مجرم نیست. با درنظر داشتن خلق و خوی مماشات طلبانه آقای مهندس بازرگان، وحضوراخلاق مرید ومرادی دررابطه ی نخست وزیر و معاون ش، قربانی شدن امیرانتظام، درمسلخ به قدرت رسیدن فقها را تداعی میکند. بررسی زیر تلاشی است در همین راستا. این کتاب چهارصدبرگی شامل دو بخش اشت. بخش اول گفتگوی آقای روزبه میرابراهیمی با آقای امیرانتظام است. از صفحه ۱۷۰ به بعد پیوست ها: دربرگیرنده، مصاحبه آقای محسن سازگارا،مصاحبه آقای امیرانتظام و سخنرانی دردانشگاه امیرکبیر و شرح بازجوئی ها و دادگاه ها و متن نامه هایی ست که ازطرف وکلا، و خانواده و شخص آقای امیرانتظام به مراجع گوناگون ارسال شده است. آن چه دراین پیوست ها که بیشترین بخش کتاب را به خود اختصاص داده، نامه ها به و گردش کاربازجوئیهای یکنواخت ودادگاههای فرمایشی و رفتارهای فرسایشی مسئولان است که سوء نیت آزاردهنده‍ی مجریان قانون را توضیح میدهد. مصاحبه گر، با طرح پرسش هائی ازآقای امیرانتظام، اطلاعات اولیه ازقبیل وضع خانوادگی وتحصیلات و شغل و فعالیت های سیاسی و مسائلی که به بازداشت ش میانجامد را، دراختیار خواننده میگذارد. روز۲٨ مرداد ۱٣٣۲ در خیابان ناصرخسرو با مشاهده وضع غیرعادی شهر و شنیدن شعارهای مرگ بر مصدق گریه اش میگیرد. « کاروانی راه افتاده بود که وسایل منزل مرحوم دکتر مصدق که غارت شده بود را ریخته بودند درکامیونی و میبردند. ... یک سری ازاوباش و اراذل که ازناحیه ده تهران و یا جاهای دیگر جمع کرده بودند میزدند و میرقصیدند. من و چند نفر دیگر روی ایوان وزارت پست و تلگراف ایستاده بودیم ومات ومبهوت فقط گریه میکردیم. هیچ کاری ازدستمان برنمیآمد واصلا نمیدانستیم چه شده!» ص ۴٣ امیرانتظام میگوید: « پس ازآنکه حکومت دکتر مصدق درسال ۱٣٣۲ساقط شد، نهضت مقاومت ملی به وجود آمد که من، هم عضو شورای مرکزی و هم عضو هیآت اجرائی بودم. درسال ۱٣٣۴ که من ازدانشکده‍ی فنی تهران فارغ التحصیل شدم ...»۴۷ دربخش ٣ نسل فراموشکار. آقای امیرانتظام با اشاره به شدت گرفتن فعالیت ها و میداندارشدن روحانیون و فراوانی لاستیکها که درخیابان های تهران به آتش کشیده می شد، نظرش براین است که «ارتش است که وسایل نقلیه ی آن بیش ازهمه است و زمانی هم که وسیله ای را تعویض میکنند دورانداخته نمیشود ... ... این سئوال به نظر من رسید و ازخودم سئوال کردم که چرا ارتش این لاستیکهارا درخیابانها میگذارد؟ چه رابطه ای بین ارتش و سوزاندن لاستیک و حرکتها وجود دارد؟» صص۱ – ۷۰ آیا واقعا ارتش با انقلابیون همکاری داشت؟ آیا آرتش در ویرانی بنیادهای اقتصادی وفرهنگی کشورهمدست بوده است؟! مگر نخستین قربانیان که سر به باد دادند ارتشی ها نبودند؟ ایکاش آقای امیرانتظام که خود با پوست و استخوانش زهر خانمانسوز تهمت را چشیده، بیشتر و بازتر این باب را میگشود و همکاری فرضی ارتش با انقلابیون را تنها در محدوده‍ی لاستیک که: « درشهریار – ازسمت جاده کرج – بخش وسیعی ازبیابان را لاستیک انبار کرده بودند.» محدود نمیکرد. مصاحبه گر میپرسد « ... آقای فریدون هویدا میگفت ... ... اواخر سلطنت محمدرضاشاه ... وی به دنبال یک نوع دموکراسی بود. یعنی می خواست فضا را باز کند ... ... هویدا میگفت علتی که باعث انقلاب شد همان نگرش شاه بود و امریکا احساس میکرد که آن فرمانبرداری سابقی که شاه داشته دیگر ندارد ...» پاسخ منطقی امیرانتظام قابل تآمل است. « من کتاب ایشان را خوانده ام. جمله ای که شما ازایشان نقل کردید درست است ... ایشان که برادرشان ۱٣ سال نخست وزیر ایران بود. خودشان هم نماینده ایران درسازمان ملل بودند، بنا براین با روابطی که داشتند امکانات واحتراماتی که داشتند ضرورتی ایجاب نمیکرد که به خودشان زحمت بدهند و به پشت پرده‍ی حوادث فکر کنند.» ص ۷۲ امیرانتظام ، سیاست های شاه را به باد انتقاد میگیرد. به نقل از کاریکاتوری ازمجله ی تایمز که سئوال کرده بود «شاه ایران این همه سلاح را برای کجا خریداری می کند؟ شاه آن زمان ۱۰ میلیارد دلار سلاح خریده بود. ... ... درفرودگاه مهرآباد باندی ساختند که دولت ایران روی آن باند هیچ کنترلی نداشت. ... هدف نهائی آن کار این بود که بعد ها آقای هایزر زمانی که میخواست به ایران بیاید حتا شاه هم نفهمد. ... ... طرح شماره شصت و هشت که درسال ۱۹۵۰ تصویب شد و درآن اشاره شده بود که اتحاد جماهیر شوروی را باید بدون جنگ نابود کنند» ص ۷۴ حوادث پشت پرده، مورد اشاره ی امیرانتظام، گمان نمیرود که جز خفقان و سانسورساواک در کشور وجلوگیری از فعالیت های آزادیخواهانه ی مردم باشد. انتقاد از تهیه وخرید اسلحه هم بی مورد است. حوادث بعدی نشان داد که کارخلافی نبوده. اما اگرنظرامیرانتظام درباره‍ی تغییرات وکنترل نه تنها منطقه، بلکه جهان، ازسوی امریکا در این گفتگو ملحوظ شده، نظرشان قابل تآمل است. امیرانتظام، درباره پذیرش قطعنامه، جنگ ایران و عراق ازبند شش و هفت آن قطعنامه، مطلبی را مطرح میکند که شنیدنی است. «درآن زمان آقای رفسنجانی ادعا میکردند که ایشان هزار میلیارد دلار خسارت میخواهند . این موضوع دائم تکیه کلام ایشان بود... ... وزیرکشور میگوید آقای پرزودوکوئیاراعلام کردند که عراق متجاوز است . ولی ما ملتی نیستیم که از کسی خسارت بگیریم... ... برای اینکه بزرگواری و حاتم بخشی نظام را نشان دهند، صریحا اعلام کردند که ما خسارتی ازدولت عراق نمی گیریم.» ص ٨۴ ازملاقات سران حکومت اسلامی بارئیس سازمان سیای آمریکا درمادرید مینویسد: «شش ماه بعد از دستگیری من، حجت الاسلام مهدی کروبی، رئیس مجلس فعلی به همراه حجت الاسلام حسن کروبی به اضافه ی برادران هاشمی که هنوز برایم مشخص نشده است که اینها کدام هاشمی ها هستند در مادرید اسپانیا بارئیس سازمان سیای امریکا ملاقات کردند ودرآن جلسه توافق میکنند که گروگان ها را تا زمان سوگند ریاست جمهوری ریگان نگه دارند و آن زمان آزاد کنند.» ص ٨۵ امیرانتظام نیز مانند اکثریت عقیده دارد که: « درسال ۵۷ از حرکت پاک و خدائی مردم سوء استفاده شد و قدرتهای بزرگ دنیا سوار بردوش ملت ایران شدند.» با اشاره به سخنان آقای خمینی دربهشت زهرا اضافه می کند: «ایشان ازاین که در رژیم قبل قبرستانی به این بزرگی ساخته شده بود انتقاد کردند وشاید هم ازنظر خودشان صادقانه هم انتقاد کردند، اما یک بهشت زهرا درتمام روستاهای ایران ایجاد شد. برای این که کشته شدگان آنقدر افزایش یافت که هر روستا باید یک گورستان میساخت. ... ... ... ... ... … شما نگاه کنید آقای خاتمی که آمد یک سری حرف های متفاوتی در سال ۷۶ زد و مردم ما آنقدر شعورداشتند که تشخیص دهند این حرف ها با حرف های قبلی متفاوت است. اگرچه ایشان شباهت ظاهری اش به مانند دیگران است...» صص ۷ - ۱۰۵ شگفتا! امیرانتظامی که ازدوران جوانی درمکتب اسلام بارآمده، ماهیتِ روحانیت و مدار بسته ی فکری این طبقه درتشیع را، که دنباله رو "مغ" ها از دوران ساسانیان است؛ هنوز شک و تردید دارد و درانتظار تحولِ قشر روحانی است! انگارازمخالفت ملایان در زمان تحول و نوسازی ایران، و قضایای نفی بلد رشدیه و ویران کردن سقف اتاق مدارس توسط طلبه های تبریزچیزی نشنیده. امیرانتظام که سالها با آقای بازرگان درجلسه های بحث و فحص دینی شرکت داشتند، چطور ممکن است به این قبیل مسائل توجه نکرده و در دشمنی این طبقه با پیشرفت های فرهنگی و اجتماعی جامعه، درانتظار تغییر وتحول رو به کمال را دارد. با اینکه یک جا درهمین دفتر ازقول مهندس بازرگان میگوید. "دو نفرآخوند زیر یک سقف نمی توانند باهم زندگانی بکنند". باز، از این امامزاده انتظار معجزه دارد و دخیل میبندد؟ تداوم این ضعفِ بزرگ نهادی شده ی ملی مذهبی ها، آفت بزرگی ست درراه تحقق آزادی درکشور. واقعیت این است که: دردینداری وایمان اسلامیِ آقای بازرگان نباید تردید کرد. ولی در سیاستمدار بودنش چرا؟ گفتنی فراوان است. آقای بازرگان، به جد با سیاست آشنا نبود. سیاستمداران را میشناخت، ولی رفیق حمام و گلستانش مذهبیون بودند. نیکنامی و شهرت مبارزات اغفال کننده اش هم چاهی بود که زیر پای مردم دهن گشود و خیل ساده دلان را درکام کشید. هرچه بود دردست اسلامگرایان آلت شد و نردبان ترقی حکومتِ ملایان گردید. آقای بازرگان درزمان نخست وزیری دکتر مصدق، یکی از کسانی بود که تعطیلی مدارس دخترانه را پیشنهاد میکرد. که بعدآ وقتی دیدند مصدق زیربار نمیرود حجاب اجباری برای دختران مدارس را پیش میکشد. اشتباه آقای امیرانتظام دراینست که درماهیت اندیشه وکل افکارِ بنیاداً اسلامیِ آقای بازرگان با آخوندها، تفاوت قائل میشود. شیفتگی وعشق به یک انسان چیزدیگریست، جانبداری واطاعت محض از نا آزموده ای درسیاست که مدعای پیشگامی ورهبری فکری هم داشته باشد مسئله‍ی دیگر. دیندار و سیاستمدار به گوهر مخالف هم اند. اولی پاکی و درستی ست و آن دیگری نیرنگبازی، خدعه و فریب. نمونه‍ی برجسته اش آقای خمینی که سر سجاده، ده ها وعده‍ی خوش به مردم داد آن سوتر با دروغ و ریا هزاران جوان که قلب پاک و آرزومندشان را زیرپای او فرش کرده بودند شبانه در زندان ها به دار آویخت. مغول وار، دگراندیشان را قتل عام کرد. آقای بازرگان که درپاریس با ترفندهای آقای خمینی آشنا بود چگونه فریب خورد وبازهم دردام افتاد. به روایت امیرانتظام، آقای خمینی درنوفل لوشاتو به آقای بازرگان پیشنهاد میکنند که دولت بعدی را تشکیل بدهند. ایشان شرایط خود را در یک نامه یازده ماده ای به آقای خمینی مینویسد. «اگر به هردلیلی این حرکت باعث سرنگونی رژیم سلطنتی شود روحانیت درسیاست نباید دخالت کند.» و از قول معادیخواه اضافه میکند آقای خمینی «ازدریافت آن نامه ناراحت شده بودند.» ص ۱٣٨ آقای بازرگان با چنین سابقه‍ی آشنائی از رفتار و اخلاق آقای خمینی ونوسانات وتغییرات موضعیِ شان، میباید تشخیص میداد که آیت الله پایبند قول و قرار نیستند، متعصب کینه توزی ازتبار طالبان اند. اینکه آقای بازرگان وهمفکرانش درتشخیص شخصیتِ آقای خمینی دچاراشتباه بودند، نه تنها درک نازل ایشان درتمیزمسائل سیاسی را یادآور میشود، بلکه درکلیت، از بیخبریِ ایشان ازماهیتِ جوهریِ روحانیتِ شیعه خیرمیدهد. آقای خمینی، بارها باتغییرعقیده، صحبت ها و وعده های قبلی را به کل زیرپا میگذاشتند. درست همین روشی که سردمداران حکومت در اکثرزمینه ها دنبال میکنند. امروز یک چیزی میگفت فردا خلاف آن را. به قول امیرانتظام بارها درمصاحبه ها گفتند و نوارشان درصدا و سیما وجود دارد که : « روحانیت درمساجد و منازل خواهند نشست و در سیاست دخالت نخواهد کرد.» ص ۱٣٨ آقای خمینی، درآن روزها ازاین قبیل حرف ها فراوان به خورد مردم داد. اما طولی نکشید که درپرتواستبدادِ قدرت، همه رافراموش کرد. خیلی راحت زیرقولش زد. باکنارزدنِ تدریجیِ "مزاحمین"حکومت فقها را تشکیل داد. ملایان، پیشنمازان مساجد و امام جمعه‍ی شهرها را به زندانبانی ملت ایران گماشت. فریبکاری و نیرنگ رسمیت پیداکرد. ریاکاری ودروغ بخشی از قانون شد و تهمت زدن و آدم کشتن نردبان ترقی دولتمردان گردید. آن کس که بیشتر مرتکب قتل نفس شد وآدم کشت ، به مقامات عالی رسید. جلادی حرفه ی تازه ای شد برای مسئولان اسلامی. بی اخلاقی و بیشرمی رواج پیدا کرد. وقاحت برکرسی وجاهت تکیه کرد. دین و ایمان مردم به شدت لطمه خورد وبرباد رفت. رفتارو کردار محیلانه ی رهبرانقلاب، دراخلاق و فرهنگِ جامعه اثر بسیار منفی و ننگین به جا گذاشت. امیرانتظام، سیاهه ای ازبدقولی های امام ره را در پیوست ۴۲ همین اثر روایت کرده است که بازنگری آنها برای تجربه ی نسل بعد ازانقلاب یک ضرورتِ فرهنگی و ملی ست. درسخنرانی آیت الله خمینی دربهشت زهراکه بلافاصله پس ازورود به ایران در۱۲بهمن ۱٣۵۷ایراد کردند. واعلام نمودند « من دولت تعیین میکنم. من تودهن این دولت میزنم ... ... برهمه ی ما واجب است این نهضت را ادامه بدهیم ... مابه واسطه ی آرای مردم، مجلس سنا درست بکنیم. ... مقصود من ازمجلس سنا، مجلس موسسان بود. نه مجلس سنا، مجلس سنا اصلش یک مزخرف است همیشه بوده ... ... (به احتمالی آقای خمینی تا آن روز فرق مجلس سنا و موسسان را نمی دانست.) ... در پانزده بهمن که حکم نخست وزیری دولت موقت به عنوان مهندس مهدی بازرگان امضاء شد ... تشکیل مجلس موسسان از منتخبین مردم جهت تصویب قانون اساسی نظام جدید... اعلام گردید ... درمورد قانون اساسی ۱۹۰۶ (مشروطیت) میگوید این قانون ازبسیاری ازموادش که به زور درآنواردشده است تا ملت رآی به خلاف آن ندادهاست به قوت خود باقی ست. ... ...در ماه های فروردین و اردیبهشت و خرداد گفتند ما بعداز این مجلس موسسان داریم.باید محلس موسسان تآسیس بشود و درآنجا وکلای ملت قانون اساسی را تصویب کنند ... ... در۲۵ خرداد ... ... اعلام داشتند که طرح مجلس موسسان الهام گرفته از شیاطین و خط برای اسلام است. ... در روزهای بعد تحت این عنوان ها که ما مسلمانیم و فقط قانون اسلام را می خواهیم ... ... روز ٣۰ تیرماه ۵٨ گفتند ... ... همه روحانیون بلاد و همه روشنفکران متفکرین اسلامی بادید اسلامی برای جمهوری اسلامی این قانون را بررسی کنند و نظر بدهند. ...» صص ۹۱ - ٣٨٨ با احترامی که به مبارزات آقای مهندس بازرگان دارم، نمیتوانم از آفت وآسیب های اندیشه‍ی دینی اودرسیاست و گمراهی جوانانِ دانشگاهی بگذرم. نه، تنها تفاوت ایشان با یک آخوند متحجر، درلباس بود. آقای بازرگان یک آخوند مکلا بود. با همان فکر و اندیشه ی رایج درطالبیه ها و فیضیه ها ودالان های معابد نمور. حسینیه ی ارشاد هم گمراه کننده بود. رنگ و لعاب و آرایش نوین برای بازخوانی. تکرار سیاهفکری های بدویت. شیوه ای که برای فریب ساده اندیشان جالب بود. ایشان و هم اندیشان ش، درپوشش مبارزه با دیکتاتوری پادشاهی که با تمام ضعف وعیبهایش رو به جهان پیشرفته و بیداری مردم از گرانخوابیِ قرون بود، رجعت به گذشته ی سیاه را آن قدرتبلیغ کردند تا موفق شدند، مردم را دربدویتِ صدراسلام عرب قراردادند. بزرگترین ضربه ی آقای بازرگان همان مدعای زعامت ش بود که بیشتر جوانان تحصیل کرده ودانشگاهی را دردام روحانیت گرفتارکرد. وشگفتا که هیچیک ازیاران "نهضت مقاومت ملی" و آن همه مدعیان و نام آوران مبارز، جزیکی، آری تنها یکی؛ بنیادهای فکری و سیاسی آقای خمینی را نفهمیدند و دردام تحجرش به تله افتادند. تنها دکترشاپور بختیار بود که گفت: «سیاست را نباید با دین درآمیخت. قم را به عنوان واتیکان انتخاب کنید. ». شاخص ترین تفاوت دیندار وسیاستمدار دراین است که مومن با توجه به وحی آسمانی، باسخنان اخلاقی راه آخرت را نشان میدهد و سیاستمدار، باداشتن فکرسیاسی راه سعادت وپیشرفت جامعه را درزمینِ خاکی در زندگیِ قابل لمس، و روزمرگی اجتماعی هدایت میکند. مرتکب اشتباه میشود، ولی هرگزاسیراوهام نمیشود. سال هاست این پرسش مرا آزار میدهد: یعنی آقای بازرگان با آنهمه سابقه ی مطالعات اسلامی ومبارزه با استبداد، متوجهِ وجوهِ افتراقِ دین و سیاست نبوده اند؟!
ادامه دارد

Labels:

Sunday, August 17, 2008

صدمین آرش

به همت پرویزقلیج خانی و یاران و همکارانش، آرش شماره ۱۰۰ در۵۹۱ صفحه با چاپ بسیار تمیز و زیبا منتشر شد. انتشار آرش شماره صد با محتوایی کم نظیر نشان میدهد که درتبعید نیز میشود با مدیریت بهتر وهمکاریهای سازمان یافته کارهای مفید ملی وفرهنگی درسطح عالی انجام داد. نخستین پیش شرط موفقیت این قبیل کارهای گروهی صداقت وصمیمیت است. به نطر میرسد که وجود ملموس چنین سرمایه‍ی معنوی را قلیح خانی با چاپ این شماره روشن کرد. هموبا تدارک قبلی وبا مدیریت صحیح، حاصل کار جمعی را به کارنامه‍ی هنری - فرهنگی تبعیدی ها افزود و بی کمترین مدعا، مهارت و توانائی کار گروهی را به اثبات رسانید. مهمتر، بذر این امید را بردلهای خسته‍ی آوارگان تبعیدی کاشت که : باهمکاری وصمیمیت، ولوبا اندیشه ها ومشرب های فکری گوناگون، میتوان برای کارهای بزرگ و مثبت همگام شد. ضرورتی که حیاتیست. جامعه‍ی تبعیدیانِ ایران، سخت به آن نیاز دارد. دفترِ شماره ۱۰۰آرش دربرگیرنده‍ی فصل های زیر است : ادبیات تبعید ومهاجرت ادبیات زندان درتبعید جنبش مبارزاتی زنان درتبعید و مهاجرت خاطره نویسی تبعید ومهاجرت داستان نویسی و نقد و پژوهش ادبی تبعید و مهاجرت ترانه سرایی تبعید و مهاجرت مقالاتی دررابطه با تبعید و مهاجرت سینمای تبعید و مهاجرت مروری برتشکیلات سازمان های چپ درتبعید تئاتر تبعید و مهاجرت شعر تبعید و مهاجرت نشر وانتشارات تبعید و مهاجرت طنز درتبعید و مهاجرت . دردفتر شماره‍ی صد آرش بیش از ۱۶۰ نفر از اهالی قلم وهنر شرکت دارند. هریک با کوله باری ازسفره‍ی معارف انسانی وهنری و تجربه های سیاسی و زندان وحقوق زنان وکشاکش های حزبی و سازمانی تا تئاتر و فیلم و ترانه وطنز. جا داشت که ازهریک ازعزیزان اهل اندیشه، اندک سخنی گفته میشد. اما نمیشد و نشدنی ست. بنا براین با تآملی در هریک از فصول، به آثار تنی چند اشاره خواهد شد. پشت جلد یا برگ نخست دفتر، یادداشتی ست با امضای قلیج خانی، که نحوه‍ی سامان دادن این شماره و برنامه‍ی پیشرفت کارها ومسئولیت های همکاران را توضیح میدهد، خیلی مختصر و مفید. ادبیات تبعید ومهاجرت آغازاین دفترازخانم نجمه موسوی ست که برپیشانی اثرش این جمله حک شده: «بازگشتی درکارنیست». غم انگیز است و تلخ، اما واقعیت دارد. نجمه به درستی، پایان زندگیِ تبعیدی را پیش بینی کرده. تجربه به او آموخته که کمتر تبعیدی به سلامت به زادگاهش برگشته. میداند که درد واندوه غربت، جان و روانِ تبعیدی را میفرساید. پوچ میکند. درخاک غریب به زیرمیکشد. خانم موسوی، اما این بار بدجوری عصبی ست وخشمگین، تلخ از برخوردها تا فریادی از عصیان. نمونه‍ی زن تبعیدی مثل صدها مادر خسته از آوارگی. با دخترش به کنسرت شهرام ناظری رفته. میشنود «اندک اندک جمع مستان میرسد». کدام مست؟ مستی نمانده. میخانه ها را آتش زدند. مست ها را دار زدند. مسخ کردند. همه را مسخ کردند. ملتی را مسخ کردند. خانم نجمه بعد ازاشاره به زن و مرد ارمنی که ازدردتبعید اشک میریخت میگوید: «اندک اندک جمع مستان میرسد» فریبی بیش نبوده، دانستم که آن زن میانسال که دست همراه سالمندش رابه دلجوئی میفشرد تصویر دخترمن است. بیست سال بعد». اضافه کنم که سروده ها درهمه‍ی دورانها گویای حال زمانه اند. وقتی به این سطر از نوشته‍ی نجمه خانم رسیدم به ذهنم رسید زمانش رسیده که گفته شود : "اندک اندک جمع مسخان میرسد" و این دیگرنه فریب ودروغ، بل که در وطن با حضور ملموسش مردم را به خود گرفتارکرده است. "بازگشتی درکارنیست" روایتِ سرنوشتِ پایانی تبعیدیست. اما، درنهایت، مولفه ای ازسرنوشتِ محتوم ملتی ست، که هویتِ فرهنگی اش را، درپایداری آئینِ بیگانه به مسلخ فرستاد. ۲ «پیرامون شناسنامه ی "ما"» اثری ست ازخانم ملیحه تیره گل منقد سرشناس. ایشان با گشودن بحث، درباره تبعید ومهاجرت، مسئله‍ی را توضیح میدهد. با اشاره به نظرات نویسندگان، با آوردن فهرستی مستند براین مسئله پای میفشارد که حاصل کارنویسندگان وشاعران وهنرمندان درخارج"ادبیات فارسی درتبعید است". خانم ملیحه تیره گل، که با فکرنقادخود مسئله را با صبر وحوصله شکافته، با تحلیل هوشمندانه، جانِ مطلب را این گونه بیان میکند: « به باورمن، فارغ از این که نویسندگان "ما" چه شناسه ای را برخود بپذیرند، و فارغ از اینکه به ایران رفت و آمد داشته باشند یانه، و فارغ ازاینکه اثرشان در ایران چاپ بشود/ شده باشد یانه، و فارغ ازاینکه به شوق شنیده شدن دروطن، در سخن گفتن با مصاحبه گر درون مرزی ، به اختیار یا به ناگزیر، بین شناسه های "تبعید" و "مهاجرت" و" خارج ازکشور" و"درون مرزی" زیگزاگ بزنند یانه، تا زمانیکه کل این ادبیات (با تمام اجزائی که برآن برشمردم) دست نخورده و بدون سانسور درایران قابل چاپ وانتشار نباشد، همچنان "ادبیات فارسی در تبعید " است. و از این چشم انداز است که ادبیات "ما" چتر شناسه ی خود را برادبیات مستقل و به حاشیه رانده شده ی درونمرزهای ایران باز میکند.» ص ۱٣ کمترمطلبِ سنجیده ای در تفکیک و تمیز "تبعید" با " مهاجر" به این صراحت، جایی خوانده بودم. توصیه میکنم به کسانی که به هردلیل، سعی دارند مهاجررا بر تبعیدی ها پیوند بزنند! این پژوهش جالب و پربار خانم تیره گل را مطالعه کنند. ٣ «ادبیات ایران دردوسوی مرزها» مقاله ایست از میزرآقا عسگری (مانی) مانی باتآسف از دست رفتن نیما و شاملو و ساعدی و اخوان و فروغ و سپهری و نادرپور مینویسد: «محموددولت آبادی بازیگر وبازیگر سیاسی – انتخاباتی آخوند کروبی میشود. هوشنگ گلشیری برای خوشایند رژیم، دررمانش به تقبیح تبعیدیان می پردازد. محمدعلی سپانلو تئوریسین فرهنگی آخوندی میشود ودرحالی که رژیم، آرامگاه کوروش بزرگ را درمعرض نابودی قرار داده خانه ی سپانلورا جزو ابنیه ی تاریخی ثبت میکند! نادرابراهیمی معلم ادبیات حوزه ی علمیه ی قم میشود یکی دوشاعر قد ونیم قد هم با ادعای رهبری ادبی، مجلات مستقل را صباحی چند عرصه ی تاخت و تاز خود میکنند ..." ص ۱۹ هرکس حق خود میداند که این قبیل عیب وایرادهای شخصی را مطرح کند. خشم خود را برسرآنها که درکشور ماندند و تن به تبعید ندادند فرو ریزد. اما چه بهره ای نصیب خواننده میشود. بهترنبود که مانی عزیز با آن روح شاعرانه ش، این نیش ها را نمیزد و به جایش به نقد آثارشان میپرداخت. مانی بهتر ازهرکس میداند که کار اهل قلم، عیبجوئی نیست. او وشعرش را نسزد نیش زدن به نویسنده هایی که دردرون ایران زیر چترغول جهل و استبداد میزیند. به ویژه که چند سال پیش، در همین لندن پیهِ اینگونه نیش های مسموم را به تن شخص مانی مالاندند، وکار به آنجا کشید که از کانون استعفا داد و رفت. رفت که رفت، پشت سرش راهم نگاه نکرد. بگذریم. مانی، زبان فارسی را تنها وجه مشترک ادبیات درون و برون معرفی کرده، و با نگاهی مثبت به فعالیت تبعیدیان مینویسد: کدام شاعرو نویسنده توانمند ایرانی است که درمیان همین ٣ میلیون ایرانی کوچیده، شنوندگان خود را نداشته باشد؟جمعیتی که گرچه در پنج قاره جهان پراکنده است، اما نزدیک به جمعیت کشوری مانند دانمارک است! ... با آنکه ما دراینجا ازناشران بزرگ، وشبکه بخش برازنده بی بهره ایم تیراژ کتاب های خوب درهمین دهکده‍ی ٣ میلیونی ایرانیان، با تیراژ کتاب درآن دهکده ۶۰ میلیونی مان ایران - به نسبت سرانه جمعیت – فرق چندانی ندارد. ص ۲۱ ادبیات زندان درتبعید ادبیات زندان درفرهنگ ایران سابقه چندانی ندارد. این بدان معنا نیست که در این کشورزندانی سیاسی نبوده است. به درازای تاریخ همیشه درتمام جامعه های بشری معترضین بوده اند و درهردوره نیزبه دست قدرتمندان وقت، تحت ستم وآزار قرار گرفته اند. قدیمیترین سند مکتوب درتآیید وجود و لزوم زندان به احتمال زیاد همان روایتهائی ست که در کتب آسمانی روایت شده. همانگونه که درقرآن خبر زندانی شدن یوسف از قول خداوند آمده است. درگوشه و کنارایران چاه های عمیقی وجود دارد که بنا به روایتهای محلی درگذشته های نه چندان دور زندان مجرمین بوده. درتوس در اطراف مقبره فردوسی هنوز چندتایی از این قبیل چاه ها هست. و ازآنجا که در زمان های گذشته هر مخالف شاه وحاکم و مفتی و مالک مجرم ویاغی قلمداد میشد وجرمش با جرم راهزن و قاتل ودزد و زانی و زانیه و الواط ومخالف حکومتی از هرنوعش یکسان بود، و همانطورهم، سرعین القضات در کنار مجرمان عادی بر سر دار میرفت. اطلاق زندانی سیاسی با پیدایش عصر روشنگری این تفکیک درست را به ارمغان آورد. میتوان ازسید باب یا قره العین بعنوان زندانی سیاسی یاد کرد وهمچنین دیگرزندانیان بابیه که درسلطنت ناصرالدین شاه و صدارت عظمای امیرکبیر رخ داد. درسلطنت محمدعلیشاه، زندانیان باغشاه که به قتل رسیدند، نخستین گروه زندانیان سیاسی دوران مشروطه بودند. دردوران رضاشاه، گروه معروف به ۵۱ نفر همگی به زندانیان سیاسی شهرت پیداکردند. زندانیان سیاسی در دوران پهلوی دوم فزونی یافت. درحکومت فقها به اوج رسید. در همین حکومت اسلامی بود که قتل عام زندانیان سیاسی به دستورآیت الله خمینی ابعاد فاجعه باری پیدا کرد؛ و ادبیات زندان با چنین بذرهای خونین، درفرهنگ ایران منزلتی پیدا کرد. که در یررسی های آتی درهمین فصل بازهم به این موضوع برمیگردم. نخستین روایت ازمهدی اصلانی ست. مهدی، با اشاره به داستان روزملاقات ، حوادث را تعریف میکند. خواننده احساس میکند دارد قصه میخواند. قصه ای که دربند بندش عشق به آزادی وغم اسارت موج میزند. مادر با برادرش امیر به ملاقات مهدی به زندان رفته اند. « داش امیر برادر بزرگم که حکم پدری برمن دارد همراه با مادرم که به سختی قدم برمیدارد از دور نمایان میشوند. دست تکان میدهم و به کابین و تلفن اشاره میکنم. یعنی که هی! داداشٍ هی! مادر من اینجام. بی توجه به اشارات من از جلوی کابین عبور میکنند و به جست و جو مشغول. یعنی مادر و برادرم مرا نشناخته اند؟ مگر میشود؟ شده است دیگر. آنها تا ته سالن ملاقات میروند ودربرگشت و این باربا دقت بیشتر وبا تآکید برتک چهره ها برمیگردند. اضطراب درچهره شان موج میزند. پیش خود لابد گفته اند پس مهدی کو؟ دربازگشت اما داش امیر با تکان دادن سر و اشارات من شناسایی ام! میکند. مادر اما کم مانده است پس بیافتد. سکندری میخورد و درحال افتادن برادرم به کمک اش میشتابد به زور می خندم و ازدرون درحال انفجارم. فرصت گریستن اما نیست. مادرم میگوید "چه به روزت آوردند نه نه؟ ببم چه کارت کردند؟ چرا اینطوری شدی؟ کجا می خوابی؟ تشک داری؟ ای نه نه ات برات بمیره. این چه بلایی بود سرخودت آوردی؟ ..."صص۱-٣۲ بیچاره مادرها! همه‍ی مادرهای دنیا. همه‍ی مادرهای زندانیان؛ که بارسنگین غم واندوه جهان را بردوش میکشند. حالِ مادرمهدی، زبانِ حالِ همه‍ی مادران زندانیان است وزخم جگرسوزآنها، که جگرگوشه هایشان درچنگال فقها به اسارت اند . ۲ ملاقات درزندان از خانم مینا انتظاری خانم انتظاری با توضیحی گذرا ازسرکوب ها و اعدام های هولناک سال ۶۰ در زندان خاطره ای را روایت میکند که ازدل سنگی وفاجعه‍ی جنایت های وحشیانه‍ی اهل عمائم، هرخواننده و شنونده، غرق حیرت میشود. «توی بند ما دو دختردانش آموز سال آخرسال دبیرستان به نام های "مریم عبدالرحیم کاشی" و همکلاسی اش "مهناز" بودند که در۱٨ شهریور به اتهام هواداری از مجاهدین خلق ومشکوک به شرکت درتظاهرات خیابان ولیعصر تهران دستگیر و به شدت با کابل شکنجه شده بودند دویار دبستانی که هردو زیرحکم اعدام قرار داشتند وهمیشه باهم بودند، بچه های مقاوم و با انگیزه ای بودند ودرکارهای داخل بند هم شرکت فعال داشتند. عصر یکی ازروزهای دی ماه ۶۰ بود که ازبلندگوی بند ۲۴۰نام تعدادی ازبچه ها و ازجمله مریم و مهناز را خواندند که برای خروج ازبندآماده باشند.درآن ایام وقتی بچه هارا با تمام وسایلشان که معمولا بک کیسه پلاستیکی بیشتر نمیشد، به خصوص حوالی غروب ازبند میبردند، عموما پیامی جزاعدام نداشت. اتفاقا درآن دوره عمده اعدام های اوین در پشت بند ما انجام میگرفت. حدود ساعت ٨-۹ شب بود که باصدای مهیبی همچون فروریختن تعداد زیادی تیرآهن ازتریلی، جوخه‍ی اعدام، کارآن شب خود را با رگبار دسته جمعی آغاز کرد ... تعداد تیرهای خلاص را دردل میشمریم. ٣۵ ... ۵۰... ۶۵ ... ۷۹ ... پس ازماه ها کشتار و شکنجه ... یکی ازگروههای بیست نفره که برای ملاقات خوانده شد نام "مریم عبدالرحیم کاشی" نیز قرارداشت. توی بند مات ومبهوت به همدیگرنگاه کردیم او یک هفته بود که تیرباران شده بود وحالا پدر ومادرمظلومش درآن طرف دیوارها ومیله ها منتظرملاقات عزیزشان بودند. ... ... ولی تصور حال و روز پدر ومادربی پناه که بعد ازماه ها دوندگی با بیتابی چشم انتظار دیدار فرزند دلبندشان بودند وحالا خبر مرگ اورا به همراه کیسه پلاستیکی لباسهایش دریافت میکردند. ... » خانم انتظاری، بادل سوخته، تاب ازدست داذه فریاد میکشد: «... خدایا اینجا دیگر کجاست و در دست چه کسانی گرفتار و اسیر هستیم! راستی آیا روزی دنیا خواهد فهمید که این سیاه دلان تبهکار بااین نسل و با این خلق چه کردند.» ص ٣٨ وخواننده، همدل و هم درد با ده ها مینا های زجردیده‍ی مقاوم، سرتعظیم به آن زنان ومردان عاشق آزادی که درراه آرمان های انسانی، جان حودرانثار کردند، فرود میآورد و به روانشان درود میفرستد. ٣ خاطرات خانه ی زندگان (٨۵۰ کتاب و مقاله درمورد زندان) باهمنشین بهارازسایت دیدگاه آشناشدم. قلم ش را شناختم. متوجه شدم که زندانی دو رژیم بوده . خوش مینویسد وسالم، ادیب وار مینویسد. قطعا یک ادیب است و کلامش سنجیده. حرمت و فضیلت قلم را میشناسد. مدتی پیش، از او درباره اپرای کوراغلی اثرجاودانه‍ی حاجی بیکوف تحقیق کوتاه اما پرو پیمانه ای خواندم که بعدا درسایت فارسی بی بی سی هم آمده بود، با وسعت فکرش آشنا شدم. این مقدمه را به این جهت آوردم که اول نظرم را گفته باشم وبعد بروم سر مطلب اصلی، وازکار پردردسری که نام ونشان ازعشق وعلاقه‍ی ادیبان پرحوصله دارد را، بگویم. همنشین، پیشاپیش از قول رومن رولان سخن پرمغزی آورده که تکرارش دراین مقال، پند آموز است : «من این روزگاران اسارات بزرگ را، نه درنوحه سرائی برویرانه ها و طلب مصرانه ازآسمان ها، بلکه درگردآوری وآماربرداری های برهم انباشته مان صرف کرده ام. دارائی هائی که هیچ دشمن پیروز نمیتواند از ما برباید، یادمان ها ... بله یادمان ها.» رومن رولان. همنشین، باچنین اعتقادی، ٨۵۰ کتاب ومقاله درمورد زندانیان را وارسیده و درمقاله ای خواندنی به بار فرهنگی آرش و تبعیدیان افزوده است. نویسنده‍ی "خاطرات خانه زندگان" اینگونه سخن آغاز میکند: "دردآوراست که حدیث زندان و زندانی، بخش عمده ای ارتاریخ کشورمارا تشکیل میدهد. اما این واقعیت نشانگر این هم هست که جامعه ما مرداب نیست. رود خروشانی است که سکوت و سکون درآن راه ندارد وسنگ انداختن ها نمیتواند راهش را سدکند." ص ۷۹ . وبعد سیاهه ای به دست میدهد ازآثار مستند دررابطه با ادبیات زندان درداخل، و با اشاره به ادبیات غرب، از تآثیرفضای زندان در ادبیات آن سامان، سخن میگوید. آنگاه با تقسیم بندیِ اسناد وخاطرات زندانیان دردوران های گوناگون، شیره‍ی جانِ تلاش های خود را به مخاطبین ش منتقل میکند. خاطرات و اسنادی درباره زندانهای دوره پهلوی. خاطرات و اسنادی درباره‍ی زندان های جمهوری اسلامی تحقیق و بررسی درباره‍ی زندان زندان درقالب داستان ترانه و سرود زندان زندان درقالب شعر نقد و بررسی برخی ازخاطرات وکتب درباره‍ی زندان: ا - درمورد کتاب "نه زیستن نه مرگ" ب - درباره کتاب داد و بیداد. پ - درباره کتاب تاریخ زنده ت - درباره مقاله "یا یاد اشرف فدایی" ث – درمورد کتاب پنجاه و سه نفر ج –درباره کتاب "درد زمانه" عمویی چ – درمورد کتاب "زندانی تهران" ح – درمورد کتاب "پرنده نو پرواز" خ – درباره کتاب کتایون آذرلی د – درمورد خاطرات کیانوری ذ – نقدهایی بریاس و داس فرج سرگوهی ر - درمورد حقیقت ساده نقدهایی دیگرشامل کتاب من یک شورشی هستم. بررسی کتاب زندان. در جستجوی رهائی .و ... ز - درمورد کتاب "زیر بونه لاله عباسی" درباره توابین مقالاتی درباره زندان، که درسایت های منتشر شده است. بخش پایانی از سنگین ترین آثار این فصل است . جا دارد از زحمات کارهمنشین بهار و اثرات مثبت کاربیست برگی اش ۹۹- ۷۹ به نیکی یاد کنم. جنبش مبارزاتی زنان درتبعید و مهاجرت نگاهی به تحولات فکری و سیاسی فمینیسم اسلامی اثری ست از خانم هایده مغیثی نویسنده با اشاره به اهداف آیت الله خمینی درحجاب اجباری و پاکسازی اخلاقی زنان، مینویسد : « ... درواقع هجوم ایدئولوژِیک روحانیون و کارگزاران حکومتی پیامدهایی کاملا خلاف انتظاری داشت. زنان به اشکال متنوع و خلاقانه با مفهوم مدل "زنانگی اسلامی" به مبارزه برخاستند. آنان ماهیت واقعی رژِیم انقلابی را به سرعت تشخیص داده و با شهامتی درخور تحسین به طرح های دولت یا درحقیقت به شخص آیت الله برای استقرار رژِیم عدل اسلامی جواب رد دادند ... ... نردیک به سه دهه پس ار انقلاب بهمن، مقاومت زنان علیه تبعیضات جنسی و اجتماعی، اقتصادی و سیاسی همچنان ادامه داشته و خارچشم واپسگرایان است.» ص ۱۲۹ خانم مغیثی حان مطلب را بیان میکند. یادمان نرفته که زنان درهمان اوایل کار ذات رژیم را شناختند. مردان سرگرم شعار بودند که زنان با به کارگرفتن شعور به مبارزه برخاستند. روزی که اوباشان حکومت نوپا درمیدان آزادی، با حمله‍ی وحشیانه، اجتماع بزرگ زنان را برهم زدند. و شرکت کنندگان درآن حرکت اعتراضی کم نظیر را زیر ضربات چوب و شلاق و باطوم لت وپارکردند، هیچ حزب سازمان وگروه سیاسی حاضرنشد از آن حرکت هوشمندانه‍ی زنان پشتیبانی کند، درعوض به پند واندرز ملامت بارشان پرداختند که "حالا چه وقت این حرف هاست!". روزی که مردان خواب آلود، در جذبه‍ی سخنان سحرآمیزآیت الله با شعار های رنگین ش به معاشقه بودند، زنان، یعنی مادران و سازندگان هستیِ بشریت، افکار متحجر آیت الله را خواندند. به افکار عقب مانده ش پی بردند. سکوت مردان درآن یورش سبعانه‍ی رژِیم، برای آیت الله مائده‍ی آسمانی بود. از بیپناهی زن ها پرده برداشته شد. زنها تنها ماندند. تنها ماندند و کتک خوردند. اما کوتاه نیامدند. آقای خمینی شاد شد با اطمینان خاطر به قلع و قمع پرداخت. ۲ خانم شهین نوائی در «آزادی نه شرقی است، نه عربی، جهانی است گزارشی دارد درآستانه‍ی ٣۰ سالگی فمینستی زنان ایران» نویسنده با اشاره به فعالیت های جهانی زنان فمینیستهای ایرانی در سه دهه گذشته آمار جالبی ارائه داده است. درهمین گزارش آمده است که ۱۶۲ سازمان و گروه و کمیته و مرکز زنان ایرانی درسراسر جهان سرگرم فعالیت هستند. گزارش مستند خانم نوائی، - صفحات ۱۶٣ - ۱۴۷ - گوشه هائی از فعالیت مستمر زنان ایرانی را درصدمین شماره آرش به خوانندگان روایت میکند. ٣ نیره توحیدی : تعامل جهانی - محلی فمینسم درجنبش زنان ایران نویسنده بااشاره به تجربیات خود درکنفرانس جهانی زنان درنایروبی (کنیا) مینویسد: «رودرروشدن زنان از نژادها و اقوام و ملیتها و فرهنگ های مختلف از جهان "سوم" و "جهان دوم" و "جهان اول"، رنگارنگی و تفاوت از پوشش ها و آرایش ها گرفته تا طرز رفتار و تلقی اززن بودن و فمینیسم، روش کار ومبارزه، مسائل زنان و نگرانی ها و اولویتها، برای بسیاری ازشرکت کنندگان تلنگرهایی بودند تا دربرداشتها، تعاریف و روش کار خود بازنگری کنند ... ... حتا شرکت کنندگان به نمایندگی ازجمهوری اسلامی ایران نیر نتوانستند از اثرات حسی و چالش های نظری حاصل از واقعیات متکثر درسبک زندگی، دیدگاه ها و پوشش های مختلف زنان دنیا اجتناب ورزند. » خانم توحیدی سپس انگشت روی مسئله‍ی حساسی میگذارد که دربیداری آن دسته از زن ها که در چنگال شدیدترین تعصبات مذهبی گرفتارند، تاثیرپذیر است. «حداقل برخی ازآنان متوجه شدند آن الگوی زن اسلامی پیچیده درچادرسیاه که فریاد میزند "جنگ جنگ تا پیروزی" نه تنها با کنفرانسی که یکی از مبانی سه گانه اش صلح بود (ودودیگری برابری و توسعه) ضدیت داشت بلکه تحمیل یک الگوی واخد از زن بودن با یک هویت تک صدایی، تلاشی عبت است.» ص۱۲۴ نویسنده سپس از کنفرانس جهانی رنان درپکن درسال ۱۹۹۵ میلادی که بزرگترین گردهمائی جهانی تاریخ برای مسائل زنان بود سخن میگوید. « مدت ها طول کشید تا نقدهای درونی فمینیسم ، برداشت های اروپا – محور نژاد پرستانه، و ایدئولوژیک محدود ازفمینیسم را تغییر دهد.» مقاله‍ی فوق بسیار سودمند است. اطلاعات تازه ای ازحضور روشهای نژادپرستانه و سلطه جویانه را به خواننده منتقل میکند. درسنجش جامعه ها "خواهریت جهانی" را از دیدگاه نظری به چالش میگیرد. درپایان مقاله یادآور میشود که : «اثرات سازمان ملل و آژانس های مختلف آن روی وضعیت زنان و روندهای فمینیستی درایران را به جرآت میتوان مثبت و سازنده ارزیابی کرد.» ص ۱۶۷ ۴ خانم نجمه موسوی «جنبش زنان درتبعید ازنگاه آرش» را با آماری که با دقت بررسی کرده، با ذکر شماره و تیتر مقاله ها دراین شماره آورده و به سهولتِ کار پژوهشگران دراین باره، یاری رسانده است. خاطره نویسی تبعید و مهاجرت اسدسیف درنخستین صفحه‍ی این فصل، سنگ نبشته های باستانی را بعنوان خاطره نویسی معرفی کرده است. « اگرگزارش های فتوحات داریوش را برسنگ نوشته ها نوعی خاطره نویسی محسوب داریم، میبینیم که ازهمان نخست خاطره نویسی درایران با سیاست درآمیخته است ازحدود صد کتاب که تا پیش ازانقلاب درایران نوشته شده است، این آثار دراکثریت خویش خاطرات سیاسی بوده اند . روند خاطره نویسی اگرچه پس ازانقلاب گسترش یافت و اشکال مختلف همچون "تاریخ شفاهی" نیز برآن افزوده شد. اما سیاست همچنان برخاطره نویسی تسلط دارد.» ص ۱۷۶ ۲ "یهودیان جدید الاسلام مشهد" ازخانم ژاله پیرنظر اثر جالبی ست که برای نخستین بار درمطبوعات خارج ازکشور منتشر میشود. گو اینکه قبلا درایران نامه که برای هرکسی قابل دسترسی نیست، چاپ شده است. مهاجرت به مشهد (۱۷۶۰ – ۱۷۴۰م) برپایه‍ی روایات شفاهی وباورهای تاریخ رایج درمیان یهودیان مشهد درقرن نوزدهم ، اینان ورود اجداد خود و سکونتشان درمشهد را به دوران پادشاهی نادرشاه (۱۷۴۷ – ۱۷٣۶ م) و فرمان وی باز میگردانند. پیش از ورود اینان به مشهد درام دوره، ظاهرا جامعه یهودی دراین شهر وجود نداشت.» ص ۱۷۷ خانم پیرنظر بعد از شرح رفتارهای خصمانه اهالی مشهد با یهودیان، که ازمنطقه‍ی گیلان آن هم به جبر به مشهد کوچانده شده اند، بااشاره به واقعه‍ی "الله داد" برگ ننگین و خونباری از توطئه های روحانیت عوامفریب را یادآور میشود. «درسال پنجم سلطنت محمد شاه قاجار و دردوره صدارت حاجی میرزآقاسی، در روز یازدهم ذیحجه ۱۲۵۵ هجری / ۲۷ مارس ۱٨٣۹، که مصادف با عید قربان بود، شماری ازساکنان شهر ناگهان به محله‍ی عیدگاه یهودیان مشهد هجوم بردند و به قتل و غارت پرداختند. این هجوم و تعرض که چند ساعت ادامه داشت به کشته شدن حدود ٣٨ تن و مجروح شدن صدها نفر دیگر انجامید. یک کشیش انگلیسی به نام دکثرژوزف وولف که دوبار، یک بار پیش و یک بار پس ازاین واقعه به مشهد سفر کرده و با جمعیت محله‍ی عیدگاه آشنا بود، شرح ماجرا را بدینگونه آورده است: "زن فقیری (ارمحله‍ی یهودیان درعیدگاه از زخم دست دست رنج میبرد. پزشک مسلمان شهر به رسم روز تجویز کرد که سگی را بکشد و دست خودرا درخون گرم حیوان شست و شو دهد. زن چنین کرد. ناگهان مردمان به این ادعا که کار زن به قصد تمسخر و اهانت به پیغمبر ایشان بوده است دست به بلوا زدند. دردقایقی ۲۵ یهودی کشته شد. بازماندگان وحشت زده جملگی اسلام آوردند.« ص ۷۹ -۱۷٨ آزار یهودیان درمشهد، تا دوران پهلوی ها نیز کشیده میشود. «درپایان جنگ جهانی دوم درسال ۱٣۲۵ و پس از خروج ارتش شوروی ازمشهد و افزایش مشکلات اقتصادی و سیاسی، باردیگر برخی از مسلمانان مشهد به دنبال بهانه ای به محله‍ی یهودیان حمله کردند و شماری را مضروب و مجروح ساختند. این رویداد شکیبائی دیرینه‍ی این گروه را ازمیان برد آن گونه که بسیاری ازاعضای آن مشهدرا برای همیشه ترک کردد یادرتهران ساکن شدند یا ازایران خارج شدند.» ص ۱٨۱ ٣ در همین فصل، خانم سهیم درباره‍ی خاطره نویسی یهودیان ایرانی مصاحبه ای دارد که درباره‍ی یهود ستیزی عوام و توطئه های متعصبان مذهبی، اطلاعات بیشتری در اختیار مخاطبین گذاشته است. همچنین درباره‍ی آثار و خاطرات مشفق همدانی، هما سرشار داود ادهمی و کتاب سرگذشت کاشان یهودیان و نشریات تازه به زبان انگلیسی، و از آن جمله، اثر خانم رویا حکاکیان سخن گفته است. داستان نویسی و نقد و پژوهش ادبی تبعید و مهاجرت بهروز شیدا با «چهارکلام» شروع میکند. اما وقتی به سراغ برگ های آرش صد میروی و برمیگردی به فهرست برگ آغازین دفتر، فروتنی بهروز پشت ذهن ات قد میکشد. مسئولیتِ سنگین او را وقتی درمییابیم که با کمی دقت، دراین دفتر نزدیک به ۶۰۰ صفحه ای با ۱۶۴ نویسنده وشاعروهنرمند قلمزن، دقیقا ۱۵۰برگ با ۴٣ نویسنده یعنی یک چهارم کل دفتر و به همان تعداد هم نویسنده؛ درتدوین و تکمیل همین فصل بردوش بهروز بوده است که درکمال شایستگی و دقت انجام داده است. در بررسی این فصل پربار نیز با کمال علاقه ای که به مطالعه‍ی اثار همه‍ی عزیزان دارم منهای یکی که آن هم اجبارا باید تحمیلش را تحمل کنم چاره ای ندارم، تنها به بررسی چنداثراکتفا میکنم. امید است که خوانندگان آرش با مطالعه‍ی نظرات ودید گاه های نویسندگانی که دراین شماره ودراین فصل آمده است با محتوا وکیفیت فرهنگِ تبعیدیان، بهتر و بیشترآشنا شوند. «ازآواره گی تا تبعید» نخستین اثر فصل "چهارکلام" است به قلم رضا دانشور. مینویسد: «تبعید درقدم اول آواره گی است. تجربه ی باختن است. ناپدیدشدن وغیاب رنگها، عطرها و صداهائی که درآن بالیده ای ناگهان ناپدید میشوند. وتوشاید برای نخستین بار به "خودت" تقلیل پیدا میکنی و چه کسی میتواند تصورش را بکند که چه اندک است آنچه به آن تقلیل یافته ای. این تجربه ی نخست، تناقض نخست را نیزباخود دارد: کشف اندازه ی ارزش آنچه احاطه ات کرده بود و خلوت خاصت را ساخته بود، که حالا، ازآن خلع شده ای.» ص ۱۹۴ ۲ هومن عزیزی در«پس از پنج سال غربت»، چند کتاب را بررسی کر ده است: «ادبیات داستانی درخارج ازکشور، درهردو حیطه ای داستان کوتاه ورمان، پربار و موفق است. باخروج از کشور و خواندن برخی آثار نویسندگانی چون رضا دانشور، رضا قاسمی، مهشید امیرشاهی که درداخل موفق به خواندن آنها نشده بودم، تصویر قدرتمندی ازادبیات خارج از مرزها در ذهنم ایجادشد. فضای غرب تآثیرخود را به روشنی بربخش بزرگی از ادبیات داستانی خارج ازکشور نشان میدهد. ... ... درداستان های کوتاه نویسندگانی مانند رضا شهرستانی، کوشیار پارسی پور، مهستی شاهرخی بود که درفرم و گاه تآثیر زیستن درزبان بیگانه و آشنائی با نحله های ادبیات غرب را یافتم. ... ... مهشید امیرشاهی بهترین آثارش را درخارج ازکشورنوشته است او اگرچه درسال های موردنظر من کم کارتر بوده است اما اثری که دردهه ۹۰ میلادی منتشر کرده است از او چهره ای ماندگار در ادبیات ایران ساخته است. آثاری مانند "درسفر" و "مادران و دختران۱و۲و٣" او را درادبیات فارسی تثبیت کرده است.» ص ۱۹۷ عزیزی پس ازاشاره به آثار تنی چند ازنویسندگان، تآملی دارد درآثار رضا قاسمی. واضافه میکند که: «ازمیان این کتابهای رضاقاسمی "چاه بابل" مرا بیشتر مسحور کرد.» همو گشت وگذاری دارد در "مرائی کافراست" و"بادنماها و شلاق ها" ازنسیم خاکسار. "گسل" از ساسان قهرمان. "گزارش یک روز معمولی" ازرضا شهرستانی. نویسنده سپس اشاره ای دارد به نقد و پژوهش درخارج ازکشور. درباره منتقدان، به درستی مینویسد: «درمیان منتقدانی که درخارج ازکشور مینویسند بیش ازهمه آثار بهروز شیدا، مهدی استعدادی شاد و ملیحه تیره گل را مطالعه کرده ام وشاید بتوانم اعتراف کنم که برای نخستین بار نقدرا به عنوان ابزاری که به عنوان نویسنده یا شاعر به آن نیاز داشته ام، که به عنوان متنی لذت بخش یافته ام.» صص ۹۹ - ۱۹٨ ٣ "کافه استانبول" داستانی ست ازخانم شهلا شفیق، در٣ بخش، درزمانهای متفاوت، در رستورانی درپاریس، که درمحله‍ی پرلاشز به بار مینشیند. انتخاب "استانبول" که دیرگاهی ست گذرگاه تبعیدیانِ ایرانی است و پرلاشز آخرین اقامتگاهِ تاریکِ آنان . وخانم شفیق، هوشمندانه، درگزینش محل و سرفصل داستان – استانبول و پرلاشز – دردِ تبعید، وپایان غم انگیز دربدری را روایت میکند. یادم نمیرود آن روز که درمراسم خاکسپاری ییلمازگونی کارگردان برجسته‍ی کرد در پرلاشز جمع شده بودیم. ساعدی، با دیدن سنگ قبرها که کلمه‍ی "اوف" درپسوند اسم ها حک شده بود، با تعجب گفت اینجا چقدر روس دفن شده؟ طیفور بطحائی – هرکجای جهان که هست بسلامت بادا – گفت اینها همان تبعیدیان انقلاب اکتبراند که موقتا آمده بودند به پاریس. ولی آنقدرماندند وماندگار شدند که همینجا به خاک رفتند. شاید نوه هایشان هم بین همین ها هستند. بعد با لبخندی آمیخته به تآسف گفت: چنین سرنوشتی درانتظارماست! طولی نکشید که ساعدی همان جا به خاک آرمید وبعد پرویزاوصیاء و دیگرانی چند! داستان خانم شفیق را دنبال میکنم. « در رستوران باز می شود ومرد میانسالی به داخل میآید. کت و شلوار کهنه اما تمیزی به تن دارد وکتابی زیربغل. سلانه سلانه به طرف پیشخوان میاید و با عبور ازکنار میزها به حاضران سلام میکند. گارسون جوان ازپشت پیشخوان میگوید "سلام رئیس! ... می روم آشپزخانه." مرد کتاب را روی میز کنار قفسه میگذارد و بعدازبرانداز کردن میزها با قدم های کند به سوی زن میآید. ... ... گارسون پشت میز کنار قفسه مینشیند وکتاب را پیش میکشد ومشغول خواندن میشود ... ... زن میپرسد "چی میخوانید؟" ... "ژیل دولوز منطق معنا!" " ژِیل دولوز؟ به ترکی؟" گارسون تآیید میکند. ... ... بردیوارهای سالن تابلوها پیکرهای محو زن های برهنه را نمایش میدهد. و کنارآن تکه های کوچک گلیم ترکی و تار به دیوار زده اند بالای پیشخوان عکس بزرگی به چشم میخورد. زن به عکس اشاره میکند ."وازاینجا میآیید؟" درعکس چند مرد با لباس و سربند کردی میانه ی مرغزاری ایستاده و پسربچه ی کوچکی پیش پای آن ها نشسته همگی با لبخند به دوربین چشم دوخته اند. گارسون جوان با هیجان به عکس اشاره میکند" نه! ... آنجا من! من! کرد!" با اشاره ای دیگر به گارسون میانسال "او کرد نه! ترک!" ... ... گارسون میانسال میگوید "خودم خواسته ام که ازوطن وخانواده جاکن شوم." ... هرروز پیش ازآمدن به اینجا میروم باغ روبرو" ص ۲- ۲۰۱ باغ روبرو گورستان پرلاشز است. دروازه‍ی تاریکیهای جهان ابدی، آخرین منزلگاه تبعیدیان. ... .... ... ... ... کافه استانبول شلوغ است ... ... گیتی میگوید هیچ فکرنمیکردم رقص عربی این همه تماشاگرداشته باشد! ... ... ... در رستوران باز می شود وگارسون میانسال با زنی که بلوز و دامن بلند مشگی پوشیده وارد میشود. (آن دو باهم نامزد هستند) موهای مشگی زن که جعد ملایمی برآن انداخته تا نزدیک کمر میرسد وچشم های درشت تیره رنگش در صورت پریده رنگ بی آرایش انگار بی خوابی کشیده باشد گود افتاده است. ... ... گارسون میانسال با همان کندی معمول به طرف آن ها میآید. برلبخند همیشگی اش رنگ ملالی آشکار نشسته است. خم میشود و به آهستگی میگوید: "امشب رقص آسیا ازهمیشه زیباتر خواهد بود. ... ... ... امشب رقاصه ما فقط برای خودش خواهد رقصید! امروز صبح ازترکیه خبرمرگ مادرش را به او داده اند. ... ... برگشتن اش نشدنی ست نه به کردستان و نه به خانواده اش!" ... ... ... چراغ ها یکباره خاموش میشود. هیاهوی سالن بالا میگیرد و دقیقه ای بعد با روشنی چراغ ها به آنی فرومینشیند. آسیا در میانه سالن ایستاده بی تکان با سری راست گرفته و دست های بلند وکشیده دوسوی بدن آویخته. هاله ای شرابی از پولک های رنگارنگ لباسش ساطع است ... ... موهایش برصورت ریخته و سر پائین دارد. ... ... نوای موسیقی قطع میشود. "میخواهم بیش ازشروع از همه شما عذر بخواهم. امشب سر هیچ میزی نخواهم نشست و پول قبول نخواهم کرد. امشب فقط میرقصم! رقصی که اسم آن را رقص عاشق ها گذاشته ام." بااشاره دست آسیا نوای موسیقی بر میخیزد. نوای تاری که گاه دراوج گیری خود تند و شاد میشود و گاه به ملایمتی حزن انگیز میگراید. ... ... مشتریها ساکت و مسحور به رقاصه چشم دوخته اند. هنگامی که آسیا ازمیانه صحنه ناپدید میشود همچنان ساکت برجا میمانند. انگار مراسم عبادت باشد کسی تکان نمیخورد. درکافه باز میشود ومرد سیاه چرده ی لاغری با دسته گل سرخی در بغل وارد میشود با گیجی به جمعیت ساکت مینگرد ... ... ... ... دمی بعد آسیا لباس پوشیده کنار پیشخوان ظاهر میشود. و به اتفاق گارسون میانسال به سوی درخروجی کافه میروند. همچنانکه پیش میآید مشتری ها برمیخیزند و شاخه های گل رابه سوی زن درازمیکنند. هنگامی که به آستانه درمیرسند زن میایستد با آغوشی پرازگل سرخ به جانب سالن برمیگردد. با دست بوسه ای برای جمع میفرستد سرفرود میآورد و همراه گارسون میانسال ازآستانه میگذرد و ناپدید میشود.» ص ۲۰۵ خانم شفیق، با آفریدن داستانی بسیار زیبا و گیرا، گستره‍ی رنج و اندوه تبعیدیان را با مهارتی کم نظیرشرح میدهد. "کافه استانبول" نه تنها ازبهترین داستانهای این دفتر است بلکه بجرآت میتوان گفت ازشاخص ترین داستان های کوتاهِ تبعیدی هاست. « چشم به صفحه با شما گشتی درسریال های سیمای جمهوری اسلامی» بهروز شیدا، از سریال هایی که درجمهوری اسلامی ساخته شده، گزارش جالبی دارد با اطلاعات تازه که در اختیار خوانندگانِ این دفتر گذاشته است. همو با گروه بندی ۵۱ سریال : سریال های تاریخی . سریال های طنز. سریال های تعلیمی و تفکیک هریک از آنها، با ذکر نام فیلمها، کاربسیار سخت و مشکلی انجام داده است. بهروز نگاهی دارد به کتاب "ریخت شناسی حکایت های عامیانه" اثرولادیمیر پراب. باتوضیح تئوری او و "ساختاری که کارکردها را تشخیص میدهد." نویسنده، با صبر و حوصله‍ی بسیار، اگرهم بگویم عارفانه، اغراق نگفته ام. تحمل وشکیبائی میخواهد آن همه فیلها را تماشاکردن با حال وهوا و موضوع، با جریان های فکری و تکنیکی گوناگون و بعد گفتن ونوشتن ومعرفی هریک آنها وتنهاعشق وعلاقه است که انسان پرشوری را به چنین پژوهشی وامیدارد؛ وخواننده، دلشادازمطالعه‍ی وبهره گیری ازاین همه اطلاعات، جز درود و حرمت به بهروز چه دارد که نثارش کند. ۴ ادبیات داستانی درتبعید. از اسدسیف اسدسیف با اشاره به نقش زبان وکتاب، نگاهی دارد به آمار تبعیدیان درسطح جهانی. مینویسد: «آمار تبعیدیان دنیا را نزدیک به ده میلیون برآورد میکنند. ... دررابطه با مهاجران وتبعیدیان ایرانی بین دو تا چهارمیلیون تخمین میزنند» با این مقدمه‍ی آماری بحث ادبیات درتبعید را میگشاید. از میزان بالای انتشارات نشریه و کتاب ایرانی در سراسر جهان سخن میگوید. « ... چاپ و نشر دربین ایرانیان گسترده تراز مهاجرین ملیت های دیگراست. هر روز دهها نشریه و کتاب به زبان فارسی در سراسر جهان منتشر میشود واین در حالی است که به زبان های دیگر داخل کشور ایران چون آذربایجانی و کردی نیز آثار قابل توجهی انشار مییابد. اینها اسناد عاشقان زنده ای است که ایستایی نمی شناسند به این زبان عشق میورزند. میخوانند ومیجویند و مینویسند. میآموزند ویاد میدهند. شعر میسرایند وداستان و رمان و نشریه به چاپ میرسانند واین روند همچنان سیرصعودی دارد.» اسد، با ارائه‍ی آماری ازانتشارات ایرانیان درخارج ازکشور، و مقایسه‍ی آن با کتب منتشرشده در داخل مینویسد: « ... درایران ۶٣ میلیونی برای هریک میلیون نفر جمعیت ۱۹٣ عنوان کتاب درسال چاپ میشود، این مقدار دربین ایرانیان خارج ازکشور با احتساب سه میلیون ایرانی، به ازای هریک میلیون نفر، تقریبا همین تعداد (تقریبا بیست برابر) عنوان کتاب است. ص ۲٣۵ اسد، عده‍ی داستان نویسان و رمان نویسان ایرانی، در خارج ازکشوررا به ۵۰۰ نفر تخمین میزند و بانگاهِ مثبت به کارنامه‍ی تبعیدیان ومهاجران ایرانی، معتقد است که: «ادبیات خارج ازکشور به موازات ادبیات داخل، درحال جستجو وکشف دید وبیان تازه و همچنین دستیابی به هویت فردی و خودشناسی است. ادبیات تبعید درعین حال تاریخ است. تاریخ آغشته به ادبیات و ادبیاتی متآثر از تاریخ. تقریبا درتمامی آثار تبعید، سیاست و تاریخ و یا سایه هایی ازآنها درکنار هم دیده میشود.» به تجربه‍ی شخصی، صحت نطریه‍ی اسد سیف را تآیید میکنم. بیشتر آثار تبعیدیان با سیاست و تاریخ درهم تنیده، حتا درشعرِشاعران وهنرمندان، رابطه‍ی تنگاتنگی بین نحله های ادبی- سیاسی وهنری به وضوح قابل توجه است. ۵ "هفتخوان درگذر اهالی امروز" ازمهدی استعدادی شاد را ازآن جهت برگزیدم که هم تآییدی باشدبه گفته های اسد سیف درباره‍ی آغشته بودن آثار تبعیدیان به سیاست و تاریخ ، هم اینکه محتوای نوشته‍ی مهدی که از پیشامد (فوت یکی ازخویشاوندان) مایه گرفته را پر مایه وفلسفی دیدم برای وارسیدن. مهدی، با چنین شمایی قهرمان داستان را معرفی میکند: «خویشاوند درگذشته، تحصیل کرده آلمان، پس ازتحصیلات به ایران بازگشته بود تا با عشق دوره‍ی جوانی خود ازدواج کند. این زناشویی بیش ازچهاردهه عمرکرده و سه فرزند ثمره داشته است. فرزندانی که سپس آلمان آمده و به تحصیل پرداخته اند. این آخرین سفرخویشاوند ما، مثل سال های پیش، به قصد دیدار فرزندان صورت گرفته بود. اویی که، با بیماری بد مداوا شده درایران، اینجا به آخرخط رسید وجان سپرد.» ص۲۴۹ چندین نشانه مشخص اززندگانی شخص درگذشته مرابسوی شاهنامه برد.(تاریخ) . ... ... ... او که زاده ی "کیان" را همچون نام خانوادگی برخودداشت، با ایران دختی پیمان همسری بست. این زناشوئی نام فرزندان خودرا به صفت هایی ویژه چون داد و مهر ونیکویی خواند که یادآور اسم و رسم ایران پیش از یورش تازیان است. (سیاست) . همان ص واضافه میکند که «درمراسم یادبود پس ازاشاره به معنای فارسی سوگواری چند مصرع برگزیده ازشاهنامه را همچون رهنمودهایی فعلیت دار بازخوانی کردم. ... ... ... ... ... ... درفاصله های بازخوانی مصراع های یادشده، آنطور که هنر سخنوری حکم میکند سرازکاغذ برمیگرفتم و رو به مخاطبان مراسم آن اندرزهای مهم فردوسی را یادآور میشدم.» همان ص مهدی، آرام آرام، خواننده را به حیطه‍ی بحث اصلی میکشاند: مقوله‍ی "نقد"، که سال هاست، در روشنگری آن میکوشد و مشغله‍ی ذهنی اوست. «نادانی نسبت به پروژه ی روشنگری و فراموشی وظیفه ی نقادی روشنفکر، البته بارویدادهای پس ازانقلاب اسلامی واختراع پنداره ی "روشنفکردینی" به ایرادهای دیگری منتهی شد. ایرادهایی که بحث روز سیاسی ما را متوجه خود کرده است. منتها این ایرادها فقط ازتاریخ معاصر ما ریشه نگرفته اند. اینها به تنهایی ناشی از فرصت طلبی دوسه دهه‍ی اخیرتحصیل کردگانی نبوده است که برای دستیابی به امتیاز و منافع حتا با فاشیسم مذهبی همنوا شدند و بدان خدمت کردند. در واقع ایراد های بی اعتنائی به اهمیت نقد و روشنگری بازتابی از بیداد و نادرستی نظریه پردازی مسلط و قدرتمدار هستند. ... ... بدین ترتیب ما با نظریه پردازی مسلط و بیزار از گفتگویی روبرو هستیم که با خود پسندی بیمارگونه به خرد و عقلانیت اجازه‍ی حضور نداده است.» ص ۲۵۱ نویسنده، در ادامه‍ی بحث با رودررو قراردادن روایت های ابن سینا وسهروردی، به ویژگیهای سه گانه‍ی فردوسی اشاره ای دارد که درسنجش خِرد و احساس قابل تآمل است. «اگربرای فردوسی فاعل شناسا با سه ویژگی خردمندی، بیداری، و روان روشن مشخص میشد، اهل حکمت، همانطوری که پورسینا و سهروردی نمونه های شاخصش هستند، به ویژگی بیداری وزنده بودن برای آموزش فاعل شناسا بسنده کرده اند. کنارگذاشتن ویژگی خردمندی ازسوی ایشان درتعریف عنصرآگاه، انگاری باحضور حکمت ذوقی و تقش شهود وقلب بایستی جبران شود. درحالیکه فردوسی ازگوش و چشم و زبان همچون نگهبان و میانجی فهم و خرد و ساختن گفتمان نام برده است نزد سهروردی تآکید برحضورقلب و حس شهودی و اساس طریقتی ازشناخت حقیقت بدل میگردد.» ۲۵۲ ۶ گزارش "ریشه های ادبیات داستانی و نقد و پژوهش ادبی درنشریات ادبی خارج از کشور" مسعود مافان کار بسیار با ارزشی انجام داده و فهرستی از نشریات ادبی شامل: افسانه - کبود – مکث – کاکتوس – فصل کتاب – سنگ – باران – الفبا. به انضمام: داستان ها، داستان گونه ها، نقدها، مقاله ها که درهمان نشریات به چاپ رسیده را آورده است. برگ های ٣۶ - ٣۲۵ آرش صد، دقت و زحمتِ مسعود مافان را تآیید میکند. ترانه سرائی تبعید و مهاجرت - مقالاتی دررابطه با تبعید و مهاجرت – مروری برتشکیلات چپ درتبعید – تئاتر تبعید و مهاجرت – شعر تبعید ومهاجرت - نشرو انتشارات تبعید و مهاجرت – طنز درتبعید و مهاجرت. از دیگر مباحث این دفتر پربار است. به امید آنکه که دفترهای آتی نیز به همین شایستگیِ فرهنگی هنری و مضمون ویژه، با همفکری و همیاری، اهل ذوق و قلم، به بار فرهنگی تبعیدیان بیفزاید.